«بچه ها در مدارس ایران چه می خوانند»

این برنامه کلاسی رو چند روز پیش واسه اشکان پسر هشت ساله دوست و همکارم طراحی کردم، همونطور که مشخصه بیشترین و بهترین ساعات آموزشی اش به “ریاضی” اختصاص داده شده، شش ساعت از بیست و پنج ساعت هفته و همشون اول صبح که بچه ها در آماده ترین سطح یادگیری ان، من فکر می کردم تو این سال های اخیر سیستم آموزشی تغییر کرده و شبیه دوران ما نیست ولی می بینم هنوز هم ریاضی و علوم محوره، تازه مدرسه اشکان اینا غیرانتفاعیه و کلی پول اضافه می گیرن که زبان و درس های دیگه کار کنن!

من نمی دونم این همه ریاضی خوندن تو مدارس ایران چه دستاوردی برامون داشته؟ چندتا ریاضی دان و مهندس تولید کردیم که بقیه دنیا نکردن! این همه علوم خوندیم چه گلی به سر علوم دنیا زدیم! چقدر اینا به درد زندگیمون خوردن؟ حالا مثلاً منی که جدول ضرب بلد نیستم چه فرقی با اونی که انتگرال حل می کنه دارم؟! والا اگه جای اینهمه ریاضی لامپ عوض کردن و میخ کوبیدن یاد می دادن یه جایی احساس مفید بودن می کردیم!

اینا رو گفتم که یادمون بیاد خودمون به اندازه کافی از این درس های  نظام آموزشی کشیدیم بیخودی واسه نخوندن و  بیست نشدن بچه ها حرص نخورید، به جاش بذارید شن بازی کنن، کاردستی بسازن، بچگی کنن…. مملکت به اندازه کافی ریاضی بلد داره، آدم شاداب و سرزنده و سالم می خواد، همین درس ها و فشارهای مدرسه به مرور بچه ها رو از درون می خوره ، استرس های کودکی برای درس و امتحان در بزرگسالی شدت می گیره! خوب چه کاریه؟ بیخیال همه درس های سخت… #ریاضی #مدرسه #درس #آزار

شش ساله بودم که دوچرخه سواری رو از مجتبی پسرخاله ام یاد گرفتم. هنوز خیابونشون رو آسفالت نکرده بودن که با دوچرخه مشکی اش رکاب زدن رو یادم می داد. دوچرخه اش واسه من بزرگ بود و بارها می خوردم زمین رو سنگ ریزه های کف خیابون و باز ادامه می دادم. تمام بدنم زخم و زیلی شد تا یاد گرفتم.

بابام یه دوچرخه قرمز بزرگتر از خودم خرید که با طاهره دوتایی سوار شیم، بچه های الان اینو بخونن تعجب می کنن یعنی چی دوتایی؟! آره زمان ما همه چی شریکی بود اسباب بازی های دوتایی، سه تایی و چهارتایی و… که نوبتی بازی می کردیم؛؛ حتی بستنی دوقلو هم دوتایی بود یعنی از وسط نصف اش می کردیم، دو قسمت اندازه هم، می خوردیم به هیچ جای دنیا هم بر نمی خورد.

می گفتم که خیلی زود دوچرخه سواری یاد گرفتم و با بزرگتر شدنم این مهارت به دلیل محدودیت های جنسیتی دیگه به کار نیومد تا دوره هنرستان که  هر روز با تخته شاسی و کاور و رنگ و دوربین و… می رفتم مدرسه و به سرم زده بود چرا با دوچرخه نرم؟! وسیله نقلیه سالم هم ورزشه هم بارم رو می کشه و…

یه روز سر سفره ناهار به بابام گفتم: من می خوام با دوچرخه برم مدرسه و قبل از اینکه جوابی بده  استدلال آوردم که هم ورزشه و هم وسیله هامو می کشه و هم اینکه خلاصه گفتم و گفتم… اینم بگم که چادری هم بودم. مامانم تعجب کرده بود و حبیب و طاهره و گلچهره کلی بهم خندیدن ولی بابا که زیرک تر از این بود که به منطقم جواب نده گفت: همه اینایی که می گی درسته ولی عرف جامعه نمی پذیره یه دختر با دوچرخه بره مدرسه.

اصرار کردم که عرف یعنی حرف مردم؛ من برام مهم نیست بقیه چی می گن و چی فکر می کنن، کار درست رو انجام ندم از ترس حرف مردم؟! و وراجی کردم که من خیلی آزاده و خفن و آوانگارد و اینام. چند لحظه سکوت کرد و گفت: من حرفی ندارم، موافقم، فردا زنگ بزن خونه […] از اون بپرس اگه گفت اشکالی نداره از فردا با دوچرخه برو.

خوشحال شدم، خیلی زیاد. بزرگترین مانع سر تصمیمم رو بابا می دونستم و حالا بابا رضایت داده بود. از ۱۱۸ شماره خونه […] رو گرفتم؛ شناختی از خانمش نداشتم فقط می دونستم برای مسائل شرعی باهاش تماس می گیرن و بعد یک هفته زنگ زدن و جواب نگرفتن باز هم همون خانم تماس های قبلی تلفن رو جواب داد و پرسید چیکار دارم؟ اصرار کردم: می خوام با خود […] صحبت کنم. تلفن رو بهش نمی داد و هی سوال و جواب می کرد که چیکار داری و به من بگو ازشون بپرسم یه چیزی شبیه مسئول دفتر که لابد تصورش این بود که یک سوال شرعی دارم و خجالت می کشم مطرح کنم. بالاخره کلافه شدم از دستش و گفتم: من دانش آموز دبیرستانی ام  می خوام از فردا با دوچرخه برم مدرسه… نذاشت حرفم تموم بشه! با صدای بلند داد می زد که شما دخترهای امروزی همه چی رو از حد گذرونید! می خواید آبروی لار رو ببرید!… پس عصمت زنان لاری چی می شه؟! همش تقصیر این دانشجوهاست، زن های لاری به نجابت معروف بودن شما با این کارهاتون آبرو برای لار نذاشتید و گفت و گفت و گفت و تلفن رو قطع کرد!

چند روز بعد بابام ازم پرسید: دوچرخه چی شد؟ زنگ زدی بپرسی؟ برای همیشه فکر دوچرخه سواری از سرم پریده بود خودمو مشغول نشون دادم و با خونسردی گفتم: چند بار زنگ زدم جواب ندادن، اصلا کی حوصله داره صبح زود دوچرخه سواری کنه؟!

این حسرت دوچرخه سواری با من موند تا بهار ۹۸، الان بیشتر از یک ماهه صبح ها با دوچرخه به محل کار می رم و عصر با دوچرخه برمی گردم خونه. تو مسیر خریدهای روزانه ام رو می گیرم  و خوشبختانه تو این مدت هیچ مشکلی نداشتم. راننده ها هوای دوچرخه سوارها رو دارن، سرعتشون رو کم می کنند و راه می دن و خیلی از  خانم ها با دیدنم لبخند می زنند و لایک می فرستند.

روزهای اول نفسم بند می اومد و نمی تونستم مسیرهای طولانی رو طی کنم  ولی به مرور مسافت رو افزایش دادم و الان به ندرت احساس خستگی می کنم. مهارتم بیشتر از قبل شده و ترس های روزهای اول مثل ترس دزدیدن کیف ام، تصادف و یا برخوردهای پیش بینی نشده به کلی از بین رفته.

خیلی ها ازم می پرسن این دوچرخه های «بیدود» رو چطوری می شه استفاده کرد که سعی می کنم براشون توضیح بدم و تشویقشون کنم. «دوچرخه سواری» رو بعد از اون ماجرا فراموش کرده بودم، لذت و ورزشی که برای سال ها خاموش شده بود این روزها چنان حالم رو خوب می کنه که انگیزه بیدار شدن از خواب صبحه، به پوشیدن کفش اسپورت و مسافتی که قرار امروز طی کنم فکر می کنم و انگیزه می گیرم.

مدت هاست فارغ از مفاهیم و محدودیت های جنسیتی به این فکر می کنم اگر با تشرهای تلفنی و حضوری از علایق و  خواسته های حداقلی مون می گذریم به راحتی می تونیم خواسته های بزرگ زندگیمون  رو فراموش کنیم و به مرور به آدم هایی تبدیل بشیم که شباهت کمی با خود واقعیمون دارن. شاید وقتشه به علاقمندی هامون با احترام بیشتری نگاه کنیم، پیش از اینکه تبدیل به حسرت بشه بهشون توجه کنیم حتی اگه مطلوب دیگران نیستند.

در وصف زیبایی بهار لارستان سروده اند که:

هر کجا برکه ای نشسته به خاک/گویی آنجاست مرز لارستان

گر بهارش بگسترد دامن/ می شود قالی بهارستان

اگر «سال شود» که در فرهنگ لارستان سال شدن به معنای بارش و سرسبزی دشت هاست، طبیعت بهاری لارستان مصداق این ابیات است.

تعطیلات نوروزی امسال در آغوش گرم خانواده و  دامن زیبای طبیعت گذشت. به خانه بازگشته ام و می اندیشم که:

۱) چه خوب که فرهنگ عمومی به مدد اطلاع رسانی های مجازی رشد کرده و مردم یاد گرفته اند با طبیعت مهربان تر باشند. در مقایسه با سال های گذشته دشت ها و صحرا تمیزتر هستند و کمتر شاهد ریختن زباله ها در طبیعت هستیم. خوشبختانه حالا بچه ها حتی بهتر از بزرگسالان از عواقب ریختن پلاستیک و شیشه و… در طبیعت آگاهند.

۲) قبلاً گفته بودم که دایی رحمت ام در کودکی برای چیدن یک گل شقایق در دشت چه تنبیهات سختگیرانه ای لحاظ کرده بود، حالا همه ما فسقلی ها بالغ، مادر، پدر و… شده ایم و یاد گرفته ایم چگونه با طبیعت در صلح باشیم. گل های کمیاب را نچینیم به ویژه لاله و شقایق و شیپوری و میخک کوهی، زیر پاهای بی حواسمان له نکنیم و برای راحتی خودمان بابوبه، ترشه، مِل، سمسیل و خورئو و…  را از ریشه در نیاوریم. بسیاری از این گیاهان خودرو هستند و از ریشه خفته در بی آبی در فصل بارش بارور می شوند. گونه های گیاهی زیادی از بین رفته اند و بسیاری دیگر به شهادت عکس های این روزهای اینستاگرام به دست ما در حال نابودی اند.

۳) بخش زیادی از خاطرات کودکی ما در نخلستان ها می گذشت، نسل امروز با نخل نزیسته، در حیاط آپارتمانشان جایی برای نخل نیست. اما خبر خوش اینکه ورودی گراش را نخل کاشته اند. ای کاش یک خوش سلیقه دلسوز تا میدان امام رضا(ع) ادامه دهد، که تابستان بیایید و خرک رنگ و شیرینی خرما پل بزند میان مردم دو شهر. نمی دانم چرا مد شده  درخت کویته می کاریم و خبری از نخل ها این نمادهای پررنگ خطه جنوب نیست؟! دلم برای نخلستان های شهرم تنگ است.

۴) حواسمان به زمین های زیرکشت باشد، گندم های «دیم» را کشاورزان لارستان با توکل به خدا و رحمت الهی اش بذر می پاشند، حالا که خدا نظر لطفش به این زمین هاست ما کفران نعمت نکنیم، به بچه ها بیاموزید که گندمزار جای بازی و عکس گرفتن  نیست. استان فارس بالاترین سهم تولید گندم کشور را داراست و لارستان رتبه اول استان است. همه صحراها زیر کشت است و نیاز به مراقبت و همراهی ما دارد.

۵) روبروی خانه پدری ام رودخانه خشکی بود که در سال های بارش آبشارهای کوه های اطراف را به خارج از شهر هدایت می کرد، مدت هاست مسیر رودخانه را مجتمع های ساختمانی پوشانده اند، تا دل کوه آپارتمان پشت آپارتمان، ان شاءالله که همه ساخت و سازها فنی و مهندسی شده است و خطری نیست. خدایا اگر غضبت گرفت، سیل گریبان گیر شد، از کَرَمت مسیر و آبراه را هموار کن. این مردم سال هاست به آسمانت خیره اند، کم قبله دعا نرفته اند و دعای باران نخوانده اند. رحمت بی زحمت بفرست.

یادتون میاد وقتی جاروبرقی، سشوار، چرخ خیاطی و… تو خونه هامون خراب می شد چیکارش می کردیم؟ می بردیم یه تعمیرگاه تو محله یه مدت اونجا می موند تا نوبتش بشه و بعد می آوردیمش خونه؛ گاهی هم بدقلقی می کرد و دوباره می رفت و برمی گشت و تا مدت ها کار می کرد.

هرچند که تو خونه ما بابا وسیله های خراب رو می برد تعمیرگاه و مامان هی غر می زد که پس چی شد و بابا  یادش می رفت که مثلاً رادیو رو کدوم تعمیرگاه برده، چش بوده و کی باید بگیره و نهایتا هم ول می شد می رفت پی کارش! اما درستش این بود که وسیله های خراب رو می بردن تعمیرگاه و صبوری می کردند تا درست بشه.  یه وقتایی قطعه می خواست، گیر نمی اومد و نمی شد اما خیلی وقت ها درست می شد و تا سال ها بعدش سرحال کار می کرد.

مدت هاست دیگه این تعمیرگاه رو نمی بینم، خیلی کم شدند، قبلا تو هر کوچه پس کوچه ای یکی از این تعمیرگاه ها پر وسیله می دیدی که دل و روده وسیله برقی ها رو میز کارشون ولو شده بود. انگار جمع کردن رفتند. چرا بمونن وقتی مشتری نیست، الان دیگه کی وسیله اش رو تعمیر می کنه؟

همین من از اول ازدواجم سه تا مخلوط کن سوزوندم و نو خریدم. انگار تعمیرگاه بردن از یادمون رفته، اینجوری شدیم دیگه حال تعمیر نداریم، می ندازیم بیرون و نو می کنیم.

نه فقط با وسیله ها، با آدم ها هم همینیم، تا میان بدقلقی کنن از برق می کشیم و تمام. یه افاده های روانشناسی طوری هم مد کردیم که هر آدمی باعث آزارت می شه رو بذار کنار، حذف کن از زندگیت! شنیدید دیگه، تو این سال ها خیلی تکرار شده.

ما نسل تعمیر نیستیم، صبر و حوصله اش رو نداریم شاید واسه همینه که روابطمون دوام زیادی نداره، دوستی های چندماهه، ازدواج های ناموفق، بی اعتمادی های کاری… شاید لازمه مثل قدیم سر و کله زد و صبر پیشه کرد. شاید بد نباشه خرابی رابطه هامون رو ببریم تعمیرگاه شاید درست شد و تا سال ها کار کرد.

چه کسی می خواهد/ من و تو، ما نشویم؟/ خانه اش ویران باد!

مادرم معلم دبستان بود بعد از اینکه در صف بانک می ایستادیم و حقوقش را در بسته های بیست و پنجاه تومنی می گرفت، به سوپری که نه، مغازه محله که بهش «مغازه پسرخاله» می گفتیم (چون نفرجدید پسرخاله فروشنده قبلی بود این اسم را برایش انتخاب کردیم) می رفت و بدهی همان ماه را تسویه می کرد.

همیشه خدا هم  چند تا بستنی و پفک مازاد بر حسابش در دفتر بدهی مغازه به ثبت رسانده بودم که با یه چشم غره رفع و رجوع می شد. اما عمده دغدغه مالی مادرم خرید جهیزیه برای دخترانش بود، مثل همه مادرها دلش می خواست جهزیه دخترانش کامل و بی نقص باشد، با وسواس و سلیقه به صورت اقساطی سرویس ظرف، قاشق چنگال و قابلمه از ظرف فروشی محله می خرید و در صندوق های بزرگ کمد دیواری خانه نگه می داشت، پدرم دل خوشی از این دغدغه مادرانه نداشت و فکر می کرد «چو فردا شود فکر فردا کنیم» و مثل بیشتر خانواده ها مادرم یک تنه این مسیر را می رفت و گاهی هم می گفت «یک پوست پیاز هم برای گلچهره نخریدم»! تمرکزش روی من و طاهره بود که بزرگتر بودیم…

مادرم از دنیا رفت، ما ازدواج کردیم، خیلی ها برای دیدن جهیزیه به خانه هایمان آمدند و غایب بزرگ آنروزها «مادرم» بود. مادری که حتما بارها و بارها در ذهنش اش آن روز را تصور کرده بود.

این روزها که مخارج زندگی کمر همه را خم کرده به مادرهای ایرانی می اندیشم، سرشان سلامت، سایه شان مستدام و ان شاالله زندگی فرزندانشان پر از عشق و دوام، به ایثارشان فکرمی کنم، مادرانی که دغدغه خرید جهیزیه، سیسمونی، هدیه تولد نوه و… کمرشان را خمیده.

کمک کنید فشار کمتری متحمل شوند، از زندگی لذت بیشتری ببرند، برای خودشان هم هزینه کنند، سفر، رستوران، مهمونی و… خدای ما بچه ها هم بزرگ است، با وسایل اولیه هم می شود زندگی کرد، کم کنیم این رسم و رسومات و چشم و هم چشمی های بی ریشه. گناه نکرده اند مادر شده اند.

حواستان هست در حال زایش شیوه غریبی از سبک زندگی هستیم که نه ارتباطی با پیشینه فرهنگی و گذشته مان دارد و نه الگویی غربی است. در همین گذشته نه چندان دور مراسم جهیزیه فراخوان همکاری بود برای ساختن لانه عشق، آلبوم کودکی تان را ورق بزنید کدام خانه ای پر بود از مبلمان و یخچال و… یک نسل عقب تر آن ها چطور؟

در همین اروپایی که کعبه آمال و آرزوهاست بسیاری از زندگی ها با لوازم دست دوم شروع می شود، باور نمی کنید از فامیل و دوستانی که رفته اند بپرسید، ما اما چه می کنیم؟ با تمام قوا و تا آخرین قطرات جان و با هزار بدبختی و گرفتاری جهزیه ای بیش از توانمان تهیه می کنیم و در یک مهمانی از خجالت هم در می آییم و یکی هم این وسط حتما هست که بگوید: «ملاقه سه گوشش کم بود»!

از فرهنگ و آداب سنتی زیباییمان به مرور موجود عجیب الخلقه بی ریختی ساخته ایم که هر روز بیشتر می بلعد، با همین جشن های نوظهور، عکس‌ های نمایشی، شو آف های مجازی و ادعاهای دروغ  بزرگش کرده ایم که هر روز نیاز جدیدی می طلبد. همین روزهاست که این موجود بی ریخت دهان باز کند و همه مان را یک جا ببلعد و تمااام.

سخت نیست بیایید با هم همت کنیم به خاطر خودمان و احترام مادران در اینگونه مراسم شرکت نکنیم، نمایشی هم که مخاطب نداشته باشد زود از سکه می افتد. فرزند زمانه خودمان باشیم و در شرایط سخت اقتصادی درست رفتار کنیم. با همین قدم کوچک فشار و استرس مادران و نوعروسان را کم می کنید. باور نمی کنید؟ امتحان کنید.

پ ن: این چاقو یادگار مادرم است از مجموعه ای که با عشق خرید

به دلم موند، مامانم اجازه بده دفترچه، خودکار و پاک کن قرتی هایی که سوغاتی از اونور آب می رسید رو با خودمون ببریم مدرسه و پُزاش رو بدیم. اون ها که هیچ، پسته تَر و موز (نخندید! زمان ما کالای لوکس حساب می شد) هم ممنوع بود!

حتی ساندویچ کالباس! می گفت بو می پیچه شاید یک بچه ای از همکلاسی ها دلش بخواد و نداشته باشه. اونا می دونستند که همه بچه ها قدرت درک توان خرید پدر و مادرها رو ندارن، دل بچه است دیگه، یهو می خواد، هوس می کنه و خدای ناکرده بی هوا می شکنه.

اون موقع ها مهربانانه حواسشون به دل بچه ها بود. بچه ها و آدم بزرگ ها، به دل همسایه که اگه بوی غذا پیچید تو محله در چندتا خونه اینور و اونور رو بزنی. به دل همکار، دل خواهر و برادر و… حواسشون بود که دلی قربانی چشم و هم چشمی ها نشه.

الان اما دوره فریادهای توخالیه، نسل به رخ کشیدن های مجازی و دادار دودورهای دوقرونی… ما بچه همون آدم هاییم، چی شد که هر چی یادمون دادن پول ارزش نیست پَر دادیم رفت؟ غافل شدیم از دل ها. مایی که یادمون داده بودن همه واسه هم مهم ایم؟ چه جوری این شدیم؟

کاش مهربونی رو بلد بودیم و هزینه اش رو می دادیم، هزینه ای به قیمت موندن بعضی لذت های مادی تو دل خودمون و بچه هامون.

 

پ ن: عکس پنج سالگی من است در نگاه دایی رحمت

کتاب «قطار فصل ها» رو ورق می زدم و شعرهاشو بلند بلند می خوندم! کوپه های رنگی که اسم ماه ها روشون بود، از شکوفه های بهار و هندونه های تابستون که می گذشتم نوبت پاییز بود با رنگ های نارنجی… پاییزه و پاییزه برگ از درخت می ریزه… دسته دسته کلاغ ها می رن به سوی باغ ها … مهر و آبان و آذر! فقط انارش رو خوب می شناختم و برگ ها و کلاغ ها خیلی نامفهوم بودن برام! و هی مامان توضیح می داد که تو پاییز برگ درخت ها می ریزه!… برای منی که فقط «نخل» و «گِز» دیده بودم و درخت هایی که نه زرد می شدن و نه برگ هاشون می ریخت همیشه سوال بود که چطوری برگ درخت ها می ریزه! کجا؟ زیر پاهاشون؟ قضیه این دسته کلاغ ها چیه؟! و کلاغ رو فقط تو کتاب ها دیده بودم!

کلاس دوم دبستان نمایش «رقص با مرگ» که من نقش دختر بچه اش رو بازی می کردم در جشنواره استانی پذیرفته شد، یکی دو ماه از شروع مدرسه گذشته بود که مرخصی ام رو گرفتن، این اولین باری بود که وسط مدرسه سفر می رفتم، تا قبلش مسافرت فقط تابستون بعد امتحانات. ظهر بعد از مدرسه با جیپ خاکستری اداره حرکت کردیم سمت شیراز. عقب بین وسایل دکور نشستم و از شیشه های بزرگ ماشین خط های سفید جاده رو نگاه می کردم که پشت سرمون می اومد و یه جاهایی قطع می شد. تکه تکه می شدن و دوباره ممتد و طولانی  مثل مار چسبیده بودن بهمون، هرجا می رفتیم اونها هم بودن.

… حس کردم حالم بده… به بابا گفتم می خوام بالا بیارم… آقای «شکاری» فورا تو یه کارونسرای قدیمی بین راهی  نگه داشت، هوا سرد بود … به سر و صورتم آب زدن، حالم کمی بهتر شد. بابا جلو کنار خودش نشوندم و دیگه  نگذاشت خط ها رو نگاه کنم، گفت این باعث تهوع ات می شه و نمی دونستم چه ارتباطی بین ماره و حال بد من وجود داره!

صبح که چشممو باز کردم تو هتل بودیم، صبحونه خوردیم. بابا منو سپرد به عمو «ناظم»(۱) و خانم «درخشنده»؛ کارگردان و بازیگر نمایشمون و رفت اداره کل دنبال کارهاش، خیلی هم راضی بودم چون اونا حسابی منو لوس می کردن و هر چی می خواستم می خریدن واسم. همیشه هم چیزهای خارجی و خوشمزه همراهشون بود.

آماده شدیم که از هتل بیاییم بیرون، لباس گرم پوشیدم. خانم درخشنده دستمو گرفته بود؛ وقتی پامونو بیرون گذاشتیم دیدم همه جا پره برگه! برگ های رنگی رنگی! قرمز، زرد، نارنجی! عین برگ های کتاب قطار فصل ها! درخت های خشک شده کشیده با برگ های لرزون!… پیاده رو پر برگ بود و نسیم ملایم جا به جاشون می کرد…

می پریدم رو برگ ها و کیف می کردم از صدای خش خششون… همه جا پر شده بود از برگ و رنگ! یه منظره عجیب و غریب ناشناخته! … رفتیم تو یه مغازه و از اون آدامس پودری هایی که تو دهن جلیز جلیز می کرد خریدن واسم. وقتی اومدیم بیرون چند تا پرنده سیاه رو درخت های خشک سر و صدا راه انداخته بودن! … نگاهشون می کردم که با هم می پریدن، از این شاخه به اون شاخه و می اومدن پایین نزدیک آدم ها و ماشین ها، از عمو ناظم پرسیدم:  اونا کلاغن؟! …  و عمو که علاقه عجیبی به ترسوندن من داشت گفت: آره و خیلی دوست دارن بچه ها رو بخورن!… (هنوزم از کلاغ ها می ترسم!)

تازه اونروز فهمیدم پاییز معروفی که می گفتن این بوده!… یه پاییز واقعی با برگ و کلاغ و باد! … از آشناییتون خوشبختم پاییز جان، پادشاه فصل ها…

۱-شهید ناظم عسکری زاده، نویسنده و بازیگر تئاتر

 

روزهای جمعه که برای گذراندن تعطیلات سایه درخت گِز یا نخل را در دشت های اطراف لار انتخاب می کردیم همجواری با آب انبار تیغ دولبه بود، از یک سو به دلیل دسترسی به آب آپشن ویژه محسوب می شد و از دیگر سو برای خانواده عیالوار دهه شصتی ما با شونزده، هفده تا دخترخاله، پسرخاله، پسر دایی و… قد و نیم قد مستعد حادثه بود.

جدال همیشگی ای میان بچه ها و بزرگترها جریان داشت، پدرها و مادرها که ارزش آب و به ویژه آب شُرب را درک کرده بودند و آب انبارها را بخشی از هویت و میراث فرهنگی، تاریخی لارستان می دانستند بچه ها را با قصه «دَدَمِلکو» ها می ترسانیدند و همه تلاششان این بود که دور و اطراف آب انبار بازی نکنیم.

حالا تصور کنید بچه اید و با یک استخر عمیق سرپوشیده گُنبدی مواجهید، حق بدهید که نمی توان از جذابیت های این فضا گذشت. لذت سنگ پرانی در آب و بالا رفتن از سقف های گنبدی و سُر خوردن از بالا که بماند، هوس پریدن در آب و شنا کردن در عمق ۵متری آب انبار ماجراجویانه و خطرناک بود. ما بی خیال آب انبار نمی شدیم و بزرگترها هر چه افسانه و روایت بلد بودند تحویلمان می دادند و افاقه نمی کرد.

مثلا می گفتند: سنگ هایی که در آب انبار می اندازید را بایستی روز قیامت با چشم هایتان از ته آب انبار در بیاورید!! که انصافاً کار سختی است! یا اینکه دَدَمِلکو بچه هایی که چیزی در آب انبار بریزند را لال و کچل می کنند! یعنی عمرا بچه های امروزی را بتوان با این ترفند ها ترساند! ولی ما ساده لوحانه باور می کردیم من یکی که همیشه منتظر بودم بالاخره یک روز لال و کچل شوم!

عذاب وجدان و ترس دَدَملکوها همراهم بود، تا اینکه یک روز در خانه مادربزرگ، عمو مجیدم کاسه ای را پر از آب کرد و گفت بیایید می خوام براتون دَدَمِلکو درست کنم! کاسه آب را در برابر نور خورشید گرفت و انعکاس آب را روی سقف اتاق تاباند! ما مبهوت مهارت عمو مجید مانده بودیم که توضیح داد دَدَمِلکو همین است، انعکاس آب. افسانه ای که بچه ها را می ترساند برای حفظ و نگهبانی از آبِ آب انبارها.

آن روز فکر کردم عمو مجید راز بزرگی را فاش کرده و وقتی با یکی دوست صمیمی می شدم گوشه حیاط مدرسه محرمانه رازم را به او می گفتم. متاسفانه در بیشتر موارد اسم دَدَملکو به گوش دوست های صمیمی ام  نخورده بود! ولی پسرخاله ام که  می توانست در دسته دوستان صمیمی باشد کلی کیف کرد و برای اینکه به من اطمینان بدهد قبلا هم نمی ترسیده گفت من از اولش هم می دونستم الکیه!

افسانه هایی از این دست در فرهنگ های مختلف بوده و هست اما با کمرنگ شدن هویت های فرهنگی و شبیه شدن زندگی های شهری چه بر سر این قصه های کودکی مان می آید؟ احتمالا بارشان را بسته و آماده سفر به سرزمین افسانه های فراموش شده اند! بچه های نسل بعد با چه قصه هایی بزرگ می شوند؟ با چه می ترسند؟ با چه کیف می کنند؟ چه راز هایی را برای دوستان صمیمی شان فاش می کنند؟ سفر به سلامت، دروغ های کوچک دوست داشتنی.

با روی کار آمدن دولت اصلاحات، شوراهای دانش آموزی در مدارس کلید خورد. در سال اول دبیرستان برای اولین بار با شعار «شوراهای دانش آموزی تمرینی است برای رسیدن به دموکراسی» کاندید شدم.

پوستر های تبلیغاتی ام را خودم روی کاغذهای کاهی با شوق و ذوق نقاشی کردم و با کمک دوستانم روی در و دیوار مدرسه نصب کردیم. فردای آنروز همه تبلیغات ام از مدرسه جمع شد،  پیگیری کردم گفتند معاون پرورشی صلاح ندانسته اند. رفتم دفترش که صحبت کنیم، با لحن تندی گفت: «منظورت از این شعار چیه؟ مگر ما دموکراسی نداریم؟ اصلا تو الف بچه از دموکراسی چه می دونی؟». حرف زدیم اما متقاعد نشد و تبلیغات ام را پس نداد.

در سخنرانی کوتاه صبحگاهی به بچه های مدرسه گفتم ممنوع التبلیغ شده ام!! و نتوانستم تبلیغات ام را پس بگیرم؛ حق می دهم به کسی که نمی تواند حق خودش را  بگیرد رای ندهید. ولی از آنجایی که در نوجوانی هم همان آدم های احساسی همیشگی هستیم بچه ها اعتماد کردند و انتخاب شدم.

آن سال و دو سال بعد از آن رئیس و عضو شورای دانش آموزی بودم؛ بچه ها نظراتی داشتند و یا گاهی نامه هایی می نوشتند که هنوز هم شخصی تر هایش را نگه داشته ام.

ما برای خودمان جدی بودیم، جلسه می گذاشتیم، دستور کار داشتیم، تصمیم می گرفتیم، رای می دادیم، مصوب می کردیم  و… ولی علیرغم همدلی و همراهی برخی از مدیران قدرت اجرایی چندانی نداشتیم و نتوانستیم کارهای مهمی انجام دهیم.

مسیر مطالبه گری سخت و پرچالش بود. اوایل با شور و حرارت با مسئولین مدرسه بحث می کردیم کار به دعوا، قهر و استعفا هم می کشید؛ بعدتر یاد گرفتیم مصوبات مالی نداشته باشیم، پا تو کفش بعضی ها نکنیم. زور مدرسه بیشتر از ما بود و هر بار ما بودیم که تسلیم می شدیم و به مرور «کوتاه آمدن» را یاد گرفتیم…

این روزها گمان می کنم، فقدان احزاب سیاسی، سندیکاها، اصناف، انجمن ها و گروه های اجتماعی مقتدر و… با داستان کوتاه آمدن های ما بی ارتباط نیست. یاد نگرفتیم چطور گروه باشیم، چه بخواهیم، چطور خواسته های به حقمان را پیگیری کنیم و از به ثمر نشاندن اش لذت ببریم.

آبان ماه انتخابات شوراهای مدارس در سراسر کشور برگزار می شود. اگر در مدارس مسئولیتی دارید، لطفا صدای منتخبین بچه ها را بشنوید، برایشان شأن و شخصیت قائل شوید. به خصوص دبستانی ها اگر برای خواسته های به ظاهر کوچکشان مثل خرابی کولر کلاس به دفتر مراجعه می کنند حرفشان را قطع نکنید، نخندید و کامل بشنوید.

به آن ها بیاموزید چطور خواسته های گروهی شان را بشناسند، پیگیری کنند و مزه موفق شدن را به کامشان بنشانید. بزرگترین خدمت را به آینده کرده اید. این ها قرار است شهر بهتری بسازند، بهتر از ما که در حسرت رسیدن روزهای خوب مانده ایم. محتاجیم به آدم هایی که دور نخورند، نپیچند،گروه شوند و کوتاه نیایند. نمایش قدرت بازی بچه ها نیست. این نسل نزد شماست لطفاً  «کوتولگی» را به بچه هایمان نیاموزید.

یه شب بارونی زمستون، کنار بخاری کتابی مشق می نوشتیم و قابلمه شلغم رو بخاری علاء الدین قُل می زد که بابا خیس و خسته از راه رسید؛ صدامون کرد گفت: اجازه می دید بخاری تون رو ببرم برای یک خانواده ای که بچه مریض دارند؟

و ادامه داد: گفتند لار سرما نداره از سنندج اومدن اینجا کارگری، تو ساختمون نیمه کاره می خوابن و بچه اش مریض شده، بردمش دکتر، جاشون سرده، بخاری رو ببرم؟

ما چهار تا هم با یک تریپی از احساس ایثار و سخاوت موافقت دادیم.

مامانم قابلمه شلغم رو برداشت، خاموشش کرد، دستمالی  کشید و نفتش رو پُر کرد. وقتی بابا بخاری رو عقب ماشین جا می داد تو عالم بچگی ازش پرسیدم: بابا گولت نزنن؟! حالا مطمئنی راست می گن؟! نگام کرد، خندید و گفت: نه بابا تو این سن و سال می تونم تشخیص بدم کی راست می گه کی دروغ؛ و رفت.

الان من درست هم سن پدرم تو اون سال ها هستم و متاسفانه اصلا نمی تونم با اطمینان بگم حقیقت رو از دروغ تشخیص می دم!

این روزها اطراف ما پر از آدم هایی است که نیازمند اند؛ نسخه به دست ها، کرایه ندارها، بچه مریض دارها، فروشندگان سمج و… همه جا هستند. هر کدام قصه ای دارند و دردی.

توان مالی من محدود است و نیازمند نامحدود؛ هر بار با کمک کردن جدال درونی ای آغاز می شود که معتاد نبود؟ کلاهبردار نیست؟ گولم نزد؟ دروغ نگفت؟ و در صورت بی تفاوتی جدالی سهمگین تر که چرا نسبت به هم نوع و هموطن ات بی تفاوتی؟ چرخ دنده وجدان لهت می کند و رها نمی شوی از تصویر دستی که به سویت دراز شد و می توانستی در حد توانت کمک کنی و نکردی!

آنقدر قصه های غریب و باورنکردنی شنیده ام و گول خورده ام که باورم خراشیده است. نه آنقدر مهربانم که از اندوه اطرافیانم قرار نگیرم نه آنقدر بخشنده که ندانسته عمل کنم.

حالا این منِ سی و سه ساله دلش برای آن روزها، روزهای تشخیص راست و دروغ، روزهای نیازهای صادقانه و بخشش های از سر ایمان و اطمینان تنگ است. شما چطور؟!

عکس: پدر، طاهره و من در نوروز۱۳۶۶

پ ن: بله می دانم کمی عجیب است، آرم «الله» روی دیوار سیمانی حیاط خانه مان به سلیقه پدر و مادرم تکرار شده و همچنان نیز هست.