بخاری علاءالدین ما و مهرورزی بی دریغ پدر
یه شب بارونی زمستون، کنار بخاری کتابی مشق می نوشتیم و قابلمه شلغم رو بخاری علاء الدین قُل می زد که بابا خیس و خسته از راه رسید؛ صدامون کرد گفت: اجازه می دید بخاری تون رو ببرم برای یک خانواده ای که بچه مریض دارند؟
و ادامه داد: گفتند لار سرما نداره از سنندج اومدن اینجا کارگری، تو ساختمون نیمه کاره می خوابن و بچه اش مریض شده، بردمش دکتر، جاشون سرده، بخاری رو ببرم؟
ما چهار تا هم با یک تریپی از احساس ایثار و سخاوت موافقت دادیم.
مامانم قابلمه شلغم رو برداشت، خاموشش کرد، دستمالی کشید و نفتش رو پُر کرد. وقتی بابا بخاری رو عقب ماشین جا می داد تو عالم بچگی ازش پرسیدم: بابا گولت نزنن؟! حالا مطمئنی راست می گن؟! نگام کرد، خندید و گفت: نه بابا تو این سن و سال می تونم تشخیص بدم کی راست می گه کی دروغ؛ و رفت.
الان من درست هم سن پدرم تو اون سال ها هستم و متاسفانه اصلا نمی تونم با اطمینان بگم حقیقت رو از دروغ تشخیص می دم!
این روزها اطراف ما پر از آدم هایی است که نیازمند اند؛ نسخه به دست ها، کرایه ندارها، بچه مریض دارها، فروشندگان سمج و… همه جا هستند. هر کدام قصه ای دارند و دردی.
توان مالی من محدود است و نیازمند نامحدود؛ هر بار با کمک کردن جدال درونی ای آغاز می شود که معتاد نبود؟ کلاهبردار نیست؟ گولم نزد؟ دروغ نگفت؟ و در صورت بی تفاوتی جدالی سهمگین تر که چرا نسبت به هم نوع و هموطن ات بی تفاوتی؟ چرخ دنده وجدان لهت می کند و رها نمی شوی از تصویر دستی که به سویت دراز شد و می توانستی در حد توانت کمک کنی و نکردی!
آنقدر قصه های غریب و باورنکردنی شنیده ام و گول خورده ام که باورم خراشیده است. نه آنقدر مهربانم که از اندوه اطرافیانم قرار نگیرم نه آنقدر بخشنده که ندانسته عمل کنم.
حالا این منِ سی و سه ساله دلش برای آن روزها، روزهای تشخیص راست و دروغ، روزهای نیازهای صادقانه و بخشش های از سر ایمان و اطمینان تنگ است. شما چطور؟!
عکس: پدر، طاهره و من در نوروز۱۳۶۶
پ ن: بله می دانم کمی عجیب است، آرم «الله» روی دیوار سیمانی حیاط خانه مان به سلیقه پدر و مادرم تکرار شده و همچنان نیز هست.

دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.