لَک (به زبان لاری) حنابندون یه پارچه های مثلثی دو لایه قرمز بود. لایه اولش از پارچه های ارزون قیمته و دور دست می پیچیدن که اگه حنا رنگ پس داد پارچه اصلی کثیف نشه و لایه دوم یه پارچه زری طور که گُل منگل و پولک داشت و می اوردن دور دست و با بند قیطونی طلایی می بستن! یه چیز خوشکل بامزه ای بود که مامانم بچگونه اش رو واسمون درست کرده بود و من فکر می کردم چون بقیه ندارن ما ده صفر از بقیه بچه ها جلوتریم! از همیشه مراسم حنابندون رو بیشتر دوست داشتم نمی دونم واسه این لک ها بود که بهم اعتماد به نفس می داد یا چون شب هاش تو خونه عروس می خوابیدیم و بیشتر عیش می کردیم!

عروسی دختر عموم عمه ملوکم واسه بچه ها حنای نقش می بست و ما بین اون همه دختر عمو دختر عمه تو صف می نشستیم تا نوبتمون بشه، البته یه جور حنای بدون صف هم بود که بهش می گفتیم «موشکو» که یه گوله حنا می ذاشتن کف دستت و مشتت رو می بستی و منتظر می موندی تا رنگ بیاره!

خیلی به نظرم ساده و مسخره بود و برای فامیل های درجه چند! ولی من دختر عموی عروس بودم و نششتم تو صف حنای نقش، تازه لک هم داشتم، لک که واسه حنای مچی نبود! با دقت به دست های عمه ام نگاه می کردم که در محاصره دخترها که دل خوشی ازشان نداشت یه بند کاموایی سفید رو ضربدری از رو انگشت ها رد می کرد و انتهای انگشت چند دور می پیچید و حنا رو می زاشت وسط دست طناب پیچ شده و می بست!

از اونشب به بعد هر وقت جایی نخ دستم می رسید اداشو در می اوردم و وقتی نشون مامان می دادم می گفت برو بازش کن انگشتات خونمردگی می شه اینقدر محکم بستی! همون شب تو حیاط خونه عمو با دست های حنا بسته خوابیدیم و ستاره ها رو تماشا کردیم و عمه واسمون شعر خوند صبح تکه های خشک شده حنا رو شستیم و ذوق زده از اینکه دستمون قهوه ای بود با خط های ضربدری سفید!

تازه یاد گرفته بودم نخ پیچیدن رو که حنای قیفی اومد، فهمیدیم چه کلاهی سرمون رفته و اصلا نقش چی هست! ما که به چند تا ضربدر می گفتیم «نقش» و با همون دلمون خوش بود، یهو دیدیم یه خانمه چطور با قیف اونم اینقدر سریع گل و بوته می کشه و وسطش قلب می زاره و تیر رد می کنه و هی مثل مار بالا می ره و مثل اژدها رو دست و پا بزرگ می شه و همه هم می گفتن به به چه خوشکله!! دیگه کسی واسه ضربدر تره هم خشک نمی کرد! من و عمه بدجوری مغلوب نقش شده بودیم!

عمو حسن که فوت شد عمه از دل و دماغ افتاد و عروسی های بعد را نمی آمد، همه می گفتند عمه داغدار شوهرش هست و من فکر می کردم شاید از دست این خانم حنابند عصبانی است که نمی آید! اصلا ای کاش این خانمه این همه نقش و نگار بلد نبود!

 

سعیده آرین، گرافیست و نویسنده لاری ساکن تهران مدتی است در صفحه اینستاگرام خود متونی عموما از خاطرات گذشته و کودکی هایش می نویسد و تصویرسازی می کند. آرین در این یادداشتها با استفاده از زبان محاوره ضمن خاطره گویی بخشی از سنت و باورهای مردم لارستان را نقل می کند. در این بخش می توانید یکی از نوشته های او را بخوانید:

***

حیاط خانه ما ۴ درخت داشت که هر کدام به اسم یکی از بچه ها بود، بابا آنها را به نیت بچه ها کاشته بود، درختِ طاهره پرتقالی با ثمره ی کوچک و سبز ولی با طعمی خوب بود، درخت انارِ حبیب یک وقت هایی چندتا انار کوچولوی مریض می داد و گُل های قرمز نارنجی خوشکل داشت که دلم برای آنها ضعف می رفت؛ ولی از همه بهتر نارنجِ گلچهره بود که عطر بهارش آدم را مست می کرد و وقتی نارنج ها می رسید از هر شاخه اش ده پانزده تا نارنج آب دار می زد بیرون. به قول ما لاری ها «جلییل نارنج می شد»…

یک درخت لیموی خاک برسری هم بود که ثمر نمی داد، حتی شکوفه هم نداشت! درخت من! با برگ های کوچک و کلی تیغ!

هر سال منتظر بودم یک حرکتی بزند و من را از شرمندگی درآورد ولی بی رگ تر از این حرفها بود! نمی دانم چرا فکر می کردم ثمر ندادنش می تواند ارتباطی با درس نخواندن من داشته باشد، که البته اگر این هم بود کاری از دستم برنمی آمد!

بابام می گفت ریشه اش به سنگ خورده و با خودم می گفتم چرا درخت من باید ریشه اش به سنگ بخورد! احساس مسئولیت عجیبی داشتم و آن درخت عین خیالش نبود! زیر فشار افکار عمومی برای رفع بی آبرویی از درختم یک بار چند تا لیمو انداختم پای باغچه و ناشیانه ادعا کردم که درختم ثمر داده! بی فایده بود و به جز اینکه بهانه ای جدید برای کل کل کردن دست حبیب داده باشم، نتیجه دیگه ای نداشت!

چند سال گذشت و درختم سال به سال زرد و زردتر شد تا اینکه روزی «مش غنی» آمد و از ریشه درآوردش! با خودم فکر کردم شاید لیمو هم مثل هلو در لار ثمر نمی دهد! بالاخره خاک باغچه را به نیت خارج کردن سنگ های آن، عوض کردند اما دریغ از یک قلوه سنگ!

وقتی «باغ شهری»ها در لار ساخته شدند تا ندیدم باورم نشد. این همه درخت لیمو در لار باشد با لیموهای آبدار و بزرگ! انگار داشتند به من می خندیدند و می گفتند: «دیدی درس نخواندی درختت ثمر نداد! صاحب های ما همه بچه درس خوانند!»

چند وقت بعد دایی مامانم (مرحوم محمد باقر افتخار) جای درختم یک نخل کاشت. هیچوقت نتوانستم به عنوان درخت خودم آن را بپذیرم. این نخل جای درخت من نشست و جا خوش کرد و ثمر هم داد؛ خرمای خاصیویی که طعمش بی نظیر است و مزه خانه پدری را می دهد و خاطرات درخت لیمویم را برایم تداعی می کند!

از تصور اینکه چطور حبه قندهای سفید سفت رو با دندون هام می شکستم مور مورم می شه… مامان همیشه نگران بود؛ به قول خودش مرض قند بگیرم! هر نوع شیرینی از قتلمه و سوهان و شکلات رو قایم می کرد که دستم بهشون نرسه… یه مدت رو سر کابینت میذاشت ولی کار سختی نبود بالارفتن از کابینت های آشپرخونه و ایستادن رو چهارپایه کلمن!. وقتی دید اونجا کارایی نداره تصمیم گرفت جاهای مرموزتری رو انتخاب کنه، مثل کمد دیواری یا فر گاز یا حتی کشوهای پاتختی! یه جور شکلات کوچیک بود با پوست های زرورقی بنفش، صورتی، نارنجی و سبز که من عاشق طعم بنفش و سبزش بودم. وقتی مامان خریدها رو تو کمدها جا می داد با دقت به صداهای آشپزخونه گوش می کردم و مخفیگاه ها رو حدس می زدم… ظهرها وقتی همه خواب بودن عملیات تجسس شروع می شد! یه مرامنامه نانوشته ام حین پاتک این بود که همه رو یک جا تموم نکنم و از هر رنگی که جلو دستم بود بردارم و فقط رنگ هایی که دوست دارم رو نخورم. در اثر تجربه به این نتیجه رسیده بودم که این کار باعث می شه مخفیگاه دیرتر لو بره! پیدا کردن مخفیگاه جدید هم سختی های خودشو داشت! آروم و بی صدا مثل دزدهای حرفه ای نوک دو انگشتم رو چنگگ می کردم و شکلات ها رو از جعبه کریستالش می کشیدم بیرون و می ذاشتم تو یقه یا زیر کش شلوارم. بعد قبل از اینکه آب بشن می رفتم یه جای امن پشت درخت های حیاط یا زیر میز می خوردمشون!

چالش بعدی قایم کردن پوست هاش بود! همه جاها لو رفته بودن، سطل که اصلا امنیت نداشت؛ زیر فرش و تخت ها و گلدون هم موقع جارو کشیدن دردسر ساز می شد، چندبار هم کیف و جیب های مدرسه ام کار دستم داده بود؛ قایم کردن اون همه پوست شکلات اصلا راحت نبود و در نهایت تصمیم گرفتم تو باغچه چالشون کنم. با قاشق یه گودال می کندم و پوست ها رو اونجا چال می کردم… نمی دونم کدوم از خدا بی خبری گفته بود شکلات انرژی بچه ها رو زیاد می کنه و مامان با تغییر مدام مخفیگاه ها اصرار داشت اقتصاد خانواده و انرژی منو کنترل کنه! زیاد پیش می اومد فراموش می کرد آخرین بار شکلات ها رو کجا قایم کرده تا زمانی که جعبه خالی اش پیدا می شد! مزه این شکلات دزدی ها با اونایی که تو مهمونی ها تعارف می شد یا تو حالت عادی می خوردیم برام دنیایی تفاوت داشت؛ انگار «دلهره» یه طعم خاصی بهشون می داد! حالا سال ها از اون روزا گذشته و خیلی وقته دیگه هیچ شکلاتی به خوشمزگی اون شکلات های دزدکی نیست! نه؟

یکی از خوب های تابستون لار شب هایی بود که تو حیاط می خوابیدیم، رختخواب ها رو روی تخت های فلزی می انداختیم، گوشه های توری پشه بند رو چند نفره می گرفتیم و مراقب بودیم وقتی از تا باز می شد جر نخوره!

فقط بابا دستش به نوک میله های فلزی چهارگوشه تخت می رسید، توری رو که آویزون می کرد ما با ذوق لبه هاشو می زدیم زیر رتختخواب ها و راه پشه ها رو می بستیم.

یکی دو جای پشه بندمون هم پارگی داشت که می ترسیدم از اونجا حمله کنن! ولی بابا می گفت: «پشه ای که عقلش برسه از اِنکه بیا اَ جا حقٌوشه که مٌوبِخواسه!»(۱) پنکه دستی رو هم می ذاشتیم رو چهارپایه؛ سرش تا صبح آروم هِی چپ و راست می شد و باد ملایمش پشه ها رو می پروند! صبر می کردیم رتختواب ها تو هوای آزاد خٌنک بشن که وقتی می ریم تو رختخواب از خنکی اش خوش خوشانمون بشه.

اگه زودتر می رفتیم واسه خواب ترجیحمون این بود که رو رختخواب یکی دیگه بخوابیم که مال خودمون خنک بمونه! چه دعواها که سر گرم شدن رختخواب ها راه نمی افتاد! من یه لحاف سبز گل گلی داشتم که خیلی زود خنک می شد. از چندجا پاره شده بود و پشم شیشه هاش یه قسمت هایی جمع شده بودن. فقط با لحاف خودم خوابم می برد.

مامان همیشه دنبال فرصتی بود که بندازتش دور؛ زهوارش در رفته بود ولی من ول کنش نبودم تا اینکه دیگه واسم کوتاه شد و پاهای دیلاقم از زیر لحاف زد بیرون!

شب ها صدای زوزه شغال ها از کوه می اومد. یه وقت هایی هم صداشون نزدیکر بود، اونقدر نزدیک که انگار پشت در کوچه بودن. قدیمی ها می گفتن اگه دمپایی رو وارونه بذارید صداشون قطع می شه که مامان و بابا می گفتن این حرف ها خرافاته؛ حالا شما می خواید باور کن می خوای نکن ما که چند بار امتحان کردیم و صداشون قطع شد! یه عده هم معتقد بودن صدای زوزه شغال ها به نور ماه ربط داره؛ شاید هم داشت ولی تجربه ما می گفت ماه کامل، نصفه یا هلال صدا زوزه می اومد.

با آسمون حسابی عیاق بودیم، واسه خودمون ستاره داشتیم، ستاره «طاهره» پرنورترین بود. بعدها فهمیدم اسمش ستاره قطبیه. هیچوقت گٌم نمی شد و همیشه همون سمت های شهرقدیم رو نگاه می کردی راحت پیدا می شد. بدم نمی اومد مال من باشه ولی طاهره زودتر انتخابش کرده بود. حبیب هم هر شب ستاره شب قبل اش رو گم می کرد و یکی دیگه انتخاب می کرد. من دوست داشتم ستاره ام خاص باشه. یکی رو انتخاب کرده بودم که چشمک می زد؛ کلی بهم خندیدن گفتن این ستاره نیست نور هواپیماست!

کلاً هر چی من انتخاب می کردم قبول نبود، اون قرمزه هم که گفتن چراغ دکله! پرنورها هم که صاحب داشتند. بهترین حالت این بود که ریزترین رو انتخاب کنم. فقط اونقدر ریز بود که خودمم نمی تونستم پیداش کنم و خیلی وقت ها مثل ستاره های حبیب دیگه پیدا نمی شد و فردا شب دوباره دنبال یکی دیگه می گشتیم.

صبح وقتی آفتاب می زد مبارزه اصلی شروع می شد. سمج تر از خورشید نداریم! هی آروم آروم جلوتر می اومد، اول از پاها شروع می کرد، خودمونو می کشیدیم عقب تر و اون هی پیشروی می اومد. تا جایی که درست می افتد رو صورتمون و نمی شد ازش فرار کرد. کلافه بالشت بدست می اومدیم تو هال و جلوی باد کولر آبی خوابمونو ادامه می دادیم! رختخواب ها تو حیاط زیر نور آفتاب می موندن و وقتی نزدیک های ظهر از خواب بیدار می شدیم حسابی داغ شده بودن! هنوزم به نظرم جمع کردنشون بی معنی میاد وقتی قراره فردا شب هم باز اونجا بخوابیم!

۱)پشه ای که عقل اش برسه از اینجا بیاد تو حقشه نیشمون بزنه

*طرح زیر از: سعیده آرین

روز اول مدرسه جدیدم بود، زنگ که خورد سریع پریدم تو خیابون و دویدم که جلوتر از بقیه بچه ها سوار مینی بوس بشم و جا بگیرم،  بس که هٌول سوار شدن بودم مینی بوس قرمز رنگ رو انتخاب کردم و هٌل و هٌل دادم و از زیر دست و پای بقیه بچه ها رفتم آخرین صندلی کنار پنجره نشستم و به زور گیره پنجره رو زدم عقب و کامل بازش کردم که باد بخوره تو صورتم…

بقیه هم آروم آروم و مثل بچه آدم سوار می شدن با تعجب بهم نگاه می کردن! تقریبا مینی بوس پر بود و صندلی های بوفه کنار من همشون خالی بودن که ۵ تا دختر هیکلی سوار شدن، فضا سنگین شد و دیدم همه دارن منو نیگاه می کنن!

اومدن جلو و یکیشون زد تو بازوم و گفت: تو اینجا چیکار می کنی؟!! چرا جای من نشستی؟! بقیه دوستاش هم «جَری» بودن، قیافه اش یه جور وحشتناکی بود! یه عالمه سبیل داشت از خودمم بیشتر! و یه ابروی پٌر و وقتی حرف می زد دندونای زرد کج و معوجش معلوم می شد! به خودم گفتم: نترس، نترس، از حقت دفاع کن… آروم گفتم: من زودتر اومدم… لرزش صدامو می شنیدم!

مینی بوس راه افتاد و این هنوز بالا سر من وایساده بود! روپوشم رو می کشید و گفت: بیا اینجا ببینم… اینجا از قدیم جای من بوده!!! و من محکم لبه پنجره رو گرفته بودم… آخه امروز روز اول مدرسه بود چه جوری از قدیم جای این بوده! کوتاه نمی اومدم و هر چی می گفت جواب می دادم، دوستاش هم اومدن کمک اش! همه چیزم نو بود و می ترسیدم کیف و مانتوم رو پاره کنن!

صدای بابام رو می شنیدم که می گفت: همیشه از حقت دفاع کن! و شیشه رو محکمتر می چسبیدم، مینی بوس می رفت و همه داشتن به من نگاه می کردن که دو دستی چسبیده بودم به پنجره! راننده داد زد بسه دیگه دوباره دعوا راه انداختید؟! ای وای! راننده هم اینا رو می شناخت پس چرا منو نمی شناخت؟! از پنجره می دیدم که مینی بوس داره از شهر خارج می شه، جرات نداشتم بپرسم کجا می ری؟ اینقدر درگیر حفظ صندلی ام بودم که نمی شد کار دیگه ای کرد! درخت های گِز کنار جاده رو می دیدم و دختره مثل کُنار(درخت سدر) تکونم می داد! یهو داد زد سرم که تو از کجا اومدی تو سرویس ما؟!

بلندتر از بقیه پرسید: شما اینو می شناسید؟…. همه نگام می کردن و مینی بوس کاملاً از شهر خارج شده بود و رسید سر یه جاده خاکی! داشت می پیچید تو خاکی… اینجا واسم آشنا بود! همه وجودم پر ترس شده بود. گفتم اینا منو دزدیدن! همشون با هم همدستن، دوباره دختره داد زد: تو اصلا «بائن» چیکار داری؟! برق از سرم پرید! …. چی؟ بائن؟… آره! این روستا رو می شناختم آخر هفته ها با خاله ها و دایی ها می اومدیم زیر درخت های گِز و گندمزارهاش ناهار می خوردیم و بازی می کردیم! ولی من الان اول جاده بائن چیکار می کردم؟! یه صدایی گفت: این سرویس بچه های بائنه، شاید اشتباه سوار شدی؟!

ماتم برده بود! می خواستم کم نیارم! گفتم نه من اینجا کار دارم، بلند تر گفتم: همین جا پیاده می شم…. بچه ها داد زدن راننده نگه دار… راننده تو جاده خاکی نگه داشت… کیفم رو برداشتم و سعی کردم به خودم مسلط باشم که ضایع نشه چه سوتی ای دادم!!! یهو دختره و دوستاش خندیدند، بلند! آره جون خودت… خاک بر سرت … اشتباه سوار شدی روت هم زیاده…. «پشت خو اَ گِل نازتای»! و هی پشت هم می گفتن و من دیگه نمی شنیدم …

وسایلمو جمع کردم و به سختی از ته مینی بوس خودمو رسوندم به در… در باز شد و پیاده شدم… دختره و دوستاش بلند بلند می خندیدن و چند تا از بچه ها دلشون واسم می سوخت!… وسط جاده خاکی و بین گزها ایستاده بودم، در مینی بوس با صدا بسته شد و رفت، دختره و دوستاش از شیشه سرشون بیرون بود و زبون درازی می کردن!

مینی بوس آروم آروم دور شد و ازش رد خاک جا موند! من موندم و جاده خلوت و گزها!…. راه دیگه ای نبود باید پیاده خودمو به خونه می رسوندم، یادم اومد صبح مامانم گفت: بعد مدرسه برو اداره ی بابا می آم اونجا دنبالت!

طرح از: سعیده آرین

 

اولین مواجه ام با مرگ، فوت آقاجون بود، پیرمرد خوش پوش و اتو کشیده با کلاه شاپویی که وقتی با بابا می رفتیم در حجره خیاطی اش واسش کتاب ببریم رو یه بلندی می نشوندم و بهم شکلات می داد. یادمه اتاقش همیشه بوی قهوه می داد و یه قوطی شیر «نیدو»ی بزرگ کنار تختش بود؛ یه وقتایی هم یه قاشق پودر شیر خشک می ریخت کف دستم و با زبون مثل بچه گربه لیسش می زدم!

تو حیاط خونه آقا جون با دختر و پسرخاله ها فوتبال بازی می کردیم با توپ پلاستیکی دو پوسته که هر وقت می افتاد خونه همسایه، آقای «شریف زاده» داد می زد که دفعه بعد پاره اش می کنم! جرات نداشتیم در خونه اش رو بزنیم! اونقدر از آقای شریف زاده می ترسیدم که حتی وقتی ازدواج کردم و فهمیدم شوهر خاله همسرمه استرس داشتم!

خونه آقا جون پر بود از رفت و آمد و مامان و خاله ها و بقیه بدجوری گریه می کردن اما واسه ما جریان فرق داشت! درست اونور خیابون روبروی خونه آقا جون یه زمین خاکی خالی بود که یه عالمه بچه ی پدربزرگ مرده بیخیال داستان اصلی داشتند واسه خودشون بازی می کردن!

با آجرها خونه درست کردیم و طبق معمول همیشه من و حامد رو که کوچیکتر بودیم عروس دوماد کردن! اینقدر من و حامد این نقش رو بازی کرده بودیم که فکر می کردم فقط حامد می تونه دوماد باشه و من عروس! انحصاری ما دوتا بود! درسته که تکراری به نظر می اومد ولی حسن اش این بود که بهمون می رسیدن و بالاتر از بقیه بچه ها واسمون مثلا صندلی می ذاشتن و مثلاً کیک می خوردیم و مثلاً من باید ناز می کردم! خوب بود دیگه راضی بودم از نقشم!

تو خاک و خل ها کیف و کفش زنونه پیدا می کردیم و داستان می ساختیم که یه زن رو اینجا کشتن و اینم وسایلشه و باید زمین رو بکنیم و جنازه اش رو پیدا کنیم! همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه سر و کله «رستم» پسر دایی ام پیدا شد و کاسه کوزمون رو ریخت بهم اون چند سالی از ما بزرگتر بود بابام واسمون شاهنامه می خوند و رستم انگار همون رستم بود که از تو کتاب زده بود بیرون. کلاه لبه مشکی اش به نظرم کلاه خود می اومد و اون تکه پِش (برگ خشک درخت نخل) مسخره که وسط پاهاش نگه می داشت و روش می نشست هم لابد رخش بود! با یه لگد خونه آجریمون رو ریخت پایین! خب معلومه دیگه واسه رستمی که دیو رو کله پا می کرد خراب کردن خونه فسقلی ما کاری نداشت!

یه بار توپمون افتاد خونه آقای شریف زاده و رستم تنها کسی بود که جرات کرد در خونه رو بزنه! ما از دور نگاش می کردیم که آقای شریف زاده عصبانی اومد بیرون و با رستم خوش و بشی کرد نمی شنیدیم چی می گن ولی لابد فهمیده بود پسر مرحوم دایی محمود آقاست که دستی به سرش کشید و با عزت و احترام توپمون رو داد! بین بچه ها چو افتاد که این رستم کیه که آقای شریف زاده هم ازش می ترسه؟!!

روز به روز قدرتش بیشتر می شد. تو همون زمین خرابه یه خرزهره[۱] (گیاه به شدت تلخ دارویی، شبیه به هنداونه کوچک) پیدا کردیم و رستم تکه تکه اش کرد و گفت واسه دل درد خوبه همتون باید بخورید! مگه کسی جرات داشت بگه ما دل درد نداریم! زوری زوری خوردیمش رسماً مزه زهر می داد!

هر روز تو همون خاک و خل ها دنبال جنازه زنی که کشته بودن می گشتیم و قصه های دری وری سر هم می کردیم! یه وقت هایی هم با همون سر و وضع داغون می رفتیم خونه آقا جون و به دستور رستم پاتک می زدیم به میوه و شیرینی ها!

یه بار وقتی دستور حمله اومد همکارهای مامانم، معلم های مدرسه اومده بودن پیشش! من اونموقع کلاس اول بودم! مامانم از خجالت و عصبانیت سرخ شده بود وقتی ما داشتیم حلوای مقرازی (یه جور حلوای لاری) از جلو همکارهاش غارت می کردیم! هر کار خلافی که بلد نبودیم رو فشرده تو اون روزهای فوت آقا جون آموزش دیدیم و کلی بازی کردیم و خوش گذشت! … چند وقت بعد معلمون تو مدرسه پرسید بهترین خاطره شما کی بوده؟ خیلی مطمئن جواب دادم: وقتی آقا جونم مرده بود!

 

۱)هندوانه ابوجهل

*طرح زیر از: سعیده آرین

 

عشق آب بازی بودم! تو خونه حوض نداشتیم وقتی می رفتم حموم در پوش فلزی رو که یه پروانه روش داشت تو یه مشما می پیچیدم و محکم راه چاه رو می بستم و استخر بازی…

وقتی آب بالاتر از ساق پام می رسید نصف شیشه شامپو «داروگر» تخم مرغی رو قاطی می کردم و کف بالا می اومد و حباب می ساختم و… عالی بود… کلی حال می داد!

هی مامان می اومد در حموم رو می زد که تموم نشدی و من خر کیف از استخر بازی لو نمی دادم تو چه خبره! بعد هم کف ها رو می شستم و آثارش رو کامل پاک می کردم که خودش پروژه ای بود…

شش سالم بود که مامان و بابا یه روزه رفتن شیراز و ما رو گذاشتن خونه خاله مهینم، تو خونشون همه چی خارجکی بود، عمو فضل اله (مرحوم شوهر خاله ام)  از دبی چیزهایی می آورد که ایران نمی دیدیم؛ کاکائو و شربت های خوشمزه، مجسمه های عجیب غریب دکوری، عطرها و کرم های خفن…

تو حمومشون هم همیشه یه بوی خوبی می اومد! تو رختکن اش صابون هایی که عکس دخترهای خوشکل داشت و شامپوهای شیشه بلند رنگی رنگی تو قفسه مرتب چیده بودن… منی که بعد دو هفته با زور و دعوا می رفتم حموم، در لحظه یهمویی دوش گرفتنم گرفت! خاله ام پرسید خودت بلدی بری یا ببرمت؟ بلد بودم چند وقتی بود یاد گرفته بودم استخر بازی کنم…

از آشپزخونه یه کیسه فریزر برداشتم و اول از همه درپوش چاه رو بستم! حمومشون خیلی بزرگ بود کلی طول کشید تا آب به ساق پاهام برسه… خاله ام در حموم رو زد که کمک نمی خوای؟ و من تازه بازی ام داشت شروع می شد…

از قبل واسه این شامپوشون نقشه کشیده بودم؛ مثل عسل بود رنگ قرمز زرشکی تو یه شیشه بزرگ و کلی نوشته انگلیسی! …

شیشه شامپو رو برگردوندم تو استخر و نصفش رو ریختم تو آب و هم زدم… عجب شامپویی بود! شامپو تخم مرغی ها رو خیلی هم می زدم روش کَف می نشست ولی این کَف می کردها… تکونش می دادم کَف بالا می اومد… حموم پر کف و حباب شده بود… حباب های بزرگ که فوتشون می کردم نمی ترکید بزرگتر هم می شد هی پشت هم حباب می زد و می اومد بالا …

یک ساعتی بود تو حموم در محاصره کف ها بودم، خاله ام پشت در نگرانم بود، کف ها همه جا رو گرفته بودن… در و دیوار و چراغ و دوش بالا می رفتن و کیف می کردم …

کف بازی ام خیلی طولانی شده بود… باید می اومدم بیرون. دیر شده بود و خاله منتظرم بود. درپوش چاه رو باز کردم که استخرم رو خالی کنم… آب ها از همون پایین می رفتن تو چاه و در چاه هی حباب های بزرگ درست می شد و صدای نوشابه شیشه وقتی با نی تهش رو بالا می کشیدیم می داد! ولی مگه کف ها خالی می شدن … هر چی آب می ریختم بیشتر کف می کرد …

سطل حموم رو خالی کردم و با سطل آب می ریختم که کف ها برن… رفتنی نبودن! به همه جا چسبیده بودن و پاک نمی شدن…

دو دستی می گرفتمشون و تا در چاه می آوردم و انگار دوست داشتن باهام لج کنن!… التماسشون می کردم که برن پی کارشون…

به فکرم رسید تسلیم شم و به خاله ام بگم چیکار کردم  ولی اگه در حموم رو باز می کردم کف ها می ریختن تو رختکن!!! و شاید از رختکن می رفتن تو راهرو و از راهرو تو سالن و از سالن تو حیاط و حیاط خیابون و خیابون های بعدی و همه شهرو کف می گرفت و همه زیر کف ها خفه می شدن…. و شاید منو به خاطر کف سازی غیر مجاز بازداشت می کردن!!!

به غلط کردن افتاده بودم و اینا ول کن نبودن… خسته شدم، نوک انگشت هام از سنگینی سطل سوزن سوزن می شد… و کف حموم ماتم زده نشستم…  چند دقیقه بعد دیدم آروم آروم دارن آب می شن و می رن تو چاه… نباید دست و پا می زدم… آب کف ها رو بیشتر می کرد و الان حباب ها داشتند می ترکیدن و می رفتن پی کارشون!… امیدوار شدم…

خاله ام نگران پشت در می خواست که در حموم رو باز کنم و من باهاش حرف می زدم که خیالش راحت بشه زنده ام!…

بالاخره کابوسم تموم شد و بعد از دوساعت و نیم اومدم بیرون، برق می زدم و پوست نوک انگشت دست و پام جمع شده بود! خاله ام واسم کلی خوراکی خوشمزه آورد و انارهای دون شده تو کاسه بلور، از خستگی خوابم برد و وقتی مامان اینا اومدن دنبالم تو خواب و بیداری می شنیدم که خاله ام به مامان می گفت: وقتی از حموم اومد بیرون مثل گُُل برق می زد!

گرافیک می خوندم، تابستون سال دوم دبیرستان واسه درس کارآموزی آقای «عباس زاده» یکی از بهترین نقاش های لار که از هنرهای زیبا فارغ التحصیل شده بود بهمون رنگ روغن آموزش می داد.

یه تابلو از تصویر کلبه جنگلی پشت جلد مجله پوپک رو کپی کرده بودم و دریاچه قو تابلو دومم بود، استاد بهم یاد داد که چطور به شیوه امپرسیونیست ها تاش هایی بزارم که کار رو طبیعی کنه. از نقاشی ام راضی بودم، گذاشتم تو کارگاه مدرسه که خشک بشه و دل تو دلم نبود ببرم خونه نشونش بدم…

دو روز بعد وقتی مامان و بابا کارمو دیدن خوششون اومد، حبیب هم طبق معمول مسخره می کرد که حالا چیه یه نقاشی کپی کردی خوشحال هم هستی! سر همه چی کل کل داشتیم ولی طاهره مشوقم بود…

تصمیم بر این شد که تابلو دریاچه قو منو بزنیم تو سالن پذیرایی جای اون تابلو نقاشی ای که قبلا خریده بودنش و از اون روز به بعد هر کی می اومد خونمون و می فهمید تابلو کار منه ذوق می کردم و  پز می دادم؛ این تابلو باعث می شد احساس آرتیست بودن کنم و حبیب همچنان عقیده داشت کارم ارزش هنری نداره…!
چند ماه گذشت، داشتیم تلوزیون می دیدیم که یهو بابا به تابلو خیره شد و گفت: اون چیه؟… اول هیچکدوممون متوجه نشدیم ولی حق با بابا بود… «ریشمیز» (موریانه به زبان لاری) درست از وسط تابلو بین تاش های سبز لجنی دریاچه زده بود بیرون و همه می دونستیم این به معنی یه خطر جدیه. همه می دونستیم که باید کامل پاک شن و اگه رو مبل یا فرش می افتادن تکثیر می شدند و کل خونه رو می خوردند! مثل کمد دیواری مون که سم و نفت هم بی اثر بود و در نهایت ناچار شدیم کل کمد و وسایلش رو بریزیم دور.

مامان چند تا کیسه زباله بزرگ و سفره آورد و همه جا رو مشماء پیچ کردیم و وقتی بابا تابلو رو از دیوار جدا کرد دیدیم این جونورهای ریز چندش آور کل چوب اثر هنری ام رو خوردند و رو دیوار خونه ساختند به چه بزرگی!!

وول وول می خوردند که بابا با کاردک آروم و با وسواس زیاد از دیوار جداشون می کرد و مامان تو قوطی شیشه پاک کن، نفت اسپری می کرد رو رد پر پیچ و خم خونه ریشمیزها که مثل نقشه های جغرافیا با خط های نامرتب و کنگره دار چند شاخه می شد و رنگ دیوار را با اثر خاکستری شون خراب کرده بودند.

همه خانواده اینور و اونور می دویدیم که عملیات ریشمیز کشی بی نقص اجرا بشه… زیر تابلو نقاشی ام سفره (پلاستیک تنها چیزیه که موریانه ها نمی خورن!) گرفتیم و طی مراسمی نعش اش رو بردیم تو حیاط، بابا گذاشتش تو استامبولی (تشت بنایی) کنار باغچه، من نفت آوردم، گلچهره بدو بدو از آشپزخونه کبریت آورد و بابا تابلو رو آتیش زد… نفت و رنگ روغن و چوب کارش رو کرد و صدای چیلیز ویلیز ریشمیزهای که می سوختن بلند شد.

از شرشون راحت شده بودیم، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، و بعد از یه طوفان چند دقیقه ای کنار آتیش وایساده بودیم که یهو حبیب خندید و گفت: هههه… اثر هنری سعیده هم آتیش زدیم…!

خواهرم طاهره دو سال از من بزرگتر بود ولی هر کی رفتارهای من رو می دید فکر می کرد ۱۰ سال کوچیکترم، هرچی اون تو اخلاق و درس و خونه نمونه بود و باعث افتخار خانواده، من خرابکار و تنبل و شلخته و درب و داغون.

زمان ما سیستم تربیتی بر خلاف الان مبتنی بر یک اصل «آموزش در دستان دیگری است» بود! حالا این دیگری هر کسی می تونست باشه از بچه همسایه تا فامیل و همکلاسی ها و خلاصه همه بچه های دور و بر. خوشبختانه من واسه آموزش نیازی نبود جای دوری برم، الگوی آموزشی ام بغل گوشم بود، طاهره خواهرم!

همیشه خدا منو با طاهره مقایسه می کردن که همه چیزش از اخلاق و درس و هوش و مطالعه و حتی ورزش از من بهتر بود.

یه عالمه لوح تقدیر و مدال تو کمدش داشت که تو مسابقات مختلف و شطرنج گرفته بود، یه شطرنج جیبی جمع و جور آهنربایی با مهره های کوچیک سیاه و سفید هم همیشه همراه داشت. یه وقت هایی که خیلی اصرار می کرد در ازای گرفتن سهمیه شکلات هاش باهاش بازی می کردم و خیلی زود می باختم، اصلا رقابتمون سر برد و باخت نبود سر دیرتر باختن بود!

یادم نمیاد آخرین باری که بردمش کی بود! هر کس دیگه ای جای من بود بعد از این همه باخت از شطرج متنفر می شد ولی پوست کلفت تر از اونی بودم که کنار بکشم و از اونجایی که تو همه مسایل از طاهره تقلید می کردم اولین روز کلاس ورزش راهنمایی وقتی ازم پرسیدن چه رشته ای رو دوست داری بلند و بدون مکس گفتم شطرنج! اونقدر مطمئن که خودمم باورم شد از بچگی عاشق شطرنج بودم!

شطرنج، بازی بچه های متفکر و کم تحرک بود و با این انتخاب، منی که از دیوار راست به راحتی بالا می رفتم باید ساعت های ورزش رو یه گوشه می نشستم و به صفحه شطرنجی که ازش بیزار بودم زل می زدم!

یه مشکل دیگه هم این بود که همه دوست داشتن هندبال بازی کنن، بچه ها و خیلی از معلم ها شطرنج رو کلاً ورزش حساب نمی کردن و من حتی حریفی هم واسه باختن نداشتم! تو کلاس ما سه نفر شطرنج رو انتخاب کردن یکیشون که پاهاش مشکل داشت، یه وری راه می رفت و یکی دیگه هم دستش شکسته بود اونم بعد از چند هفته که گچ اش رو باز کرد رفت دنبال هندبال!

بچه ها هی مسخره می کردن که: شطرنج هم شد ورزش؟! و من با مقاومت شدید اصرار داشتم که شطرنج ورزش ذهنه، شط یعنی دریا، دریای رنج و… همون حرف هایی که از طاهره شنیده بودم تحویلشون می دادم و…

ساعت های ورزش خیلی خسته کننده می گذشت و همیشه دنبال یه فرصت بودم برم تو زمین بسکتبال بدون مزاحمت برای خودم بازی کنم که تو فاصله بین بازی ها گاهی پیش می اومد. این لذت البته فقط به سال اول راهنمایی مدرسه وحدت محدود شد و سال دوم و سوم راهنمایی که رفتم مدرسه فرهنگیان، ما بودیم و یه حیاط فسقلی که فقط واسه والیبال جا داشت، اونم طی مراسمی هی میله ها رو از گوشه حیاط می آوردن و جا می زدن و بعد کلاس هم می ذاشتیم سر جاش، شاید هم واسه همین دردسرهاش بود که والیبال هیچوقت جذبم نکرد!

همون سال اول اینقدر هیچکی طرف شطرنج نمی رفت رفتم تو تیم مدرسه نه اینکه فکر کنید بلد بودما الکی الکی چند تا از بچه هایی که خیلی اوت بودن رو بردم و شدم سرگروه تیم شطرنج و رفتیم مسابقات بین مدارس، یعنی همون مسابقاتی که همیشه طاهره مقام می آورد.

همون روز اول خیلی سریع و با آبروریزی از مسابقات اوت شدیم و این در حالی اتفاق افتاد که تیم هندبال و والیبال مدرسمون تو کل رقابت ها اول شد.

سال دوم هم واسه تیم مدرسه فرهنگیان انتخاب شدم و همه اینا در رقابت با خودم اتفاق می افتاد چون مسیر رسیدن به تیم مدرسه کوتاه بود و بی دردسر، تو مدرسه جدیدم وضعیت شطرنج جدی تر از مدرسه وحدت بود و قبل از شروع مسابقات ما رو بردن کلاس های آموزشی کانون شطرنج تو سالن سرپوشیده و آقای کشفی یه سری نکات رو در خصوص کار کردن با تایمر و حرکت ناپلئونی و… آموزش داد.  وقتی نوبت به معرفی رسید ازم پرسید با طاهره چه نسبتی دارم؟ گفتم خواهرمه و کلی ازش تعریف کرد و از محاسن اخلاقی و حرفه ای و خفن بودن خواهرم گفت و به تیممون اطمینان داد که با حضور من حتما بازی ها رو می بریم! من که یه بازیکن زیر متوسط تیم بودم یهو الکی با اسم طاهره شدم فوق ستاره و توقع بچه ها بالا رفت!

مسابقات شروع شد و تیم ما خوب کار کرد و با کمک ها و آموزش طاهره تونستم سه تا از بازی های روز اول رو ببرم، از مرحله مقدماتی به راحتی بالا اومدیم و با بدشانسی خوردیم به تیم فرزانگان (تیزهوشان). تو این تیم سه تا دختر عموی هم سن بودن که با دوتاشون تو دبستان همکلاسی بودم. می شناختمشون یعنی همه می شناختنشون و از بدشانسی من قرعه ام به یکی از این آهنی ها خورد! هم غیر قابل نفوذ بودن هم فامیلشون آهنی بود. در عین ناباوری خیلی شانسی و اتفاقی بردمش! می دونم حتما یه اشتباهی کرد که تونستم ببرمش یا شاید هم فکر کرد من طاهرشونم که باخت و با برد من تیممون تو رقابت ها دوم شد.

کم کم داشت باورم می شد که می تونم شطرنج باز خوبی بشم. سال بعدش هم رفتیم مسابقات و از سه بازی مقدماتی فقط یکی رو بردم و این بار هم خوشبختانه خوردم به آهنی ها و باختم و ادای آدم های خیلی ناراحت رو درآوردم. با باخت پی در پی از آهنی ها و بقیه، تیممون سوم شد و باز هم کسی متوجه نشد من چه نا بازیکنی بودم!

با مقام آوردن هامون حالا همه فکر می کردن من هم مثل خواهرم یه قابلیت هایی دارم و بچه های فامیل شطرنج بازمون دوست داشتن باهام بازی کنن که با زرنگی از زیرش در می رفتم. تا می تونستم نا بلدی ام رو مخفی کردم و  فقط خودم می دونستم چقدر آماتورم و مات کردن واسم سخته! الان که بهش نگاه می کنم می بینم واقعیت اینه که شطرنج هیچ وقت بازی من نبود و از هیچ رشته ای به اندازه شطرنج بیزار نبودم، اصلا حق با بچه های مدرسه بود: شطرنج هم شد ورزش؟!

نیاز بود، باید یه ورزش «رزمی» یاد می گرفتم، همیشه تو چند جبهه در حال مبارزه بودم، تو خونه با حبیب و طاهره و گلچهره. مدرسه هم گهگاهی نیاز می شد و تو فامیل هم همیشه خدا با پسرها بزن بزن داشتم! خوب هم کتک می خوردم.

همزمان هم باید مراقب بودم بابا نفهمه درگیر شدم که اگه می فهمید خودش یه جنگ دیگه بود. به قول بابا «خر زخمی» شده بودم! یه جای سالم رو بدنم نبود، بلوز و شلوارهای بلند می پوشیدم تا جاهای زخم و زیلیم لو نره.

ته همه این بزن بزن ها به این نتیجه رسیدم که ورزش های سوسولی مثل شطرنج و دوچرخه سواری و… و رها کنم و برم دنبال یه ورزش رزمی درست و درمون. ۱۲ سالم بود تابستونی که می خواستم برم سال دوم راهنمایی کلاس های کاراته سالن سرپوشیده ثبت نام کردم.

یک روز در میون کلاس داشتیم و مربیمون یه خانم قد بلند و سختگیر بود که از شیراز می اومد. عصرها لباس و وسایلم رو برمی داشتم و می رفتم سر کلاس سخت و با جدیت تمرین می کردم، بعد هم می اومدم خونه و دوش می گرفتم و عصرونه چای شیرین و «تفتون» یا «پیسپا» می خوردم.

چند جلسه گذشته بود و یاد گرفته بودم چطوری عضلاتم رو سفت کنم که موقع ضربه خوردن درد رو حس نکنم. مربیمون به شکم هامون محکم مشت می زند و روش راه می رفت و وقتی می اومدم خونه با گلچهره و حبیب همون ها رو  تمرین می کردم.

چند جلسه از کلاس هام گذشته بود که پا دردهام شروع شد. شب تا صبح درد می کشیدم و مامان به پاهام «ویکس» می زد و با دستمال می بست. اول فکر کردیم به خاطر کاراته و تمرین هاست ولی دکتر گفت تو سن رشدم و دارم قد می کشم. حق با دکتر بود در عرض چند هفته منی که از اول دبستانم همیشه نیمکت اول می نشستم یهو شدم ۱۴۰،۱۵۰ و ۱۵۵ و ۱۶۴ و…

درد پاهام به مرور کم شد. کلاس های کاراته ام خوب پیش می رفت، حالا که دیگه از فسقلی بودن در اومده بودم و  قدم هم دراز شده بود کم کم  بهم مشتبه شد که می تونم همه رو بزنم! یه شیشه نوشابه گذاشته بودم تو کولیم برای مواقع درگیری، تو خیابون که راه می رفتم آماده بودم یکی بخواد زِر و پِر کنه که حسابی بزنمش، منتظر یه بهونه کتک کاری بودم تا مهارت هامو عملی کنم. مخصوصا روزهایی که از کلاس برمی گشتم انگار زورم بیشتر هم شده بود و  وقتی یه موتوری از کنارم رد می شد دلم می خواست یه متلک بگه که عین تو فیلم ها حسابشو برسم ولی خب شهر ما کوچیک بود و تقریبا همه همه رو می شناختن و متلک گفتن به دختر آقای آرین ریسک داشت که خلاصه قسمت ما نشد تا اینکه یه روز بعد از کلاس رفتم خونه خاله ام، پسر خاله ام که اسمش رو می ذارم مهرداد و از من بزرگتر بود در رو باز کرد و نرسیده تو حیاط کل کل هامون شروع شد:

-حالا مثلا می ری کلاس کاراته چیزی یاد گرفتی؟

– آره، می خوای بزنمت ببینی چی یاد گرفتم؟

-یعنی الان زورت به من می رسه دیگه… ها؟

منم که بچه پر رو گفتم:

-از قبل اش هم می رسید…

دلمون دعوا می خواست، جفتمون، این حرف ها هم واسه این بود که حرص همدیگه رو در بیاریم وگرنه هم من می دونستم الانه که همو بزنیم هم اون… چند تا جمله کوتاه و بزن بزن شروع شد ولی مهرداد تو قانون و فن های کلاس نمی گنجید وحشی بازی در می آورد و از مشت و لگد و همه زورش استفاده می کرد. یکی می زدم ده تا می خوردم ولی ول کن نبودم منم فن و همه چیزهایی که یادم داده بودن و گذاشتم کنار و به شیوه سنتی ماقبل کاراته ادامه دادم. تقریبا جفتمون آش و لاش شده بودیم که خاله ام رسید و جدامون کرد.

دو روز بعد شاکی رفتم سر کلاس و از اونجایی که روم نمی شد به مربی ام بگم با پسرخاله ام کتک کاری کردم الکی گفتم تو خیابون درگیر شدم و هیچکدوم از این فن ها به دردم نخورد؛ اونم یه توضیحاتی داد در مورد اینکه ورزش رزمی اصول خودش رو داره و برای نزاع خیابونی نیست و یه سری چیزهای دیگه که اصلا تو کتم نرفت.

دو سه روز بعد هم آزمون پایان ترممون بود، کمربندم رو گرفتم و همون روز فهمیدیم کاراته جز رشته های المپیک هم نیست! من که فقط به قهرمانی جهان فکر می کردم و رفع نیاز به درگیری های قومی قبیله ای همون روز تصمیم گرفتم کاراته رو هم مثل همه چیزهای دیگه ای که تست زده بودم واسه همیشه بذارم کنار.