خاکسترِ بی‌گناهی و نبرد برای حقیقتی مدفون

 

«محاکمه با آتش» (Trial by Fire) فیلمی نیست که بتوانید به‌سادگی از کنار آن بگذرید؛ این اثر یک مواجهه سهمگین با حفره‌های سیاه عدالت و قضاوت‌های شتاب‌زده است. فیلم با ظرافت، روایتگر فاجعه‌ای است که در آن تعصب و جهل علمی، جایگزین حقیقت می‌شود و زندگی یک انسان را به قربانگاه مصلحت‌های سیاسی و اجتماعی می‌برد.

در لایه‌های عمیق‌تر این درام تکان‌دهنده، شخصیت **الیزابت گیلبرت** فراتر از یک قهرمان سینمایی، به نمادی از وجدان بیدار بشری بدل می‌شود. جهان برای بهتر شدن و عبور از سیاهی‌ها، بیش از هر زمان دیگری به آدم‌هایی شبیه به او نیاز دارد؛ انسان‌هایی سرسخت که در برابر «سیستم‌های ترسو» و مصلحت‌اندیش قد علم می‌کنند و با سماجتی پولادین، تا آخرین لحظه برای اثبات حقانیت می‌جنگند. گیلبرت به ما نشان می‌دهد که عقب‌نشینی در برابر دنیای بزدل‌ها، یعنی سپردن حقیقت به دست فراموشی. او ثابت می‌کند که حتی در ناعادلانه‌ترین ساختارها، یک نفر با ایمان به حقیقت می‌تواند لرزه بر پیکره‌ی دروغ بیندازد.

تماشای این فیلم برای هر کسی که دغدغه‌ی عدالت و انسانیت دارد، نه یک پیشنهاد، که یک ضرورت است. «محاکمه با آتش» را ببینید تا به یاد داشته باشید که شعله‌های حقیقت، هرچقدر هم دیر، بالاخره راه خود را از میان خاکسترها پیدا خواهند کرد.

رواداری راهی برای تحول

یادداشتی بر حواشی تغییر هویت بصری موزه هنرهای معاصر تهران

اگر پیگیر خبرهای تجسمی هستید حتما حواشی نشان جدید موزه هنرهای معاصر تهران را شنیده اید خلاصه داستان از این قرار است که در نشست خبری هشت دی ماه از هویت بصری جدید موزه با حضور طراح آن «رضا عابدینی» رونمایی شد. اعلام این خبر واکنش هایی را در حمایت از لوگوی موزه طراحی «جواد پویان» برانگیخت و عده ای با انتقاد از طرح جدید و تاکید بر اصالت و خاطره انگیز بودن لوگوی پویان از عملکرد مدیران و طراح نشان به شدت انتقاد کردند. یک روز بعد از حواشی ایجاد شده،  مدیر موزه  در صفحه مجازی آن اعلام کرد «نشان موزه هنرهای معاصر تغییر نخواهد کرد» اما اعلام این خبر هم برای منتقدان تند و آتشین پایان کار نبود.
دو دستگی ای در جامعه تجسمی و طراحان کشور ایجاد شده است. دسته اول  طراحان و منتقدینی که نشان جدید را فاقد زیبایی و اصالت می دانند و بعضا دامنه نقد را به شخص طراح و تصمیم گیران رسانده اند و  دسته دوم مدافعان طرح، شاگردان رضا عابدینی طراح برجسته ایرانی و مدیران وزارت فرهنگ و ارشاد. در این حین و بین دوستی پیام فرستاد «تو کدوم طرفی؟» کوتاه نوشتم: «بی طرف» و جواب داد: «محافظه کار!!!»
پاسخ مفصل ترم که ایمان دارم از محافظه کاری نیست را اینجا می نویسم. من هم مانند بسیاری از دانش آموختگان هنر و گرافیک نشان جدید را نپسندیدم. اینجا قصد ندارم و مجال بحث فنی هم نیست اما انتظارم از لوگوی جدید تصحیحی ظریفانه بود ، بخشی از نقدهای وارده را  کاملا تخصصی و علمی می دانم و نام بزرگ رضا عابدینی هم در پذیرش نشان جدید مجابم نکرد. از شما چه پنهان من هم اگر به کار بلدی و دلسوزی «احسان آقایی» مدیر موزه ایمان نداشتم الان سرسختانه در گروه اول علیه نشان جدید مبارزه می کردم. احسان آقایی در اقلیت مدیرانی است که درست انتخاب شده است. او اهل هنر است، دغدغه دارد و خیلی بیشتر از من و شمایی که حتی یک بار هم پایمان را در موزه نگذاشته ایم و الان برای لوگو آن یقه چاک می دهیم ، دلسوز این گنجینه فرهنگی است. همین که مدیری در مجموعه وزارت ارشاد به مفهوم «هویت بصری» اندیشیده نشان می دهد حقوق بگیر ساده دولتی نیست! در جریان پروسه طراحی نشان جدید نیستم اما با شناختی که از مدیر موزه و رضا عابدینی دارم می دانم که برای همین طرح ساعت ها زمان گذاشته شده و به تمام جوانب آن فکر شده است.
همه منتقدین طرح فعلی خوب می دانند رضا عابدینی در گرافیک ایران و جهان چه وزنه ای است و بر جایگاه و اهمیت موزه هنرهای معاصر کاملا آگاه است. پس ساده لوحانه است اگر خیال کنیم رضا عابدینی برند یک گرافیک کشور آبروی حرفه ای اش را ارزان می دهد؟

او که سال ها در دانشگاه های ایران همین مباحث را تدریس کرده نمی داند که تغییر ناگهانی لوگو چه پیامدی دارد؟ (پیشنهاد می کنم صحبت هایش را در نشست خبری دوباره بخوانید.)
پس چی؟ اگر هر دو طرف دعوا خوب اند ریشه این جدل ها کجاست؟ پاسخ: همیشه بخشی از حقیقت نزد دیگری است. طراح و مدیران موزه  با پیش بینی واکنش های احتمالی از ماه ها قبل در صفحه مجازی موزه هویت بصری جدید را معرفی کرده اند اما بسیاری از منتقدین فعلی دنبال کننده صفحه نیستند و از تغییرات گام به گام آن بی اطلاع اند. ضمن اینکه تجربه زیستی ما ثابت کرده است پیشبرد اندک مطالبات هم نیازمند کارزار رسانه ای است و در این کارزار همگانی متاسفانه در به خدمت گرفتن لغات سهل انگار و بی مسئولیت ایم و نقدمان به فحاشی شبیه می شود.
آنچه که نقد هنری در تغییر یک نشان را به جنجال رسانه ای تبدیل می کند ، عصبیت و مطالبه گری هیجانی جامعه ایران است. ماجرای لوگوی موزه هنرهای معاصر پرده از واقعیت تلخی برمی دارد که در قشر فرهیخته هم رسیدن به اهداف فرهنگی از مجرای خشونت و ادبیات ناسالم در حال شکل گیری است.  بازنگری و اصلاح نشان فعلی موزه هنرهای معاصر تهران  مطالبه ظریف و هنرمندانه ای است که در میان بی اعتمادی مردم به مسئولین به جنگ نخراشیده ای مبدل شد. پس از خاموشی توپخانه ها اگر نشان موزه تغییر کند، اصلاح شود یا همان قبلی بماند، نتیجه قابل پیش بینی این شلیک ها  محافظه کارتر شدن اندک مدیرانی است که با دغدغه مندی دست به تغییرات کوچک می زنند. پیامد غیر قابل جبرانی که سیستم دولتی را کم کارتر و منفعل تر از پیش خواهد کرد.
ماجرای  نشان موزه هنرهای معاصر برای من که اخیرا در خصوص مفهوم «رواداری» در حال مطالعه ام یک مثال روشن و شفاف است. همیشه بخشی از حقیقت نزد دیگری است.  باور همین جمله ساده راه حل بسیاری از گره هایی که با دست می توان باز کرد، نیازی به چنگ و دندان نیست.
#رواداری_راه_تحول #موزه_هنرهای_معاصر

 

«نقدی بر سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر»

سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر در میان هیاهو، اعتراضات و تحریم های بی سابقه هنرمندان سینما روز پنجشنبه ۲۱ بهمن با معرفی نفرات برتر به کار خود پایان داد به عنوان یکی از مخاطبین پیگیر ( 😉 )فیلم ها و حواشی چند نکته برایم جذاب بود:
۱. پس از اعلام کاندیداتورهای جشنواره تقریبا همه فیلم های حاضر معترض و مدعی کاندیداتوری بودند، گذشته از کج سلیقگی هیات داوران ریشه اصلی این هجمه را در رقابت نزدیک فیلم های بد، متوسط و معمولی می دانم، حضور ۳۰ فیلم در ژانرهای مختلف و با شرایط فنی مشابه هر فیلمسازی را در مقام معترض قرار می دهد، دقیق تر بگویم، کارگردان اثرش را در رقابتی سطح پایین برتر از دیگران می بیند. در صورت جدیت و فیلتر داوران در گزینش آثار بخش سودای سیمرغ بخش قابل توجهی از اعتراضات در همان مرحله پاسخ داده می شد، هر چند انتخاب میان بد و بدتر کار راحتی نیست در این جشنواره فیلم هایی در این بخش پذیرفته شده اند که به هیچ وجه در حد و اندازه های این رقابت نبودند.
۲. این عبارت”سیمرغ کیلویی چند؟” تعارف و خود دلداری ای بیش نیست، فجر جدی ترین فستیوال سینمایی کشور است و هر فیلمسازی آرزوی برنده شدنش را دارد، پس چه شده که لیلا حاتمی بعد از دریافتش می گوید داوران دوستان پدرم بودند، یا ثریا قاسمی با آن کسوت و سن و سال از بی اهمیتی سیمرغ دم می زند، این نوع بازخوردها نشانه های ناکارآمدی هژمونی های فرهنگی و به عبارتی رو شدن دست متولیان فرهنگ و هنر سفارشی است، حنایی که در میان تبلیغات پر زرق و برق اش بدجوری رنگ می بازد.
۳. مردم و منتقدین معترض اند که چرا سینما خصوصا در این جشنواره تلخ و دردناک و سیاه نماست! بخشی از این سیاهی به الگو سازی جشنواره در دوره های پیش باز می گردد وقتی فیلم “ابد و یک روز” تقریبا در همه بخش ها کاندید و سیمرغ بر است بدیهی است که در ساخته های آتی موثر باشد اما ریشه اصلی این اندوه در جامعه است، هنر متاثر از اجتماع را نمی توان منفعل و بیگانه مفروض شد، فیلمساز هم در همین هوا نفس می کشد، هر روز کودکان کار را می بیند، غم نان دارد و کار و گورخوابی و برجام و … کم لطفی است اگر از گل و بلبل و روزهای خوش دروغین فیلم بسازد! مخاطب هم اثرش را باور نمی کند.
۴. طبق آمار دبیرخانه با افزایش نوبت های اکران تعداد تماشاگران به ۳۰ میلیون نفر افزایش داشته، این حجم از نمایش قطعا در فروش و اکران عمومی موثر است. این هم سیاست گذاری های فله ای ، مقایسه کنید با نمونه های بین المللی کجای دنیا فیلم های جشنواره پیش از اکران در این حجم گسترده و در بسیاری از شهرستان ها اکران می شود؟!

#سعیده_آرین