شهری با پاییز بی کلاغ
کتاب «قطار فصل ها» رو ورق می زدم و شعرهاشو بلند بلند می خوندم! کوپه های رنگی که اسم ماه ها روشون بود، از شکوفه های بهار و هندونه های تابستون که می گذشتم نوبت پاییز بود با رنگ های نارنجی… پاییزه و پاییزه برگ از درخت می ریزه… دسته دسته کلاغ ها می رن به سوی باغ ها … مهر و آبان و آذر! فقط انارش رو خوب می شناختم و برگ ها و کلاغ ها خیلی نامفهوم بودن برام! و هی مامان توضیح می داد که تو پاییز برگ درخت ها می ریزه!… برای منی که فقط «نخل» و «گِز» دیده بودم و درخت هایی که نه زرد می شدن و نه برگ هاشون می ریخت همیشه سوال بود که چطوری برگ درخت ها می ریزه! کجا؟ زیر پاهاشون؟ قضیه این دسته کلاغ ها چیه؟! و کلاغ رو فقط تو کتاب ها دیده بودم!
کلاس دوم دبستان نمایش «رقص با مرگ» که من نقش دختر بچه اش رو بازی می کردم در جشنواره استانی پذیرفته شد، یکی دو ماه از شروع مدرسه گذشته بود که مرخصی ام رو گرفتن، این اولین باری بود که وسط مدرسه سفر می رفتم، تا قبلش مسافرت فقط تابستون بعد امتحانات. ظهر بعد از مدرسه با جیپ خاکستری اداره حرکت کردیم سمت شیراز. عقب بین وسایل دکور نشستم و از شیشه های بزرگ ماشین خط های سفید جاده رو نگاه می کردم که پشت سرمون می اومد و یه جاهایی قطع می شد. تکه تکه می شدن و دوباره ممتد و طولانی مثل مار چسبیده بودن بهمون، هرجا می رفتیم اونها هم بودن.
… حس کردم حالم بده… به بابا گفتم می خوام بالا بیارم… آقای «شکاری» فورا تو یه کارونسرای قدیمی بین راهی نگه داشت، هوا سرد بود … به سر و صورتم آب زدن، حالم کمی بهتر شد. بابا جلو کنار خودش نشوندم و دیگه نگذاشت خط ها رو نگاه کنم، گفت این باعث تهوع ات می شه و نمی دونستم چه ارتباطی بین ماره و حال بد من وجود داره!
صبح که چشممو باز کردم تو هتل بودیم، صبحونه خوردیم. بابا منو سپرد به عمو «ناظم»(۱) و خانم «درخشنده»؛ کارگردان و بازیگر نمایشمون و رفت اداره کل دنبال کارهاش، خیلی هم راضی بودم چون اونا حسابی منو لوس می کردن و هر چی می خواستم می خریدن واسم. همیشه هم چیزهای خارجی و خوشمزه همراهشون بود.
آماده شدیم که از هتل بیاییم بیرون، لباس گرم پوشیدم. خانم درخشنده دستمو گرفته بود؛ وقتی پامونو بیرون گذاشتیم دیدم همه جا پره برگه! برگ های رنگی رنگی! قرمز، زرد، نارنجی! عین برگ های کتاب قطار فصل ها! درخت های خشک شده کشیده با برگ های لرزون!… پیاده رو پر برگ بود و نسیم ملایم جا به جاشون می کرد…
می پریدم رو برگ ها و کیف می کردم از صدای خش خششون… همه جا پر شده بود از برگ و رنگ! یه منظره عجیب و غریب ناشناخته! … رفتیم تو یه مغازه و از اون آدامس پودری هایی که تو دهن جلیز جلیز می کرد خریدن واسم. وقتی اومدیم بیرون چند تا پرنده سیاه رو درخت های خشک سر و صدا راه انداخته بودن! … نگاهشون می کردم که با هم می پریدن، از این شاخه به اون شاخه و می اومدن پایین نزدیک آدم ها و ماشین ها، از عمو ناظم پرسیدم: اونا کلاغن؟! … و عمو که علاقه عجیبی به ترسوندن من داشت گفت: آره و خیلی دوست دارن بچه ها رو بخورن!… (هنوزم از کلاغ ها می ترسم!)
تازه اونروز فهمیدم پاییز معروفی که می گفتن این بوده!… یه پاییز واقعی با برگ و کلاغ و باد! … از آشناییتون خوشبختم پاییز جان، پادشاه فصل ها…
۱-شهید ناظم عسکری زاده، نویسنده و بازیگر تئاتر



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.