حنایی که برایم خیلی رنگ داشت!

لَک (به زبان لاری) حنابندون یه پارچه های مثلثی دو لایه قرمز بود. لایه اولش از پارچه های ارزون قیمته و دور دست می پیچیدن که اگه حنا رنگ پس داد پارچه اصلی کثیف نشه و لایه دوم یه پارچه زری طور که گُل منگل و پولک داشت و می اوردن دور دست و با بند قیطونی طلایی می بستن! یه چیز خوشکل بامزه ای بود که مامانم بچگونه اش رو واسمون درست کرده بود و من فکر می کردم چون بقیه ندارن ما ده صفر از بقیه بچه ها جلوتریم! از همیشه مراسم حنابندون رو بیشتر دوست داشتم نمی دونم واسه این لک ها بود که بهم اعتماد به نفس می داد یا چون شب هاش تو خونه عروس می خوابیدیم و بیشتر عیش می کردیم!

عروسی دختر عموم عمه ملوکم واسه بچه ها حنای نقش می بست و ما بین اون همه دختر عمو دختر عمه تو صف می نشستیم تا نوبتمون بشه، البته یه جور حنای بدون صف هم بود که بهش می گفتیم «موشکو» که یه گوله حنا می ذاشتن کف دستت و مشتت رو می بستی و منتظر می موندی تا رنگ بیاره!

خیلی به نظرم ساده و مسخره بود و برای فامیل های درجه چند! ولی من دختر عموی عروس بودم و نششتم تو صف حنای نقش، تازه لک هم داشتم، لک که واسه حنای مچی نبود! با دقت به دست های عمه ام نگاه می کردم که در محاصره دخترها که دل خوشی ازشان نداشت یه بند کاموایی سفید رو ضربدری از رو انگشت ها رد می کرد و انتهای انگشت چند دور می پیچید و حنا رو می زاشت وسط دست طناب پیچ شده و می بست!

از اونشب به بعد هر وقت جایی نخ دستم می رسید اداشو در می اوردم و وقتی نشون مامان می دادم می گفت برو بازش کن انگشتات خونمردگی می شه اینقدر محکم بستی! همون شب تو حیاط خونه عمو با دست های حنا بسته خوابیدیم و ستاره ها رو تماشا کردیم و عمه واسمون شعر خوند صبح تکه های خشک شده حنا رو شستیم و ذوق زده از اینکه دستمون قهوه ای بود با خط های ضربدری سفید!

تازه یاد گرفته بودم نخ پیچیدن رو که حنای قیفی اومد، فهمیدیم چه کلاهی سرمون رفته و اصلا نقش چی هست! ما که به چند تا ضربدر می گفتیم «نقش» و با همون دلمون خوش بود، یهو دیدیم یه خانمه چطور با قیف اونم اینقدر سریع گل و بوته می کشه و وسطش قلب می زاره و تیر رد می کنه و هی مثل مار بالا می ره و مثل اژدها رو دست و پا بزرگ می شه و همه هم می گفتن به به چه خوشکله!! دیگه کسی واسه ضربدر تره هم خشک نمی کرد! من و عمه بدجوری مغلوب نقش شده بودیم!

عمو حسن که فوت شد عمه از دل و دماغ افتاد و عروسی های بعد را نمی آمد، همه می گفتند عمه داغدار شوهرش هست و من فکر می کردم شاید از دست این خانم حنابند عصبانی است که نمی آید! اصلا ای کاش این خانمه این همه نقش و نگار بلد نبود!

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *