بایگانی برچسب برای: کتاب پیاده

دیشب، کتاب «پیاده» بلقیس سلیمانی که تمام شد یادداشت کوتاهی برای معرفی کتاب نوشتم. یادداشت را که دوباره خواندم به نظرم زیادی تلخ و سیاه آمد پر از کلیدواژه های بی فرهنگی، تهمت، ناموس پرستی، خواهر کشی و… با خودم گفتم حال و روزمان خوش نیست، کتاب پر غصه باشد برای روزهای بهتر از حالا. منصرف شدم از معرفی قصه انیسِ دختر، زن، مادر که سی سال زخم خورد و از پا درآمد. غمش به جانم نشسته بود، متاثر بودم،
گفتم اصلا قصه تلخ به چه کارمان می آید؟ نه. نمی شود. تا این اندازه تلخ؟ تا به این حد سیاه و ویران کننده؟
صبح که بیدار شدم خبر قتل رومینا دختر بچه سیزده ساله تیتر همه خبرها شده بود، کمتر از ده ساعت بعد از آخرین صفحه این کتاب حالا خبری که دیگر قصه نبود، درست مثل انیس… کشته شده با حرف، تهمت و ترس از آبرویی که تیزی شده در جان نیمه جانش.
امروز آدم روز قبل نیستم، این همزمانی روانم را خراشیده، اندوه انیس ها و رومینا ها که ای کاش در کتاب ها می ماند، ای کاش فقط «قصه» بود.
قرن ها دور از ما.
قصه ها جان دارند، ساعت یازده شب انیسی که با تیزی اسفندیار مُرده  جان می گیرد، دست و پا در می آورد و نیم ساعت بعد با داس پدر رومینا جان می دهد و معلوم نیست قربانی بعدی کی؟ کجا؟ و با ضرب کدام تیزی؟
باید قصه خواند. باید قصه خواند مبادا  ناخواسته با حرفی، قضاوتی، آبروی دختری ریخت. که طعم تنگدستی زنی بی پناه را چشید و چشم نبست. که حس و حال عاطفی و عاشقانه به گوشمان بخورد اگر تجربه نکرده ایم، درک کنیم. بفهمیم. بخوانیم  شاید آگاهی تنها راه برون رفت از فقر عمیقی است که گریبانمان را گرفته، در سرزمین ما جهل همچنان قربانی می گیرد. باید قصه خواند