خبر خوب این روزهای خزان زده شمایید

خبر خوب اینروزهای خزان زده، یادآوری حضور آدم هایی است که (با محکم) خوب اند.خوشبختانه من آدم حسابی هایی را می شناسم که بی چشمداشت، بی منت و منفعت کار درست و حسابی می کنند، از آن هایی حرف می زنم که در میانه همین سنگ باران آسمانی، چتری از سبد خانواده هایشان برداشته اند، سنگ از مسیر برمی دارند و محافظ کوره راه های امیدند.
«حمید منشی» نامی را می شناسم که مستقلِ واقعی فعالیت مطبوعاتی حرفه ای می کند، یک نفر هم بهش نگفته دمت گرم، آفرین! یادمان می رود که بگوییم، شما ببخش @hamid.monshi
زنانی را می شناسم که برای گرفتن دست و کاستن از آلام نیازمندان خیریه های کوچکی زده اند، کسی ازشان نخواسته مهربانی کنید. درد می کشند از فقر هموطن و توان بیکار نشستنشان نبود.
@tahmine_eft
@golrizan.niloofaraneh
«سعید انصاریان»هایی  را می شناسم که در جنگل، کوه و بیشه زارها درخت می کارند که سیل نیاید، پوشش گیاهی تُنک نشود و سنجاب ها بی خانه نماند.جور کم کاری ما را می کشند آقا سعید و رفقا، خدا کند نسل بعد قدرشناس تر از ما باشد. @saeed.ansarian
خانم دکتر «فرزانه بنی زمانی» را می شناسم که به بچه ها کتاب هدیه می دهد، همینقدر لطیف و مهربان. مریض باشی و از دکترت کتاب هدیه بگیری، خود درمان نیست؟@farzane.banizamani
لباس رفو می کند و کهنه هایش را نو و دوباره می پوشد که یادم بیندازد زباله کمتر، به قدر نیاز بخر. «حوری رحیمی» را می گویم، او که بی منت و منفعت لباس خریدن را با تعقل و مهر زمین گره می زند و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمد.@__houriii__
من  «اسحاق شاکری» و گروهی از آدم های داوطلب را می شناسم که با کمک های مردمی آب انبار های شهر را رایروبی و مرمت می کنند، دغدغه دارند و دنیا با این آدم ها قطعا جای بهتری است
یا  «آقا خالد اسلوب» در دبی که با همه مشغله های مهاجرت، گروهی راه انداخته، هر چهارشنبه نمایشنامه خوانی، اجرا پشت اجرا و نشست های ادبی که گرم کند تنور دلمان را در این یخبندان و سوز پساکرونا. @khaled.osloob
من حلقه آدم هایی را می شناسم که  زیربنای فکری شان اقتصاد، درآمد و منفعت نیست، معامله شان با خداست و برای بهتر شدن اوضاع مسئولانه قدم برداشته اند.. هر بار به تک تکتان نگاه می کنم جوانه امید نحیف دلم برگ تازه می دهد،  از شما یاد می گیرم چطور می توان حال خوب هدیه داد و سرمشقتان را  رونویسی می کنم تا تکثیر شویم. حضور شما آدم حسابی های عاشق، خبر خوب اینروزهاست.
شما که جهان را جای بهتری کرده اید.
راهتان پر رهرو و مهرتان پایدار🌱

#سعیده_آرین #آذرماه99

امان از قلدرهای جهان

از ترس جلال و دار و دسته اش مسیر خانه دورتر می شد، بعد از تعطیلی مدرسه روبروی بقالی خیابان اصلی می ایستاد و در روز روشن بچه های مردم را تَلکه می کرد! اگر از بقالی چیزی نمی خواستی هم باید برای جلال‌؛ لواشکی، پفکی، بستنی ای می خریدی تا دست از سرت برمی داشت. با پررویی تمام راهت را می بست، کیف و کتاب هایت را می گرفت، آب روی روپوش مدرسه ات می پاشید، لنگ و لگدی می پراند و تا چیزی نمی کَند دست از سرت برنمی داشت.
بقال گاهی جلال و دار و دسته اش را مثل پشه ای از آن حوالی می پراند اما همه می دانستیم حرکتی نمایشی است و اگر جلال نبود کسی به این بقالی درب و داغان نگاه هم نمی کرد.
اوایل بچه ها کتک می خوردند و زیر بار زور نمی رفتند اما جلال با هیکل نخراشیده و دست های پشمالو، وحشی تر و بی رحم تر از آن بود که با دیدن اشکی از خیر جیره روزانه اش بگذرد. پادرمیانی و تهدید بزرگترها برای مدت کوتاهی دار و دسته اش را پراند اما جلال ترس از آبرو نداشت و با وقاحت تمام ادامه می داد!  بچه ها که از درگیری و کتک کاری، پاره شدن روپوش و کتاب هایشان خسته شدند با ظاهر شدن گاه و بی گاه جلال راه کج می کردند، می رفتند بقالی و چیز کوچکی می خریدند و برایش پرت می کردند، او تهدید می کرد که کافی نیست و سری بعد حسابشان را می رسد. اواخر طوری شده بود که از قبل جیره جلال را در کیف گذاشته بودند یا حتی می پرسیدند: چی می خوری؟! مثل ربات هایی کوک شده می خریدند، باجشان را می دادند و از خیابان می گذشتند.
جلال با وجود کم سن و سالی الگوریتم. مشابه همه ظلم های جهان را می شناخت و قواعد بازی را رعایت می کرد هر چه می گرفت به نوچه هایش هم می داد و آگاهانه دم پَر بچه های خانواده های پر نفوذ شهر نمی شد. خلاصه اینکه باران می آمد، زلزله می شد و هر چه «جیره جلال» در کیف و جیب بچه مدرسه ای های آن محله محفوظ بود.
.
ما بچه بودیم عقلمان نمی رسید، کسی هم یادمان نداد راه از میان برداشتن جلال، مداخله بزرگترها یا علم کردن جلال پرزورتری نیست اما حالا که به آن روزها فکر می کنم راه حل را ساده می بینم، کافی بود گروهی، دسته جمعی و باهم از آن خیابان بگذریم تا جلال جرات نکند و کسب و کار ظالمانه اش برای همیشه برچیده شود. راه چاره همین قدر ساده بود! هنوز در عجبم چرا نفهمیدیم؟!
.
#سعیده_آرین
#اسفند99

«کتابخانه را از خانه هایمان حذف نکنیم»

تابستان ها، حیاط که همیشه محل بازی و سرگرمی مان بود از شدت گرما بلااستفاده می شد، باید جایی همین گوشه و کنار خانه سرمان را گرم می کردیم که اهل خانه را بیدار نکنیم.
هیچ هم اهل کتاب و مطالعه نبودم، تازه خواندن بلد شده بودم و از سر بیکاری، خیلی اتفاقی سروقت کتابخانه خانه مان رفتم، کتاب لاغری برداشتم و مشغول خواندن شدم. درست مثل این تصویرهای انیمیشنی که کتابی باز می شود و نور می خورد به چهره خواننده و یهو مرغ و رنگین کمان و ابر می پرند بیرون و می چرند سرم آمد و چیزی در همین مایه ها با شدت و ضعف در دوره های مختلف مرا گرفت تا همین حوالی…
ولی اینروزها همه چیز تغییر کرده، سبک زندگی، دکوراسیون خانه ها، غذا خوردن ها و…  زمانه است دیگر می چرخد و گلایه ای هم نیست.
حیاط که مدت ها پیش از دستمان رفت و خیلی خلاقیت  خرج دهیم چندتا گلدان بچینیم و با وسواس مراقبت کنیم که یادمان بیندازد زیر چه درخت هایی بازی کرده ایم و بزرگ شده ایم. اما در این خانه های شیک نوظهور از کتابخانه هم خبری نیست. این قفسه های بزرگ خانه های قدیمی که باعث فخر صاحبخانه بود به مرور کوچک و کوچک تر و در طراحی های نو محو شد! کتابخانه هم نه شما بگو یه کشو، یه باکس کوچک… هیچ!
ماشاالله همه هم می خواهیم مشکلات فرهنگی مان حل شود، رشد کنیم و فرزندان اهل مطالعه داشته باشیم. شما یک جلد کتاب در خانه داشته باش که بچه اتفاقی دستش، پایش، چشمش، یک جایش به آن بخورد! بعد فرهیختگی اش را انتظار بکش.
شاید گلدان دلخوشی حسرت باغچه را پر کند اما بعید است موبایل و تبلت جای کتاب را بگیرد. جای خالی ای که تا همیشه درگیرمان می کند، در حل مساله، در نگرش به زندگی و گذر از بحران ها چوب این بی توجهی را خواهیم خورد.
اما من خوشبینانه فکر می کنم می توان با قدم های کوچک جلوی این کم کاری نا خواسته را گرفت، بالاخره در هر خانه کوچکی برای چندجلد کتاب جا پیدا می شود. همین کتاب درسی و غیردرسی هایی که در خانه دارید را گوشه ای  مرتب دسته بندی کنید، چند جلد کتاب پدر مادر دار حسابی هم اضافه کنید که اگر وقتی دست داد بخوانید. فضایی هم برای کتاب های کودکان و نوجوان اختصاص دهید، یک کتابخانه کوچک شاید با صندوق های میوه رنگ شده، آینده بچه ها را تغییر می دهد. به پیشنهادم فکر کنید و اگر عمل کردید خدا خیرتان بدهد که به فکر آینده اید.
.
تکه های با ارزشی از زندگی هایمان در حال حذف شدن هستند، با هم تلاش کنیم بهترین هایش را زنده نگه داریم.

#رادیوکتاب_باز #کتابخانه_را_از_دکوراسیون_منزل_حذف_نکنید #سعیده_آرین #آبان99

ترانه عاشقانه لاری با حال و هوای بهار

هوا که رو به تاریکی می گذاشت و برای برگشتن از دشت به خانه آماده می شدیم. آتش کوچکی روشن می کردیم، سیب زمینی ها را می انداختیم زیر خاکستر آتش و در انتظار آماده شدنش با حداقل امکانات شامل قمقمه بیست لیتری، سینی استیل، سنگ و زدن استکان به نعلبکی! کوچک و بزرگ درکنار هم ترانه می خواندیم.
تمام داده های موسیقیایی من محصول همین دورهم نشینی های خانوادگی است، ترانه های ماندگار قدیمی، واسونک ها، عیش های لاری، حتی ترانه های افغانستانی و از هر دری سخنی. هر کدام از اعضای خانواده که مهارت بیشتری داشت، صدای بهتر، حافظه بهتر یا اجرای خلاقانه تر، می خواند و بقیه با همخوانی، دست و رقص و… همراهی می کردند.
یادش بخیر، روزهای بی تکرار کودکی ما همین قدر زیبا و شاد می گذشت.
ترانه عاشقانه زیبای لاری ای از آن روزها با حال و هوای بهار در ذهنم مانده است که در ادامه می آورم.
بیشتر به این خاطر که اگر حالی دست داد و عیش و دورهمی ای بود با سرچ در اینترنت بتوان همخوانی کرد:

ترانه  «آده دساتو اَ دَسوم»

آده دساتو اَ دسوم
تا اُوچم تِه حاصلیا
بِزِنَم حاصل موروک
هیچوقت نِبَم از هم جِدا
زِره فَسیل بلند
اسم تو با دل بِکَنِم
کور ببو چش حسود
بِترکه چش حسودیا
.
قول آده سَبا سِره وعده بَئِش
نِکن توازیا اچو دیر بَئش
.
شومه گوته از خونه اَ دَر مَچو
اَگه اَچش اِنده و اَنده مچو
غصه مخو خوم دام تَه خواستگاری
وَ شَرطی که بونه مزبر نیارش
.
غصه مخو خوم دام تَه خواستگاری
وَ شَرطی که بونه مزبر نیارش

ترجمه به فارسی:
ترانه  «دستت رو به من بده»
دستت رو به من بده تا با هم بریم به کشتزار
سبزه (حاصل:در اینجا منظور ساقه های گندم سبز است) گره بزنیم و قول بدیم از هم جدا نشیم
زیر درخت نخل اسمت رو با عشق حک کنم
چشم حسود ها از ما دور باشه
قول بده فردا به موقع بیای سرقرار
نکنه فراموش کنی و دیر بیای
به من گفتند از خونه بیرون نرم و اگه می رم اینور و اونور نپرم
غصه نخور خودم میام خواستگاری ات، به شرطی که  بهونه  برام نیاری
نکته مهم: همانطور که گفتم این ترانه ته مانده حافظه من از روزهای دور است، اگر نواقصی دارد لطفا صحیح آن را کامنت بفرمایید تا اصلاح کنم.

#سعیده_آرین #بهار1400 #لارستان #ترانه_های_لاری

آزمون سخت زندگی

هنوز هم کابوس امتحان می بینم، از روی سوال ها می خوانم و جواب هیچکدام را بلد نیستم. انگار طراح سوال مرض داشته و مراقب ها هم با جدیت تمام حواسشان هست کسی سرش را از روی برگه بلند نکند. سوال اول، دوم، سوم و… را می پرم و به دنبال سوال های آشناتر می روم، جواب هایی که از صحت اش اطمینان ندارم را با خط خوش و ادبیات قابل قبول می نویسم و در ذهنم به دنبال پاسخ بقیه سوالات می گردم.
به آزمون سختی دعوت شده ایم، از آن آزمون هایی که همهمه  «در کتاب و جزوه نیست» می پیچد و مراقب ها هیس هیس می کنند و همه به هم نگاه می کنیم و ناگهان یکی می زند زیر گریه و چند نفر دیگر هم…
راه فراری نیست، باید نام و نام خانوادگی را نوشت وخوب یا بد این برگه لعنتی را تحویل داد. به ما یاد داده بودند جواب هر سوالی را که بلد نیستید بگذرید و به بقیه برسید اما این مهارت به مرور از یادمان رفت. گیر کرده ایم در تله سوال های سخت و تمرکزمان را از دست دادیم.
پاسخ مساله های کرونا، گرانی، تورم، فساد، فقر و…. را بلد نیستم اما من یکی نمی خواهم رفوزه شوم. می پرم از مساله های سخت و سعی می کنم جواب انسانیت، مهربانی، خانواده، هنر، خودسازی و… را خوش خط و خوانا بنویسم.
تا که قبول افتد و که در نظر ٱید.

#سعیده_آرین #آبانماه99 #آزمون

 

ترانه عاشقانه لاری با حال و هوای بهار

هوا که رو به تاریکی می گذاشت و برای برگشتن از دشت به خانه آماده می شدیم. آتش کوچکی روشن می کردیم، سیب زمینی ها را می انداختیم زیر خاکستر آتش و در انتظار آماده شدنش با حداقل امکانات شامل قمقمه بیست لیتری، سینی استیل، سنگ و زدن استکان به نعلبکی! کوچک و بزرگ درکنار هم ترانه می خواندیم.
تمام داده های موسیقیایی من محصول همین دورهم نشینی های خانوادگی است، ترانه های ماندگار قدیمی، واسونک ها، عیش های لاری، حتی ترانه های افغانستانی و از هر دری سخنی. هر کدام از اعضای خانواده که مهارت بیشتری داشت، صدای بهتر، حافظه بهتر یا اجرای خلاقانه تر، می خواند و بقیه با همخوانی، دست و رقص و… همراهی می کردند.
یادش بخیر، روزهای بی تکرار کودکی ما همینقدر زیبا و شاد می گذشت.
ترانه عاشقانه زیبای لاری ای از آن روزها با حال و هوای بهار در ذهنم مانده است که در ادامه می آورم.
بیشتر به این خاطر که اگر حالی دست داد و عیش و دورهمی ای بود با سرچ در اینترنت بتوان همخوانی کرد:

ترانه  «آده دساتو اَ دَسوم»

آده دساتو اَ دسوم
تا اُوچم تِه حاصلیا
بِزِنَم حاصل موروک
هیچوقت نِبَم از هم جِدا
زِره فَسیل بلند
اسم تو با دل بِکَنِم
کور ببو چش حسود
بِترکه چش حسودیا
.
قول آده سَبا سِره وعده بَئِش
نِکن توازیا اچو دیر بَئش
.
شومه گوته از خونه اَ دَر مَچو
اَگه اَچش اِنده و اَنده مچو
غصه مخو خوم دام تَه خواستگاری
وَ شَرطی که بونه مزبر نیارش
.
غصه مخو خوم دام تَه خواستگاری
وَ شَرطی که بونه مزبر نیارش

ترجمه به فارسی:
ترانه  «دستت رو به من بده»
دستت رو به من بده تا با هم بریم به کشتزار
سبزه (حاصل:در اینجا منظور ساقه های گندم سبز است) گره بزنیم و قول بدیم از هم جدا نشیم
زیر درخت نخل اسمت رو با عشق حک کنم
چشم حسود ها از ما دور باشه
قول بده فردا به موقع بیای سرقرار
نکنه فراموش کنی و دیر بیای
به من گفتند از خونه بیرون نرم و اگه می رم اینور و اونور نپرم
غصه نخور خودم میام خواستگاری ات، به شرطی که  بهونه  برام نیاری
نکته مهم: همانطور که گفتم این ترانه ته مانده حافظه من از روزهای دور است، اگر نواقصی دارد لطفا صحیح آن را کامنت بفرمایید تا اصلاح کنم.

#سعیده_آرین #بهار1400 #لارستان #ترانه_های_لاری

خبر خوب این روزهای خزان زده شمایید

خبر خوب اینروزهای خزان زده، یادآوری حضور آدم هایی است که (با محکم) خوب اند.خوشبختانه من آدم حسابی هایی را می شناسم که بی چشمداشت، بی منت و منفعت کار درست و حسابی می کنند، از آن هایی حرف می زنم که در میانه همین سنگ باران آسمانی، چتری از سبد خانواده هایشان برداشته اند، سنگ از مسیر برمی دارند و محافظ کوره راه های امیدند.
«حمید منشی» نامی را می شناسم که مستقلِ واقعی فعالیت مطبوعاتی حرفه ای می کند، یک نفر هم بهش نگفته دمت گرم، آفرین! یادمان می رود که بگوییم، شما ببخش @hamid.monshi
زنانی را می شناسم که برای گرفتن دست و کاستن از آلام نیازمندان خیریه های کوچکی زده اند، کسی ازشان نخواسته مهربانی کنید. درد می کشند از فقر هموطن و توان بیکار نشستنشان نبود.
@tahmine_eft
@golrizan.niloofaraneh
«سعید انصاریان»هایی  را می شناسم که در جنگل، کوه و بیشه زارها درخت می کارند که سیل نیاید، پوشش گیاهی تُنک نشود و سنجاب ها بی خانه نماند.جور کم کاری ما را می کشند آقا سعید و رفقا، خدا کند نسل بعد قدرشناس تر از ما باشد. @saeed.ansarian
خانم دکتر «فرزانه بنی زمانی» را می شناسم که به بچه ها کتاب هدیه می دهد، همینقدر لطیف و مهربان. مریض باشی و از دکترت کتاب هدیه بگیری، خود درمان نیست؟@farzane.banizamani
لباس رفو می کند و کهنه هایش را نو و دوباره می پوشد که یادم بیندازد زباله کمتر، به قدر نیاز بخر. «حوری رحیمی» را می گویم، او که بی منت و منفعت لباس خریدن را با تعقل و مهر زمین گره می زند و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمد.@__houriii__
من  «اسحاق شاکری» و گروهی از آدم های داوطلب را می شناسم که با کمک های مردمی آب انبار های شهر را رایروبی و مرمت می کنند، دغدغه دارند و دنیا با این آدم ها قطعا جای بهتری است
یا  «آقا خالد اسلوب» در دبی که با همه مشغله های مهاجرت، گروهی راه انداخته، هر چهارشنبه نمایشنامه خوانی، اجرا پشت اجرا و نشست های ادبی که گرم کند تنور دلمان را در این یخبندان و سوز پساکرونا. @khaled.osloob
من حلقه آدم هایی را می شناسم که  زیربنای فکری شان اقتصاد، درآمد و منفعت نیست، معامله شان با خداست و برای بهتر شدن اوضاع مسئولانه قدم برداشته اند.. هر بار به تک تکتان نگاه می کنم جوانه امید نحیف دلم برگ تازه می دهد،  از شما یاد می گیرم چطور می توان حال خوب هدیه داد و سرمشقتان را  رونویسی می کنم تا تکثیر شویم. حضور شما آدم حسابی های عاشق، خبر خوب اینروزهاست.
شما که جهان را جای بهتری کرده اید.
راهتان پر رهرو و مهرتان پایدار🌱
#سعیده_آرین #آذرماه99

🎭تاتر، لذتی که رهایمان نکرد

می گفت وقتی به سالن اجرا رسیدم صف جمعیت در انتظار بلیط، مارِ پیچ در پیچی شده بود و عده ای پشت در مانده بودند و با زور و فشار یکی یکی از میان در فلزی می افتادند توی محوطه. دیر رسیده بودم و می خواستم از میان خیل جمعیت خودم را به حیاط برسانم، دختر بچه ده ساله ای با روپوش خاکستری مدرسه شانس زیادی برای رد شدن از این جماعت مشتاق نداشت و با اولین هُل جمعیت بیرون افتادم. ملتمسانه به آقای پیرهن پیچسکن پوش روبرویم گفتم:آقا، من باید برم تو دیرم شده. با بی توجهی جواب داد: می بینی که جا نیست، فردا بیا.
آهسته گفتم:من بازیگر نمایشم. لحظه ای ناباورانه نگاهم کرد و بعد رو برگرداند.
آقای امینی از بالای پله های نگهبانی مرا دید و فریاد زد: برید کنار بذارید خانم آرین بیان تو.
صدا به صدا نمی رسید، دوباره داد زد و جمعیت متوجه حضورم شد، کمی آرام گرفت حالا چند جفت چشم مرا می پایید و آرام آرام کنار می رفت تا من، دختر بچه ای معمولی خودم را به سالن اجرا برسانم.
ناگهان حد فاصل در فلزی تا سالن، فرش قرمز شد و من ستاره ای با مقنعه کج کوله که غرق لذت و توجه  با گام هایی کوتاه در میان نور فلاش دوربین و چشمان طرفدارانش به صحنه هنرنمایی می رفت.
این ها بخشی از خاطرات خواهرم، طاهره است از پشت صحنه اجرای نمایش موزیکال «قصه شهرطلا» که دهه هفتاد در شهر لار به روی صحنه رفت.
نمی دانم بچه های این نسل بعدها چه خاطراتی را بازگو می کنند، از چه تجربه های زیستی خواهند گفت. ورزش، هنر، کتاب، آیین های مذهبی یا طبیعت گردی؟ چه چیز لذت کودکی این نسل خواهد شد؟ نمی دانم
اما همین پشت صحنه و روی صحنه های تاتر، جشنواره های دانش آموزی و تمرینات نمایش های تابستانه لذت کودکی های ما بود، لذتی که مهر تاتر را به دلمان نشاند.
آنها که تجربه کرده اند می دانند این لذت های کودکی با بزرگسالی مان چه می کنند. لذت جفت کردن کفش های در مسجد، تماشای یک دریبل زیبای فوتبالی، خوردن اولین لقمه های ساندویچ هواپیما و… مسیر چه زندگی هایی را که عوض نکرد. حال خوبشان انگار جایی در درونی ترین لایه های شخصیت می مانند، رسوب می کنند و دیگر بخواهی هم ول کن ماجرا نیستند.
حالا با گذشت دو دهه از آنروزها طاهره، خواهرم نمایشنامه نویس و دانش آموخته ادبیات نمایشی است دیشب از او پرسیدم کرونا بره چیکار می کنی؟
جواب داد: می رم تاتر می بینم!!!
.

#تاتر #لذت_های_کودکی #سعیده_آرین #طاهره_آرین

«کتابخانه را از خانه هایمان حذف نکنیم»

تابستان ها، حیاط که همیشه محل بازی و سرگرمی مان بود از شدت گرما بلااستفاده می شد، باید جایی همین گوشه و کنار خانه سرمان را گرم می کردیم که اهل خانه را بیدار نکنیم.
هیچ هم اهل کتاب و مطالعه نبودم، تازه خواندن بلد شده بودم و از سر بیکاری، خیلی اتفاقی سروقت کتابخانه خانه مان رفتم، کتاب لاغری برداشتم و مشغول خواندن شدم. درست مثل این تصویرهای انیمیشنی که کتابی باز می شود و نور می خورد به چهره خواننده و یهو مرغ و رنگین کمان و ابر می پرند بیرون و می چرند سرم آمد و چیزی در همین مایه ها با شدت و ضعف در دوره های مختلف مرا گرفت تا همین حوالی…
ولی اینروزها همه چیز تغییر کرده، سبک زندگی، دکوراسیون خانه ها، غذا خوردن ها و…  زمانه است دیگر می چرخد و گلایه ای هم نیست.
حیاط که مدت ها پیش از دستمان رفت و خیلی خلاقیت  خرج دهیم چندتا گلدان بچینیم و با وسواس مراقبت کنیم که یادمان بیندازد زیر چه درخت هایی بازی کرده ایم و بزرگ شده ایم. اما در این خانه های شیک نوظهور از کتابخانه هم خبری نیست. این قفسه های بزرگ خانه های قدیمی که باعث فخر صاحبخانه بود به مرور کوچک و کوچک تر و در طراحی های نو محو شد! کتابخانه هم نه شما بگو یه کشو، یه باکس کوچک… هیچ!
ماشاالله همه هم می خواهیم مشکلات فرهنگی مان حل شود، رشد کنیم و فرزندان اهل مطالعه داشته باشیم. شما یک جلد کتاب در خانه داشته باش که بچه اتفاقی دستش، پایش، چشمش، یک جایش به آن بخورد! بعد فرهیختگی اش را انتظار بکش.
شاید گلدان دلخوشی حسرت باغچه را پر کند اما بعید است موبایل و تبلت جای کتاب را بگیرد. جای خالی ای که تا همیشه درگیرمان می کند، در حل مساله، در نگرش به زندگی و گذر از بحران ها چوب این بی توجهی را خواهیم خورد.
اما من خوشبینانه فکر می کنم می توان با قدم های کوچک جلوی این کم کاری نا خواسته را گرفت، بالاخره در هر خانه کوچکی برای چندجلد کتاب جا پیدا می شود. همین کتاب درسی و غیردرسی هایی که در خانه دارید را گوشه ای  مرتب دسته بندی کنید، چند جلد کتاب پدر مادر دار حسابی هم اضافه کنید که اگر وقتی دست داد بخوانید. فضایی هم برای کتاب های کودکان و نوجوان اختصاص دهید، یک کتابخانه کوچک شاید با صندوق های میوه رنگ شده، آینده بچه ها را تغییر می دهد. به پیشنهادم فکر کنید و اگر عمل کردید خدا خیرتان بدهد که به فکر آینده اید.
.
تکه های با ارزشی از زندگی هایمان در حال حذف شدن هستند، با هم تلاش کنیم بهترین هایش را زنده نگه داریم.
#رادیوکتاب_باز #کتابخانه_را_از_دکوراسیون_منزل_حذف_نکنید #سعیده_آرین #آبان99

«مرثیه ای برای رنگ»

رنگ‌ها روح و انرژی دارن، حضورشون حال آدمو عوض می کنه، یادتون می آد پیشترها چقدر خونه هامون رنگی تر بود، فرش ها، ظرف ها، حتی تلویزیون های رنگی! چی شد یهو؟ این رنگ های شاد کجا غیبشون زد؟

آروم آروم مد شد که خونه ها ست کرم قهوه ای بشه، به بهانه شیک و همه پسند  بودن سفید و خاکستری ها رنگ ها رو خوردن و تک رنگی جای رنگی رنگی رو گرفت! حتی تو لباس پوشیدن ، ماشین خریدن و… ترس از رنگ مشهوده! یعنی یه جوری بیخیال رنگ ها شدیم که اگه سیب و کاهو و هندونه هم رنگی رنگی نباشن واسمون مهم نیست!

پروژه حذف رنگ تو زندگی ایرانی ها جایی کلید خورد که خواستیم ادای سادگی اروپایی ها رو دربیاریم و از اونجایی که ما ایرانی ها وقتی می خوایم ادای کسی رو در بیاریم رسماً شورشو درمیاریم و بهتر از خودش نقششو اجرا می کنیم نهایتاً  به این نتیجه رسیدیم که رنگ کلا بی کلاسیه و بیخیالش شدیم!

ولی واقعیت اینه که رنگ، اونم از نوع تند و شاد و شلوغش آهنگ زندگی ما ایرانی هاست، به یاد بیاریم جایگاه رنگ در  لباس های محلی، فرش و ظروف و… ایرانی ها در گذشته نه چندان دور که حال آدم ها بهتر از الان بود، شاید برگردوندن رنگ به لباس و زندگی و شهر هامون بتونه باز خوشحالمون کنه، انرژی رنگ ها رو دست کم نگیریم 😃

#رنگ #رنگراحذفنکنیم #شادی #رنگیرنگی #سعیده_آرین