هنر یا موریانه، مسئله این است!
گرافیک می خوندم، تابستون سال دوم دبیرستان واسه درس کارآموزی آقای «عباس زاده» یکی از بهترین نقاش های لار که از هنرهای زیبا فارغ التحصیل شده بود بهمون رنگ روغن آموزش می داد.
یه تابلو از تصویر کلبه جنگلی پشت جلد مجله پوپک رو کپی کرده بودم و دریاچه قو تابلو دومم بود، استاد بهم یاد داد که چطور به شیوه امپرسیونیست ها تاش هایی بزارم که کار رو طبیعی کنه. از نقاشی ام راضی بودم، گذاشتم تو کارگاه مدرسه که خشک بشه و دل تو دلم نبود ببرم خونه نشونش بدم…
دو روز بعد وقتی مامان و بابا کارمو دیدن خوششون اومد، حبیب هم طبق معمول مسخره می کرد که حالا چیه یه نقاشی کپی کردی خوشحال هم هستی! سر همه چی کل کل داشتیم ولی طاهره مشوقم بود…
تصمیم بر این شد که تابلو دریاچه قو منو بزنیم تو سالن پذیرایی جای اون تابلو نقاشی ای که قبلا خریده بودنش و از اون روز به بعد هر کی می اومد خونمون و می فهمید تابلو کار منه ذوق می کردم و پز می دادم؛ این تابلو باعث می شد احساس آرتیست بودن کنم و حبیب همچنان عقیده داشت کارم ارزش هنری نداره…!
چند ماه گذشت، داشتیم تلوزیون می دیدیم که یهو بابا به تابلو خیره شد و گفت: اون چیه؟… اول هیچکدوممون متوجه نشدیم ولی حق با بابا بود… «ریشمیز» (موریانه به زبان لاری) درست از وسط تابلو بین تاش های سبز لجنی دریاچه زده بود بیرون و همه می دونستیم این به معنی یه خطر جدیه. همه می دونستیم که باید کامل پاک شن و اگه رو مبل یا فرش می افتادن تکثیر می شدند و کل خونه رو می خوردند! مثل کمد دیواری مون که سم و نفت هم بی اثر بود و در نهایت ناچار شدیم کل کمد و وسایلش رو بریزیم دور.
مامان چند تا کیسه زباله بزرگ و سفره آورد و همه جا رو مشماء پیچ کردیم و وقتی بابا تابلو رو از دیوار جدا کرد دیدیم این جونورهای ریز چندش آور کل چوب اثر هنری ام رو خوردند و رو دیوار خونه ساختند به چه بزرگی!!
وول وول می خوردند که بابا با کاردک آروم و با وسواس زیاد از دیوار جداشون می کرد و مامان تو قوطی شیشه پاک کن، نفت اسپری می کرد رو رد پر پیچ و خم خونه ریشمیزها که مثل نقشه های جغرافیا با خط های نامرتب و کنگره دار چند شاخه می شد و رنگ دیوار را با اثر خاکستری شون خراب کرده بودند.
همه خانواده اینور و اونور می دویدیم که عملیات ریشمیز کشی بی نقص اجرا بشه… زیر تابلو نقاشی ام سفره (پلاستیک تنها چیزیه که موریانه ها نمی خورن!) گرفتیم و طی مراسمی نعش اش رو بردیم تو حیاط، بابا گذاشتش تو استامبولی (تشت بنایی) کنار باغچه، من نفت آوردم، گلچهره بدو بدو از آشپزخونه کبریت آورد و بابا تابلو رو آتیش زد… نفت و رنگ روغن و چوب کارش رو کرد و صدای چیلیز ویلیز ریشمیزهای که می سوختن بلند شد.
از شرشون راحت شده بودیم، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، و بعد از یه طوفان چند دقیقه ای کنار آتیش وایساده بودیم که یهو حبیب خندید و گفت: هههه… اثر هنری سعیده هم آتیش زدیم…!

دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.