بایگانی برچسب برای: سعیده آرین

بی بی (مادربزرگ مادری ام) نَقل می کرد شبی که دایی به دنیا اومد بعد از چند سال خشکسالی بارون شدیدی زده، واسه همین هم اسمش رو گذاشتند «رحمت»…

می گفت پا قدمش تَره، از وقتی که از ایران رفت، رحمت هم با خودش بُرد و دیگه از اون بارون های زمستونی پر برکت خبری نشد. بی بی عجیب معتقد بود سال هایی که دایی تصمیم می گیره بیاد ایران اون سال، سال می شه(۱) بی راه هم نمی گفت همیشه بارندگی های اسفند برای ما خواهرزاده های منتظر هم نوید نوروزی در کنار دایی بود، عیدهایی که همه چیزش متفاوت می شد.

بی بی با اون کمر خمیده اش قتلمه و دلبرو(۲) درست می کرد، دونه های عدس و گندم رو تو ظرف های بزرگ دستمال پیچ تو تاریکی نگه می داشت و بعد جوانه زدن می آورد زیر نورگیر هال و با وسواس آب می داد؛ هفت سین می انداخت از این سر تا اون سر پذیرایی با سین هایی در مقیاس غول! ۷۰، ۸۰ تا تخم مرغ که با پوست پیاز رنگشون می کرد و سیرهای تازه که قد درازشون از ظرف اش بیرون می زد. کاسه های لب پُر سمنو و چند تا تُنگ ماهی جاهای مختلف سفره با ترکیب بندی کاملاً قرینه، مرغ شکم پر و ماهی کشمشی مخصوص می پخت و همه دایی و خاله ها و بچه های شیطونشون با لباس های نو پای سفره گل زردش جمع می کرد.

سفرهای دایی گاه به گاه بود و کوتاه، یه وقت هایی خبر می داد که قصد اومدن نداره ولی اگه بارون می گرفت، بی بی نیومدن دایی رو باور نمی کرد؛ می گفت امسال سال شده رحمت آقا حتماً می آد هر چی هم بهش می گفتیم نمیاد به خرج اش نمی رفت! مصمم واسه عید آماده می شد و یهو می دیدیم دایی دم عید بی خبر از راه می رسید که غافلگیرمون کنه و باور بی بی تحقق پیدا می کرد.

انتظار ما خواهرزاده ها و بردارزاده ها هم واسه اومدن دایی رحمت دلایل متعددی داشت؛ دایی بعد سال تحویل اسکناس های نوی هزاری و اسمارتیز و شکلات های خوشمزه خارجی رو با سلیقه بین کاغذ رنگی های پوستی تو شاپینگ بگ های براق قرمز و صورتی و زرد و… می پیچید و عیدی هایی می داد که فراتر از رویاهای بچگیمون بود.

تو اون دوره هایی که عکاسی زیاد مُد نبود و همه با ملاحظه فیلم های ۳۲تایی شاتر می زدن، با عکس های تکی غرق حس مهم بودن می شدیم؛ از هر عکس دو تا چاپ می کرد یکی یادبودی واسه خودمون و یکی دیگه رو با خودش می بُرد. تمام تعطیلات عید بیخیال دغدغه مدرسه و پیک نوروزی تو دشت و صحرا می گذشت. عشقمون زمانی بود که می خواستیم شب رو تو اتاقک های صحرایی بخوابیم. پتو بالشت می پیچیدیم و عقب رنو قراضمون جا می دادیم. صبح به ذوق کله پاچه یا نون محلی ای که خاله رحیمه می پخت گشنه از کوه برمی گشتیم و همون پای اجاق گاز نون گرم بئو بئو می خوردیم.

دایی حال و حوصله عجیبی داشت، همه بچه های قد و نیم قد و هم سن و سال خانواده رو می بُرد کوه، به ترتیب قد به خط می شدیم و شماره می داد، تو  استراحتگاه ها شماره ها رو بلند می گفتیم که گُم و کم نشیم، کوهنوردی ها پر تجربه های نو بود از کار گروهی تا جیره بندی آب و آذوقه در شرایط سخت. خواص و کاربرد آویشن، تُرُشه، مِل(۳) و … یا اینکه غُمب(۴) خِر و دُل(۵) چه جور تَرک هایی داره و کجاها باید پِی اش بگردیم. چه لذتی داشت از زیر خاک بیرون کشیدن این قارچ های کوهی! (بعدها  از این روزها بیشتر خواهم نوشت)

اگر بخواهم تمام ساعت هایی رو که با دایی ام گذروندم جمع بزنم به سختی به یک ماه می رسه اما با دغدغه هایی که داشت همه لحظه های با هم بودنمون کلاس درس می شد. مثل یک معلم سختگیر مراقب بود گشت و گذارمون آسیبی به طبیعت نزنه و از مواضع اش کوتاه نمی اومد. تذکر می داد آشغال ها رو با خودمون برگردونیم، حاصل(۶) ها رو زیر پا له نکنیم، گل نچینیم و بابونه ها رو از ریشه در نیاریم. حتی با نی ها و بوته های خشکی که پیشتر برامون ارزشی نداشتند طوری با احترام برخورد می کرد که با آتیش زدنشون، عذاب وجدان می گرفتیم یه وقت نفس زمین تنگ نشه!

ولی ما بچه سِرتِق ها گوشمون به حرف های دایی بدهکار نبود، با اینکه ازش حساب می بردیم سرکش تر از اونی بودیم که به قواعد سفت و سخت اش تن بدیم و بدون دسته های گل شب بو، شقایق و کبریتی و آتیش زدن بوته های خشک از گردش برگردیم. دزدکی کار خودمون رو می کردیم و به بدخلقی و عصبانی شدن هاش هم تن می دادیم.

لار تو روزهایی که حاصل های سِنَخود(۷) اونقدر بلد بود و قد ما اونقدر کوتاه که جون می داد واسه قایم موشک بازی؛ به مدد سینی استیل زیر نور آفتاب همدیگه رو پیدا می کردیم و میون زنگ موبایل ها گُم نمی شدیم!

یاد سال های پر باران مثل بهمن به حافظه ام چسبیده و سیخونک می زنه. امسال دایی یک ماه پیش از عید اومده و نیت کرده  بیشتر بمونه. با دیدن عکس و فیلم های بارون های بی امان، آبشار و رودخونه های این روزهای لار، دوست دارم باور کنم مرحوم بی بی حق داشت که می گفت پا قدم دایی رحمت پر رحمته و باور کنم با موندن اش زمین ها سیراب می شوند و دشت ها سبز. شقایق های وحشی ورودی های شهر رو پر کنند و ته مزه روزهای خوش رفته از نو، تازه می شه… خوش رحمت باشید.

۱)اصطلاحی در فرهنگ لارستان به معنای سال پرباران با زمین های حاصلخیز

۲)شیرینی های لاری در نوروز

۳)گیاهان کوهی

۴)برآمدگی زمین

۵)قارچ های کوهی

۶)زمین های زیر کشت گندم

۷)دشتی در مسیر لار-بندرلنگه

*این مطلب پیش از این در شماره دوم نشریه «ایراهستان» درج شده است

«کَل حاجی»(۱) پیرمرد زَهره(۲) بگیر خونه نَنِه بود، شب ها حول و حوش ساعت ۸، ۸ و نیم می اومد رو تخت فنری حیاط می خوابید و بعد نماز صبح می رفت. بابام می گفت کل حاجی بیشتر از ۱۱۰ سال سنشه و برای ما که بی بی ممد صادق ۱۰۰ ساله رو یکه تاز صحنه عمر می دونستیم، کل حاجی اسطوره و «نامبر وان» حیات محسوب می شد. گنگ و آروم حرف می زد و میون خاطره گفتن هاش یهو یک مکث طولانی می کرد و یک جا خیره می شد و بعد دوباره شروع به حرف زدن می کرد و چیزهایی می گفت کاملاً بی ربط از موضوع قبل!

قصه های ناتمام کل حاجی کلاف سر در گمی بود از ماجراهای شترها و کشورهای عربی و سربازی و جنگ و… که یه سر قصه  ناغافل قطع می شد و مخاطب تشنه رو میان نخ های بریده شده کلاف رها می کرد! بعضی شب ها کل حاجی با کمر خمیده و کلاه سفید حاجی ها لبه تخت می نشست یه جا خیره می شد و قصه های جِنی وحشتناک تعریف می کرد مثلاً می گفت تو حموم بوده که یکی از پشت سرش می آد واسش کیسه بکشه یهو می بینه به جای پا سٌم داره! ما رو می گی، همه بدنمون از ترس می لرزید! بعد جدی ها! باید باورمون می شد درست می گه، اصلاً نباید می خندیدیم اگه می خندیدیم حرفش رو قطع می کرد و قصه بعدی اش از یه جای دیگه در رابطه با بیابون و کوه و… شروع می شد و یا ممکن بود دیگه کلاً هیچی نگه و بخوابه!

قصه های اجنه ای اش معرکه بود مثلا تعریف می کرد با دوستش تو صحرا تشنه بودن یک نفر  واسشون آب میاره که می بینن سٌم داره و فرار می کنن و تو غار قایم می شن که جنه جلوشون ظاهر می شه! یا اینکه تو خونه سر و صدا می اومده و جن ها داشتن سرداب رو تمیز می کردن و کنار صاحبخونه می خوابن و پتو رو از روش می کشن! …

همیشه هم جن ها شبه آدم ها بودن و همون کارهای روزمره و طبیعی رو انجام می دادن. وقتی حرف می زد اسم جن رو نمی آورد و همین تعلیق و باورپذیری اش رو چند برابر می کرد. یک جا خیره می شد انگار با ما حرف نمی زد و مخاطبش روبه روش نشسته! خودمون باید حدس می زدیم این موجود فرازمینی ای که کل حاجی می گه کیه و چه شکلیه!

یه جوری شده بود که از خودش هم می ترسیدم و تا از در می اومد تو پاهای گیوه پوشش رو نگاه می کردم! مطابق رسم دیرینه کودک جاهل پنداری زمان ما، یکی از بزرگترها هم قصد نداشت شفاف سازی کنه که این حرف های طفل برانداز کل حاجی از کجا میاد و چقدرش صحت داره که خواب رو از چشم ما گرفته. اون یه چیزی می گفت و ما دختر عموها صد جور بهش پر و بال می دادیم و بین واقعیت و خیال دست و پا می زدیم!

بازم به این هاش راضی بودم، زندگی جریان داشت، چراغ ها روشن بود و همه بچه ها با هم بودیم؛ بدبختی وقتی شروع می شد که می رفتیم تو رختخواب و چراغ خاموش می شد. سایه ها بیچارم می کرد! سقف رو نگاه می کردم سایه جن ها رو پنکه بود، می چرخیدم سمت پنجره  جن ها داشتن پرده رو می تکوندن! به سمت هر کی می خوابیدم جن ها پتوم رو می کشیدن! وای از زمانی که می خواستم برم حموم، دستشویی، اونجا که رسماً خونشون بود! دستگیره دستشویی رو می چرخوندم جنه قبل من نشسته بود داشت کارشو می کرد! می خواستم دستمو خشک کنم حوله ام رو جِن ها خیس کرده بودن! می رفتم لب پنجره و می دیدم کل حاجی رو تخت اش تو حیاط راحت خوابیده و جِن ها دارن با پِش(۳) بادش می زنن! تا وقتی کل حاجی نگهبان خونه ننه بود چه دزدی جرات داشت به خونه ننه نزدیک بشه؟! لابد رفیق های وحشتناک اش حساب دزد رو می رسیدن. من از ترس قصه های کل حاجی تا صبح بیدار بودم و پلک نمی زدیم و خودش راحت می گرفت می خوابید! آخه کل آجی زَهره بگیر خونه ننه بود!

۱)کربلایی حاجی

۲)ترس

۳)برگ درخت نخل