شطرنج هم شد ورزش؟!

خواهرم طاهره دو سال از من بزرگتر بود ولی هر کی رفتارهای من رو می دید فکر می کرد ۱۰ سال کوچیکترم، هرچی اون تو اخلاق و درس و خونه نمونه بود و باعث افتخار خانواده، من خرابکار و تنبل و شلخته و درب و داغون.

زمان ما سیستم تربیتی بر خلاف الان مبتنی بر یک اصل «آموزش در دستان دیگری است» بود! حالا این دیگری هر کسی می تونست باشه از بچه همسایه تا فامیل و همکلاسی ها و خلاصه همه بچه های دور و بر. خوشبختانه من واسه آموزش نیازی نبود جای دوری برم، الگوی آموزشی ام بغل گوشم بود، طاهره خواهرم!

همیشه خدا منو با طاهره مقایسه می کردن که همه چیزش از اخلاق و درس و هوش و مطالعه و حتی ورزش از من بهتر بود.

یه عالمه لوح تقدیر و مدال تو کمدش داشت که تو مسابقات مختلف و شطرنج گرفته بود، یه شطرنج جیبی جمع و جور آهنربایی با مهره های کوچیک سیاه و سفید هم همیشه همراه داشت. یه وقت هایی که خیلی اصرار می کرد در ازای گرفتن سهمیه شکلات هاش باهاش بازی می کردم و خیلی زود می باختم، اصلا رقابتمون سر برد و باخت نبود سر دیرتر باختن بود!

یادم نمیاد آخرین باری که بردمش کی بود! هر کس دیگه ای جای من بود بعد از این همه باخت از شطرج متنفر می شد ولی پوست کلفت تر از اونی بودم که کنار بکشم و از اونجایی که تو همه مسایل از طاهره تقلید می کردم اولین روز کلاس ورزش راهنمایی وقتی ازم پرسیدن چه رشته ای رو دوست داری بلند و بدون مکس گفتم شطرنج! اونقدر مطمئن که خودمم باورم شد از بچگی عاشق شطرنج بودم!

شطرنج، بازی بچه های متفکر و کم تحرک بود و با این انتخاب، منی که از دیوار راست به راحتی بالا می رفتم باید ساعت های ورزش رو یه گوشه می نشستم و به صفحه شطرنجی که ازش بیزار بودم زل می زدم!

یه مشکل دیگه هم این بود که همه دوست داشتن هندبال بازی کنن، بچه ها و خیلی از معلم ها شطرنج رو کلاً ورزش حساب نمی کردن و من حتی حریفی هم واسه باختن نداشتم! تو کلاس ما سه نفر شطرنج رو انتخاب کردن یکیشون که پاهاش مشکل داشت، یه وری راه می رفت و یکی دیگه هم دستش شکسته بود اونم بعد از چند هفته که گچ اش رو باز کرد رفت دنبال هندبال!

بچه ها هی مسخره می کردن که: شطرنج هم شد ورزش؟! و من با مقاومت شدید اصرار داشتم که شطرنج ورزش ذهنه، شط یعنی دریا، دریای رنج و… همون حرف هایی که از طاهره شنیده بودم تحویلشون می دادم و…

ساعت های ورزش خیلی خسته کننده می گذشت و همیشه دنبال یه فرصت بودم برم تو زمین بسکتبال بدون مزاحمت برای خودم بازی کنم که تو فاصله بین بازی ها گاهی پیش می اومد. این لذت البته فقط به سال اول راهنمایی مدرسه وحدت محدود شد و سال دوم و سوم راهنمایی که رفتم مدرسه فرهنگیان، ما بودیم و یه حیاط فسقلی که فقط واسه والیبال جا داشت، اونم طی مراسمی هی میله ها رو از گوشه حیاط می آوردن و جا می زدن و بعد کلاس هم می ذاشتیم سر جاش، شاید هم واسه همین دردسرهاش بود که والیبال هیچوقت جذبم نکرد!

همون سال اول اینقدر هیچکی طرف شطرنج نمی رفت رفتم تو تیم مدرسه نه اینکه فکر کنید بلد بودما الکی الکی چند تا از بچه هایی که خیلی اوت بودن رو بردم و شدم سرگروه تیم شطرنج و رفتیم مسابقات بین مدارس، یعنی همون مسابقاتی که همیشه طاهره مقام می آورد.

همون روز اول خیلی سریع و با آبروریزی از مسابقات اوت شدیم و این در حالی اتفاق افتاد که تیم هندبال و والیبال مدرسمون تو کل رقابت ها اول شد.

سال دوم هم واسه تیم مدرسه فرهنگیان انتخاب شدم و همه اینا در رقابت با خودم اتفاق می افتاد چون مسیر رسیدن به تیم مدرسه کوتاه بود و بی دردسر، تو مدرسه جدیدم وضعیت شطرنج جدی تر از مدرسه وحدت بود و قبل از شروع مسابقات ما رو بردن کلاس های آموزشی کانون شطرنج تو سالن سرپوشیده و آقای کشفی یه سری نکات رو در خصوص کار کردن با تایمر و حرکت ناپلئونی و… آموزش داد.  وقتی نوبت به معرفی رسید ازم پرسید با طاهره چه نسبتی دارم؟ گفتم خواهرمه و کلی ازش تعریف کرد و از محاسن اخلاقی و حرفه ای و خفن بودن خواهرم گفت و به تیممون اطمینان داد که با حضور من حتما بازی ها رو می بریم! من که یه بازیکن زیر متوسط تیم بودم یهو الکی با اسم طاهره شدم فوق ستاره و توقع بچه ها بالا رفت!

مسابقات شروع شد و تیم ما خوب کار کرد و با کمک ها و آموزش طاهره تونستم سه تا از بازی های روز اول رو ببرم، از مرحله مقدماتی به راحتی بالا اومدیم و با بدشانسی خوردیم به تیم فرزانگان (تیزهوشان). تو این تیم سه تا دختر عموی هم سن بودن که با دوتاشون تو دبستان همکلاسی بودم. می شناختمشون یعنی همه می شناختنشون و از بدشانسی من قرعه ام به یکی از این آهنی ها خورد! هم غیر قابل نفوذ بودن هم فامیلشون آهنی بود. در عین ناباوری خیلی شانسی و اتفاقی بردمش! می دونم حتما یه اشتباهی کرد که تونستم ببرمش یا شاید هم فکر کرد من طاهرشونم که باخت و با برد من تیممون تو رقابت ها دوم شد.

کم کم داشت باورم می شد که می تونم شطرنج باز خوبی بشم. سال بعدش هم رفتیم مسابقات و از سه بازی مقدماتی فقط یکی رو بردم و این بار هم خوشبختانه خوردم به آهنی ها و باختم و ادای آدم های خیلی ناراحت رو درآوردم. با باخت پی در پی از آهنی ها و بقیه، تیممون سوم شد و باز هم کسی متوجه نشد من چه نا بازیکنی بودم!

با مقام آوردن هامون حالا همه فکر می کردن من هم مثل خواهرم یه قابلیت هایی دارم و بچه های فامیل شطرنج بازمون دوست داشتن باهام بازی کنن که با زرنگی از زیرش در می رفتم. تا می تونستم نا بلدی ام رو مخفی کردم و  فقط خودم می دونستم چقدر آماتورم و مات کردن واسم سخته! الان که بهش نگاه می کنم می بینم واقعیت اینه که شطرنج هیچ وقت بازی من نبود و از هیچ رشته ای به اندازه شطرنج بیزار نبودم، اصلا حق با بچه های مدرسه بود: شطرنج هم شد ورزش؟!

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *