خانه لهستانی‌ها

«خانه لهستانی ها»
تمام ساعت کلاس به این فکر می کردم که برای بانو چی بخرم. به هزارتا چیز فکر کردم. عقلم به جایی نرسید. از بغل دستی ام پرسیدم که برای مادرش چی گرفته. گفت یک ماتیک خریده، یک ماتیک قرمز. فکر کردم چرا این به عقل خودم نرسید. ازش پرسیدم از کجا خریده. گفت از یه مغازه توی بازار، که می تونه وقت برگشتن به خونه نشونم بده. بعد از اینکه زنگ خورد دست تو دست همکلاسیم رفتیم بازار. رفتیم و برای بانو یه ماتیک قرمز خریدم. تو راه برگشت یه دفعه بابام جلوم سبز شد. یه گونی بزرگ روی کولش بود به م گفت اونجا چیکار می کنم. گفتم امروز روز مادره و با دوستم اومدیم برای بانو یه چیزی بخریم. بابام خندید و گفت ای دختر بلا…
.
بخشی از کتاب “خانه لهستانی ها” نوشته “مرجان شیرمحمدی” رمانی روان و خواندنی از زندگی چند خانواده کم توان در یک خانه قدیمی…
.
#پیشنهادکتاب #کتابخوانی #مرجانشیرمحمدی #خانهیلهستانیها #نویسندهزن #داستانایرانی #نشرچشمه

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *