اتفاق
«اتفاق»
سوال ها تمامی نداشت. شادی ناظر و شاهد مرگ پدرش بود. دستش را روی دست سرد او گذاشته بود. نمی توانست مرگ او را انکار کند. در مراسم سوگواری اش شرکت کرده بود. همه چیز را دیده بود ، حتی به خاک سپردن او را. نادر فقط شنیده بود، آن هم از راه دور. سعی می کرد دو دقیقه ی آخر عمر او را مجسم کند. چه حسی داشت ؟ آگاه بود؟ بارها از پدرش شنیده بود که مرگ نقطه پایان نیست، هیچ چیز در این عالم از بین نمی رود، هر موجود زنده، هر مورچه، هر ذره به شکلی متفاوت به زندگی اش ادامه می دهد. حرف ها و کلمه ها هنگام خوشبختی معنای دیگری دارند. می درخشند. قابل درک و قبول اند اما هنگام اندوه و مصیبت معنا و نیروی خود را از دست می دهند پوک و پوچ می شوند.
نادر هم مثل شادی قانع نمی شد.پدر واقعی اش را می خواست. روح و انرژی و خاطره به دردش نمی خورد….
:: بخشی از کتاب “اتفاق” نوشته گلی ترقی که طرح جلد خوبی نداره اما عالیه… 👍


دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.