بایگانی برچسب برای: خاطره نوشت

امان از قلدرهای جهان

از ترس جلال و دار و دسته اش مسیر خانه دورتر می شد، بعد از تعطیلی مدرسه روبروی بقالی خیابان اصلی می ایستاد و در روز روشن بچه های مردم را تَلکه می کرد! اگر از بقالی چیزی نمی خواستی هم باید برای جلال‌؛ لواشکی، پفکی، بستنی ای می خریدی تا دست از سرت برمی داشت. با پررویی تمام راهت را می بست، کیف و کتاب هایت را می گرفت، آب روی روپوش مدرسه ات می پاشید، لنگ و لگدی می پراند و تا چیزی نمی کَند دست از سرت برنمی داشت.
بقال گاهی جلال و دار و دسته اش را مثل پشه ای از آن حوالی می پراند اما همه می دانستیم حرکتی نمایشی است و اگر جلال نبود کسی به این بقالی درب و داغان نگاه هم نمی کرد.
اوایل بچه ها کتک می خوردند و زیر بار زور نمی رفتند اما جلال با هیکل نخراشیده و دست های پشمالو، وحشی تر و بی رحم تر از آن بود که با دیدن اشکی از خیر جیره روزانه اش بگذرد. پادرمیانی و تهدید بزرگترها برای مدت کوتاهی دار و دسته اش را پراند اما جلال ترس از آبرو نداشت و با وقاحت تمام ادامه می داد!  بچه ها که از درگیری و کتک کاری، پاره شدن روپوش و کتاب هایشان خسته شدند با ظاهر شدن گاه و بی گاه جلال راه کج می کردند، می رفتند بقالی و چیز کوچکی می خریدند و برایش پرت می کردند، او تهدید می کرد که کافی نیست و سری بعد حسابشان را می رسد. اواخر طوری شده بود که از قبل جیره جلال را در کیف گذاشته بودند یا حتی می پرسیدند: چی می خوری؟! مثل ربات هایی کوک شده می خریدند، باجشان را می دادند و از خیابان می گذشتند.
جلال با وجود کم سن و سالی الگوریتم. مشابه همه ظلم های جهان را می شناخت و قواعد بازی را رعایت می کرد هر چه می گرفت به نوچه هایش هم می داد و آگاهانه دم پَر بچه های خانواده های پر نفوذ شهر نمی شد. خلاصه اینکه باران می آمد، زلزله می شد و هر چه «جیره جلال» در کیف و جیب بچه مدرسه ای های آن محله محفوظ بود.
.
ما بچه بودیم عقلمان نمی رسید، کسی هم یادمان نداد راه از میان برداشتن جلال، مداخله بزرگترها یا علم کردن جلال پرزورتری نیست اما حالا که به آن روزها فکر می کنم راه حل را ساده می بینم، کافی بود گروهی، دسته جمعی و باهم از آن خیابان بگذریم تا جلال جرات نکند و کسب و کار ظالمانه اش برای همیشه برچیده شود. راه چاره همین قدر ساده بود! هنوز در عجبم چرا نفهمیدیم؟!
.
#سعیده_آرین
#اسفند99

نیاز بود، باید یه ورزش «رزمی» یاد می گرفتم، همیشه تو چند جبهه در حال مبارزه بودم، تو خونه با حبیب و طاهره و گلچهره. مدرسه هم گهگاهی نیاز می شد و تو فامیل هم همیشه خدا با پسرها بزن بزن داشتم! خوب هم کتک می خوردم.

همزمان هم باید مراقب بودم بابا نفهمه درگیر شدم که اگه می فهمید خودش یه جنگ دیگه بود. به قول بابا «خر زخمی» شده بودم! یه جای سالم رو بدنم نبود، بلوز و شلوارهای بلند می پوشیدم تا جاهای زخم و زیلیم لو نره.

ته همه این بزن بزن ها به این نتیجه رسیدم که ورزش های سوسولی مثل شطرنج و دوچرخه سواری و… و رها کنم و برم دنبال یه ورزش رزمی درست و درمون. ۱۲ سالم بود تابستونی که می خواستم برم سال دوم راهنمایی کلاس های کاراته سالن سرپوشیده ثبت نام کردم.

یک روز در میون کلاس داشتیم و مربیمون یه خانم قد بلند و سختگیر بود که از شیراز می اومد. عصرها لباس و وسایلم رو برمی داشتم و می رفتم سر کلاس سخت و با جدیت تمرین می کردم، بعد هم می اومدم خونه و دوش می گرفتم و عصرونه چای شیرین و «تفتون» یا «پیسپا» می خوردم.

چند جلسه گذشته بود و یاد گرفته بودم چطوری عضلاتم رو سفت کنم که موقع ضربه خوردن درد رو حس نکنم. مربیمون به شکم هامون محکم مشت می زند و روش راه می رفت و وقتی می اومدم خونه با گلچهره و حبیب همون ها رو  تمرین می کردم.

چند جلسه از کلاس هام گذشته بود که پا دردهام شروع شد. شب تا صبح درد می کشیدم و مامان به پاهام «ویکس» می زد و با دستمال می بست. اول فکر کردیم به خاطر کاراته و تمرین هاست ولی دکتر گفت تو سن رشدم و دارم قد می کشم. حق با دکتر بود در عرض چند هفته منی که از اول دبستانم همیشه نیمکت اول می نشستم یهو شدم ۱۴۰،۱۵۰ و ۱۵۵ و ۱۶۴ و…

درد پاهام به مرور کم شد. کلاس های کاراته ام خوب پیش می رفت، حالا که دیگه از فسقلی بودن در اومده بودم و  قدم هم دراز شده بود کم کم  بهم مشتبه شد که می تونم همه رو بزنم! یه شیشه نوشابه گذاشته بودم تو کولیم برای مواقع درگیری، تو خیابون که راه می رفتم آماده بودم یکی بخواد زِر و پِر کنه که حسابی بزنمش، منتظر یه بهونه کتک کاری بودم تا مهارت هامو عملی کنم. مخصوصا روزهایی که از کلاس برمی گشتم انگار زورم بیشتر هم شده بود و  وقتی یه موتوری از کنارم رد می شد دلم می خواست یه متلک بگه که عین تو فیلم ها حسابشو برسم ولی خب شهر ما کوچیک بود و تقریبا همه همه رو می شناختن و متلک گفتن به دختر آقای آرین ریسک داشت که خلاصه قسمت ما نشد تا اینکه یه روز بعد از کلاس رفتم خونه خاله ام، پسر خاله ام که اسمش رو می ذارم مهرداد و از من بزرگتر بود در رو باز کرد و نرسیده تو حیاط کل کل هامون شروع شد:

-حالا مثلا می ری کلاس کاراته چیزی یاد گرفتی؟

– آره، می خوای بزنمت ببینی چی یاد گرفتم؟

-یعنی الان زورت به من می رسه دیگه… ها؟

منم که بچه پر رو گفتم:

-از قبل اش هم می رسید…

دلمون دعوا می خواست، جفتمون، این حرف ها هم واسه این بود که حرص همدیگه رو در بیاریم وگرنه هم من می دونستم الانه که همو بزنیم هم اون… چند تا جمله کوتاه و بزن بزن شروع شد ولی مهرداد تو قانون و فن های کلاس نمی گنجید وحشی بازی در می آورد و از مشت و لگد و همه زورش استفاده می کرد. یکی می زدم ده تا می خوردم ولی ول کن نبودم منم فن و همه چیزهایی که یادم داده بودن و گذاشتم کنار و به شیوه سنتی ماقبل کاراته ادامه دادم. تقریبا جفتمون آش و لاش شده بودیم که خاله ام رسید و جدامون کرد.

دو روز بعد شاکی رفتم سر کلاس و از اونجایی که روم نمی شد به مربی ام بگم با پسرخاله ام کتک کاری کردم الکی گفتم تو خیابون درگیر شدم و هیچکدوم از این فن ها به دردم نخورد؛ اونم یه توضیحاتی داد در مورد اینکه ورزش رزمی اصول خودش رو داره و برای نزاع خیابونی نیست و یه سری چیزهای دیگه که اصلا تو کتم نرفت.

دو سه روز بعد هم آزمون پایان ترممون بود، کمربندم رو گرفتم و همون روز فهمیدیم کاراته جز رشته های المپیک هم نیست! من که فقط به قهرمانی جهان فکر می کردم و رفع نیاز به درگیری های قومی قبیله ای همون روز تصمیم گرفتم کاراته رو هم مثل همه چیزهای دیگه ای که تست زده بودم واسه همیشه بذارم کنار.

 خونه عمو محمد آقا همه دور هم جمع بودیم، شلغم هام رو پوست کندم و با چاقو تکه تکه کردم، نمک زدم، می خواستم بخورمش که زلزله اومد. یه طرف خونه عمو دکور شیشه ای بزرگی بود که با سر و صدای زیاد می لرزید و ظرف های جهاز زن عمو با سر و صدای زیاد پرت می شدن پایین، کنار دیوار ماتم برد و می دیدم چند نفر سمت در حیاط دویدن و زن عمو و بچه های بزرگتر تو چارچوب درها خودشونو جا دادن و عمو  با نگرانی همه رو از کنار شیشه های دکور دور می کرد…  همه چیز در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد و تو اون گیر و دار من همه حواسم به پیش دستی شلغمم بود…

پیشتر از بابا پرسیده بودم چرا انگشت شست پاش به یک سمت خم شده و گفته بود که تو زلزله سال ۳۹، حدود سه ساله بوده که یک سنگ خورده رو پاهاش، تو کل لار حتی یک نفر هم نبود که قصه اون سال ها رو نشنیده باشه، یعنی فقط قصه هاشو و این اولین مواجهه ام با یک زلزله واقعی بود! همون شب یاد گرفتیم نماز آیات چی هست و چطور می خونن، وسط نماز خوندنمون باز زلزله اومد ولی نه به شدت قبل، عمو و عمه ها که سال های زلزله رو به یاد می آوردن حسابی ترسیده بودن ولی برای ما کل ماجرا شبیه یک بازی دسته جمعی بود! شب رو خونه عمو احمد آقا تو اتاق شیر و خورشیدی(۱) کنار دختر عموها و عمه ها گذروندیم و بزرگترها تا صبح برامون از خاطرات باغ پدر بزرگ، عمارت کلاه فرنگی و روزهای بعد از زلزله که به یک مدرسه در شهر جهرم پناه برده بودند تعریف کردند، فرداش هم نرفتیم مدرسه، چقدر این زلزله چیز خوبی بود، داشت ازش خوشم می اومد.

فردای اون روز اعلام کردن شب ها رو تو ساختمان نخوابید، دی ماه بود و اونسال سردتر از سال های قبل. پسرخاله هام مجتبی و حسین اومدن خونه و با کمک بابا تخت های فلزی حیاط رو بردن زیر ایرانیت و رو تخت چادر زدن، من عاشق این چادر سبز یشمی بودم که تودوزی نارنجی داشت، وقتی می رفتیم صحرا بعضی شب ها را تو این چادر می خوابیدم و اولین باری بود که تو حیاط خونه چادر می زدیم، حسین و مجتبی میله های چادر رو جا زدن و با طناب محکم بستن، شب زیر چادر تو حیاط خوابیدیم، عین تو فیلم ها یه ساک خاکی رنگ داشتیم از لوازم ضروری مثل طلاها و پول نقد، چراغ قوه، کبریت، نقشه، قوطی های کنسرو و وسایل پانسمان که حسابی بهمون هیجان و حس شرایط اضطراری را می داد، برای گرم شدن هم بخاری علاالدین را می ذاشتیم زیر تخت و پدرم تا صبح مدام بیدار می شد و همه چیز را چک می کرد.

زلزله اما بی خیال ماجرا نبود، پشت هم زلزله بود و پس لرزه! صبح ها می رفتیم مدرسه، همه چیز امن و امان و شب باز شروع می شد، دو شب گذشته بود که بابا رفت ماموریت دزفول، روپوش و وسایل مدرسه و ساک زلزله رو برداشتیم و رفتیم خونه خاله مهین، اونا هم تو حیاط چادر زده بودن، شب ها زیر چادر شام و میوه می خوردیم و وقتی طاهره و حسین کنار بخاری مشق هاشون رو می نوشتند خاله مهین از خاطرات سال زلزله ای می گفت و دخترهایی که واسه جشن با روپوش های خوشکل آماده شده بودن که زیر آوار  ساباط(۲) می مونن و وقتی آمریکایی ها شهرجدیدِ ضد زلزله رو می سازن خیلی ها حاضر نمی شدن خونه هاشون رو رها کنند و بیان شهر نو برای زندگی… وقتی حرف هاش تموم می شد آه می کشید و می گفت: چقد نِخَشَند… وا پَس نیا اَمی روزیا…(۳)

یک وقت هایی هم یک پس لرزه می اومد و ما الکی اندازه ۸ ریشتر جو می دادیم که یعنی خیلی ترسیدیم، خوش می گذشت و اصلا مایل نبودم زلزله که همه رو دور هم جمع کرده بود و باعث تعطیلی مدرسه و بهم ریختگی شهر می شد تموم بشه، دعا می کردم زلزله بیاد و فقط مدرسمون مثل مدرسه خاله مهین اینا با خاک یکسان بشه و این آرزو زمان امتحان ها تبدیل به یه خواست عمیق قلبی می شد ولی زلزله ها تموم شدند، همه چیز به حالت عادی برگشت و مدرسمون هم خراب نشد!

عشق و علاقه من به زلزله و هیجاناتش سال به سال بیشتر می شد و با شروع فصل سرما زلزله دوست داشت یه عرض اندامی بکنه، تازه قلق هاش دستمون اومده بود که مثلا وقتی هوا یهو گرم می شد شب یه زلزله خفیف مهربون داشتیم و… رابطه خوب و خوش ما در تعادل بود تا اینکه زلزله بم دوست و همبازی کودکیمون «هدی حبیب نیا» رو ازمون گرفت، همه شهر پر غم شد، همه ایران عزادار بودن و گویا ما بیشتر از بقیه، حبیب ۱۷ هزار تومنی رو که واسه خرید MP3 جمع کرده بود بخشید به زلزله زده ها و تلویزیون اونقدر صحنه های غم انگیز پخش کرد و اشکمون رو در آورد که کم کم ترس و نفرت جای همه حس ها و خاطرات خوب من و زلزله را گرفت…

حالا سال ها از اون روزهای پر زلزله گذشته و هر بار  به پیچ و خم ها و بهم ریختگی های پایتخت نگاه می کنم که با یه نم بارون همه چیزش می ریزه بهم از ته دل می خوام زمین لرزه ها شبیه اون روزها ریز و قایمکی، بی سر و صدا بیان و برن و همه بچه ها با خیال راحت شلغم نمک زدشون رو بخورن.

———————

۱) خانه های ضد زلزله واقع در شهرجدید

۲) از سازه های معماری شهری مناطق گرمسیر یا سقف های گنبدی که با هدف ایجاد سایه و استراحتگاه خنک ساخته می شده است

۳) ترجمه به فارسی: چقدر بد بود.. برنگردد آن روزها

*این مطلب پیش از این در شماره اول نشریه «ایراهستان» چاپ شده است

«کَل حاجی»(۱) پیرمرد زَهره(۲) بگیر خونه نَنِه بود، شب ها حول و حوش ساعت ۸، ۸ و نیم می اومد رو تخت فنری حیاط می خوابید و بعد نماز صبح می رفت. بابام می گفت کل حاجی بیشتر از ۱۱۰ سال سنشه و برای ما که بی بی ممد صادق ۱۰۰ ساله رو یکه تاز صحنه عمر می دونستیم، کل حاجی اسطوره و «نامبر وان» حیات محسوب می شد. گنگ و آروم حرف می زد و میون خاطره گفتن هاش یهو یک مکث طولانی می کرد و یک جا خیره می شد و بعد دوباره شروع به حرف زدن می کرد و چیزهایی می گفت کاملاً بی ربط از موضوع قبل!

قصه های ناتمام کل حاجی کلاف سر در گمی بود از ماجراهای شترها و کشورهای عربی و سربازی و جنگ و… که یه سر قصه  ناغافل قطع می شد و مخاطب تشنه رو میان نخ های بریده شده کلاف رها می کرد! بعضی شب ها کل حاجی با کمر خمیده و کلاه سفید حاجی ها لبه تخت می نشست یه جا خیره می شد و قصه های جِنی وحشتناک تعریف می کرد مثلاً می گفت تو حموم بوده که یکی از پشت سرش می آد واسش کیسه بکشه یهو می بینه به جای پا سٌم داره! ما رو می گی، همه بدنمون از ترس می لرزید! بعد جدی ها! باید باورمون می شد درست می گه، اصلاً نباید می خندیدیم اگه می خندیدیم حرفش رو قطع می کرد و قصه بعدی اش از یه جای دیگه در رابطه با بیابون و کوه و… شروع می شد و یا ممکن بود دیگه کلاً هیچی نگه و بخوابه!

قصه های اجنه ای اش معرکه بود مثلا تعریف می کرد با دوستش تو صحرا تشنه بودن یک نفر  واسشون آب میاره که می بینن سٌم داره و فرار می کنن و تو غار قایم می شن که جنه جلوشون ظاهر می شه! یا اینکه تو خونه سر و صدا می اومده و جن ها داشتن سرداب رو تمیز می کردن و کنار صاحبخونه می خوابن و پتو رو از روش می کشن! …

همیشه هم جن ها شبه آدم ها بودن و همون کارهای روزمره و طبیعی رو انجام می دادن. وقتی حرف می زد اسم جن رو نمی آورد و همین تعلیق و باورپذیری اش رو چند برابر می کرد. یک جا خیره می شد انگار با ما حرف نمی زد و مخاطبش روبه روش نشسته! خودمون باید حدس می زدیم این موجود فرازمینی ای که کل حاجی می گه کیه و چه شکلیه!

یه جوری شده بود که از خودش هم می ترسیدم و تا از در می اومد تو پاهای گیوه پوشش رو نگاه می کردم! مطابق رسم دیرینه کودک جاهل پنداری زمان ما، یکی از بزرگترها هم قصد نداشت شفاف سازی کنه که این حرف های طفل برانداز کل حاجی از کجا میاد و چقدرش صحت داره که خواب رو از چشم ما گرفته. اون یه چیزی می گفت و ما دختر عموها صد جور بهش پر و بال می دادیم و بین واقعیت و خیال دست و پا می زدیم!

بازم به این هاش راضی بودم، زندگی جریان داشت، چراغ ها روشن بود و همه بچه ها با هم بودیم؛ بدبختی وقتی شروع می شد که می رفتیم تو رختخواب و چراغ خاموش می شد. سایه ها بیچارم می کرد! سقف رو نگاه می کردم سایه جن ها رو پنکه بود، می چرخیدم سمت پنجره  جن ها داشتن پرده رو می تکوندن! به سمت هر کی می خوابیدم جن ها پتوم رو می کشیدن! وای از زمانی که می خواستم برم حموم، دستشویی، اونجا که رسماً خونشون بود! دستگیره دستشویی رو می چرخوندم جنه قبل من نشسته بود داشت کارشو می کرد! می خواستم دستمو خشک کنم حوله ام رو جِن ها خیس کرده بودن! می رفتم لب پنجره و می دیدم کل حاجی رو تخت اش تو حیاط راحت خوابیده و جِن ها دارن با پِش(۳) بادش می زنن! تا وقتی کل حاجی نگهبان خونه ننه بود چه دزدی جرات داشت به خونه ننه نزدیک بشه؟! لابد رفیق های وحشتناک اش حساب دزد رو می رسیدن. من از ترس قصه های کل حاجی تا صبح بیدار بودم و پلک نمی زدیم و خودش راحت می گرفت می خوابید! آخه کل آجی زَهره بگیر خونه ننه بود!

۱)کربلایی حاجی

۲)ترس

۳)برگ درخت نخل