چرا «اینطور» شدهایم؟!
به دلم موند، مامانم اجازه بده دفترچه، خودکار و پاک کن قرتی هایی که سوغاتی از اونور آب می رسید رو با خودمون ببریم مدرسه و پُزاش رو بدیم. اون ها که هیچ، پسته تَر و موز (نخندید! زمان ما کالای لوکس حساب می شد) هم ممنوع بود!
حتی ساندویچ کالباس! می گفت بو می پیچه شاید یک بچه ای از همکلاسی ها دلش بخواد و نداشته باشه. اونا می دونستند که همه بچه ها قدرت درک توان خرید پدر و مادرها رو ندارن، دل بچه است دیگه، یهو می خواد، هوس می کنه و خدای ناکرده بی هوا می شکنه.
اون موقع ها مهربانانه حواسشون به دل بچه ها بود. بچه ها و آدم بزرگ ها، به دل همسایه که اگه بوی غذا پیچید تو محله در چندتا خونه اینور و اونور رو بزنی. به دل همکار، دل خواهر و برادر و… حواسشون بود که دلی قربانی چشم و هم چشمی ها نشه.
الان اما دوره فریادهای توخالیه، نسل به رخ کشیدن های مجازی و دادار دودورهای دوقرونی… ما بچه همون آدم هاییم، چی شد که هر چی یادمون دادن پول ارزش نیست پَر دادیم رفت؟ غافل شدیم از دل ها. مایی که یادمون داده بودن همه واسه هم مهم ایم؟ چه جوری این شدیم؟
کاش مهربونی رو بلد بودیم و هزینه اش رو می دادیم، هزینه ای به قیمت موندن بعضی لذت های مادی تو دل خودمون و بچه هامون.
پ ن: عکس پنج سالگی من است در نگاه دایی رحمت

دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.