گاردین درباره رمان اتاق و تأثیر آن بر مخاطب مینویسد: «اتاق (دون اهو) نه تنها قلب را به درد میآورد بلکه روح را نیز به چالش میکشد.»
داستان از زبان کودک پنج ساله ای روایت می شود که تجربه زندگی اش به اتاقی که در آن متولد و با مادرش در آن محبوس هستند محدود می شود. کتاب روایت دو بخش اسارت و رهایی از اتاق است. شاهکار کتاب آنجاست که معنای واژه های اسارت و رهایی برای جک پسر بچه ای که از زمان تولد در اتاقی کوچک زیسته کاملا متفاوت می شود.
لحن بخش اول کتاب در خدمت ترسیم فضاست، کُند و کشدار روایت می شود و ممکن است خواننده از خواندنش منصرف شود اما اگر کمی صبوری کنید ضرب آهنگ آن در هماهنگی با مضمون تغییر می کند.
حین خواندن بخش دوم کتاب به تمثیل زیبای آن با زیست انسانی خواهید اندیشید. پیش از ورود رسانه های فراگیر و آشنایی با گوشه گوشه دنیا همه ما با تجربه های زیستی محدودمان آدم های شادتری نبودیم؟
اما دون اهو از دل داستانی هولناک مفهوم عمیق تری را یادآور می شود، او از دلتنگی های ما برای دنیای کوچک پیش از رسانه می نویسد و جهانی که دلخوشی های بزرگمان را پوچ می کند. «اتاق» هم قصه اش را خوب می گوید هم خواننده را وادار به اندیشیدن می کند.
.
پ ن: با توجه به لحن کودکانه کتاب هر دو ترجمه موجود با نقدهایی مواجه شده است. من ترجمه علی قانع را انتخاب کردم.
بایگانی برچسب برای: کودکی
خونه عمو محمد آقا همه دور هم جمع بودیم، شلغم هام رو پوست کندم و با چاقو تکه تکه کردم، نمک زدم، می خواستم بخورمش که زلزله اومد. یه طرف خونه عمو دکور شیشه ای بزرگی بود که با سر و صدای زیاد می لرزید و ظرف های جهاز زن عمو با سر و صدای زیاد پرت می شدن پایین، کنار دیوار ماتم برد و می دیدم چند نفر سمت در حیاط دویدن و زن عمو و بچه های بزرگتر تو چارچوب درها خودشونو جا دادن و عمو با نگرانی همه رو از کنار شیشه های دکور دور می کرد… همه چیز در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد و تو اون گیر و دار من همه حواسم به پیش دستی شلغمم بود…
پیشتر از بابا پرسیده بودم چرا انگشت شست پاش به یک سمت خم شده و گفته بود که تو زلزله سال ۳۹، حدود سه ساله بوده که یک سنگ خورده رو پاهاش، تو کل لار حتی یک نفر هم نبود که قصه اون سال ها رو نشنیده باشه، یعنی فقط قصه هاشو و این اولین مواجهه ام با یک زلزله واقعی بود! همون شب یاد گرفتیم نماز آیات چی هست و چطور می خونن، وسط نماز خوندنمون باز زلزله اومد ولی نه به شدت قبل، عمو و عمه ها که سال های زلزله رو به یاد می آوردن حسابی ترسیده بودن ولی برای ما کل ماجرا شبیه یک بازی دسته جمعی بود! شب رو خونه عمو احمد آقا تو اتاق شیر و خورشیدی(۱) کنار دختر عموها و عمه ها گذروندیم و بزرگترها تا صبح برامون از خاطرات باغ پدر بزرگ، عمارت کلاه فرنگی و روزهای بعد از زلزله که به یک مدرسه در شهر جهرم پناه برده بودند تعریف کردند، فرداش هم نرفتیم مدرسه، چقدر این زلزله چیز خوبی بود، داشت ازش خوشم می اومد.
فردای اون روز اعلام کردن شب ها رو تو ساختمان نخوابید، دی ماه بود و اونسال سردتر از سال های قبل. پسرخاله هام مجتبی و حسین اومدن خونه و با کمک بابا تخت های فلزی حیاط رو بردن زیر ایرانیت و رو تخت چادر زدن، من عاشق این چادر سبز یشمی بودم که تودوزی نارنجی داشت، وقتی می رفتیم صحرا بعضی شب ها را تو این چادر می خوابیدم و اولین باری بود که تو حیاط خونه چادر می زدیم، حسین و مجتبی میله های چادر رو جا زدن و با طناب محکم بستن، شب زیر چادر تو حیاط خوابیدیم، عین تو فیلم ها یه ساک خاکی رنگ داشتیم از لوازم ضروری مثل طلاها و پول نقد، چراغ قوه، کبریت، نقشه، قوطی های کنسرو و وسایل پانسمان که حسابی بهمون هیجان و حس شرایط اضطراری را می داد، برای گرم شدن هم بخاری علاالدین را می ذاشتیم زیر تخت و پدرم تا صبح مدام بیدار می شد و همه چیز را چک می کرد.
زلزله اما بی خیال ماجرا نبود، پشت هم زلزله بود و پس لرزه! صبح ها می رفتیم مدرسه، همه چیز امن و امان و شب باز شروع می شد، دو شب گذشته بود که بابا رفت ماموریت دزفول، روپوش و وسایل مدرسه و ساک زلزله رو برداشتیم و رفتیم خونه خاله مهین، اونا هم تو حیاط چادر زده بودن، شب ها زیر چادر شام و میوه می خوردیم و وقتی طاهره و حسین کنار بخاری مشق هاشون رو می نوشتند خاله مهین از خاطرات سال زلزله ای می گفت و دخترهایی که واسه جشن با روپوش های خوشکل آماده شده بودن که زیر آوار ساباط(۲) می مونن و وقتی آمریکایی ها شهرجدیدِ ضد زلزله رو می سازن خیلی ها حاضر نمی شدن خونه هاشون رو رها کنند و بیان شهر نو برای زندگی… وقتی حرف هاش تموم می شد آه می کشید و می گفت: چقد نِخَشَند… وا پَس نیا اَمی روزیا…(۳)
یک وقت هایی هم یک پس لرزه می اومد و ما الکی اندازه ۸ ریشتر جو می دادیم که یعنی خیلی ترسیدیم، خوش می گذشت و اصلا مایل نبودم زلزله که همه رو دور هم جمع کرده بود و باعث تعطیلی مدرسه و بهم ریختگی شهر می شد تموم بشه، دعا می کردم زلزله بیاد و فقط مدرسمون مثل مدرسه خاله مهین اینا با خاک یکسان بشه و این آرزو زمان امتحان ها تبدیل به یه خواست عمیق قلبی می شد ولی زلزله ها تموم شدند، همه چیز به حالت عادی برگشت و مدرسمون هم خراب نشد!
عشق و علاقه من به زلزله و هیجاناتش سال به سال بیشتر می شد و با شروع فصل سرما زلزله دوست داشت یه عرض اندامی بکنه، تازه قلق هاش دستمون اومده بود که مثلا وقتی هوا یهو گرم می شد شب یه زلزله خفیف مهربون داشتیم و… رابطه خوب و خوش ما در تعادل بود تا اینکه زلزله بم دوست و همبازی کودکیمون «هدی حبیب نیا» رو ازمون گرفت، همه شهر پر غم شد، همه ایران عزادار بودن و گویا ما بیشتر از بقیه، حبیب ۱۷ هزار تومنی رو که واسه خرید MP3 جمع کرده بود بخشید به زلزله زده ها و تلویزیون اونقدر صحنه های غم انگیز پخش کرد و اشکمون رو در آورد که کم کم ترس و نفرت جای همه حس ها و خاطرات خوب من و زلزله را گرفت…
حالا سال ها از اون روزهای پر زلزله گذشته و هر بار به پیچ و خم ها و بهم ریختگی های پایتخت نگاه می کنم که با یه نم بارون همه چیزش می ریزه بهم از ته دل می خوام زمین لرزه ها شبیه اون روزها ریز و قایمکی، بی سر و صدا بیان و برن و همه بچه ها با خیال راحت شلغم نمک زدشون رو بخورن.
———————
۱) خانه های ضد زلزله واقع در شهرجدید
۲) از سازه های معماری شهری مناطق گرمسیر یا سقف های گنبدی که با هدف ایجاد سایه و استراحتگاه خنک ساخته می شده است
۳) ترجمه به فارسی: چقدر بد بود.. برنگردد آن روزها
*این مطلب پیش از این در شماره اول نشریه «ایراهستان» چاپ شده است
بی بی (مادربزرگ مادری ام) نَقل می کرد شبی که دایی به دنیا اومد بعد از چند سال خشکسالی بارون شدیدی زده، واسه همین هم اسمش رو گذاشتند «رحمت»…
می گفت پا قدمش تَره، از وقتی که از ایران رفت، رحمت هم با خودش بُرد و دیگه از اون بارون های زمستونی پر برکت خبری نشد. بی بی عجیب معتقد بود سال هایی که دایی تصمیم می گیره بیاد ایران اون سال، سال می شه(۱) بی راه هم نمی گفت همیشه بارندگی های اسفند برای ما خواهرزاده های منتظر هم نوید نوروزی در کنار دایی بود، عیدهایی که همه چیزش متفاوت می شد.
بی بی با اون کمر خمیده اش قتلمه و دلبرو(۲) درست می کرد، دونه های عدس و گندم رو تو ظرف های بزرگ دستمال پیچ تو تاریکی نگه می داشت و بعد جوانه زدن می آورد زیر نورگیر هال و با وسواس آب می داد؛ هفت سین می انداخت از این سر تا اون سر پذیرایی با سین هایی در مقیاس غول! ۷۰، ۸۰ تا تخم مرغ که با پوست پیاز رنگشون می کرد و سیرهای تازه که قد درازشون از ظرف اش بیرون می زد. کاسه های لب پُر سمنو و چند تا تُنگ ماهی جاهای مختلف سفره با ترکیب بندی کاملاً قرینه، مرغ شکم پر و ماهی کشمشی مخصوص می پخت و همه دایی و خاله ها و بچه های شیطونشون با لباس های نو پای سفره گل زردش جمع می کرد.
سفرهای دایی گاه به گاه بود و کوتاه، یه وقت هایی خبر می داد که قصد اومدن نداره ولی اگه بارون می گرفت، بی بی نیومدن دایی رو باور نمی کرد؛ می گفت امسال سال شده رحمت آقا حتماً می آد هر چی هم بهش می گفتیم نمیاد به خرج اش نمی رفت! مصمم واسه عید آماده می شد و یهو می دیدیم دایی دم عید بی خبر از راه می رسید که غافلگیرمون کنه و باور بی بی تحقق پیدا می کرد.
انتظار ما خواهرزاده ها و بردارزاده ها هم واسه اومدن دایی رحمت دلایل متعددی داشت؛ دایی بعد سال تحویل اسکناس های نوی هزاری و اسمارتیز و شکلات های خوشمزه خارجی رو با سلیقه بین کاغذ رنگی های پوستی تو شاپینگ بگ های براق قرمز و صورتی و زرد و… می پیچید و عیدی هایی می داد که فراتر از رویاهای بچگیمون بود.
تو اون دوره هایی که عکاسی زیاد مُد نبود و همه با ملاحظه فیلم های ۳۲تایی شاتر می زدن، با عکس های تکی غرق حس مهم بودن می شدیم؛ از هر عکس دو تا چاپ می کرد یکی یادبودی واسه خودمون و یکی دیگه رو با خودش می بُرد. تمام تعطیلات عید بیخیال دغدغه مدرسه و پیک نوروزی تو دشت و صحرا می گذشت. عشقمون زمانی بود که می خواستیم شب رو تو اتاقک های صحرایی بخوابیم. پتو بالشت می پیچیدیم و عقب رنو قراضمون جا می دادیم. صبح به ذوق کله پاچه یا نون محلی ای که خاله رحیمه می پخت گشنه از کوه برمی گشتیم و همون پای اجاق گاز نون گرم بئو بئو می خوردیم.
دایی حال و حوصله عجیبی داشت، همه بچه های قد و نیم قد و هم سن و سال خانواده رو می بُرد کوه، به ترتیب قد به خط می شدیم و شماره می داد، تو استراحتگاه ها شماره ها رو بلند می گفتیم که گُم و کم نشیم، کوهنوردی ها پر تجربه های نو بود از کار گروهی تا جیره بندی آب و آذوقه در شرایط سخت. خواص و کاربرد آویشن، تُرُشه، مِل(۳) و … یا اینکه غُمب(۴) خِر و دُل(۵) چه جور تَرک هایی داره و کجاها باید پِی اش بگردیم. چه لذتی داشت از زیر خاک بیرون کشیدن این قارچ های کوهی! (بعدها از این روزها بیشتر خواهم نوشت)
اگر بخواهم تمام ساعت هایی رو که با دایی ام گذروندم جمع بزنم به سختی به یک ماه می رسه اما با دغدغه هایی که داشت همه لحظه های با هم بودنمون کلاس درس می شد. مثل یک معلم سختگیر مراقب بود گشت و گذارمون آسیبی به طبیعت نزنه و از مواضع اش کوتاه نمی اومد. تذکر می داد آشغال ها رو با خودمون برگردونیم، حاصل(۶) ها رو زیر پا له نکنیم، گل نچینیم و بابونه ها رو از ریشه در نیاریم. حتی با نی ها و بوته های خشکی که پیشتر برامون ارزشی نداشتند طوری با احترام برخورد می کرد که با آتیش زدنشون، عذاب وجدان می گرفتیم یه وقت نفس زمین تنگ نشه!
ولی ما بچه سِرتِق ها گوشمون به حرف های دایی بدهکار نبود، با اینکه ازش حساب می بردیم سرکش تر از اونی بودیم که به قواعد سفت و سخت اش تن بدیم و بدون دسته های گل شب بو، شقایق و کبریتی و آتیش زدن بوته های خشک از گردش برگردیم. دزدکی کار خودمون رو می کردیم و به بدخلقی و عصبانی شدن هاش هم تن می دادیم.
لار تو روزهایی که حاصل های سِنَخود(۷) اونقدر بلد بود و قد ما اونقدر کوتاه که جون می داد واسه قایم موشک بازی؛ به مدد سینی استیل زیر نور آفتاب همدیگه رو پیدا می کردیم و میون زنگ موبایل ها گُم نمی شدیم!
یاد سال های پر باران مثل بهمن به حافظه ام چسبیده و سیخونک می زنه. امسال دایی یک ماه پیش از عید اومده و نیت کرده بیشتر بمونه. با دیدن عکس و فیلم های بارون های بی امان، آبشار و رودخونه های این روزهای لار، دوست دارم باور کنم مرحوم بی بی حق داشت که می گفت پا قدم دایی رحمت پر رحمته و باور کنم با موندن اش زمین ها سیراب می شوند و دشت ها سبز. شقایق های وحشی ورودی های شهر رو پر کنند و ته مزه روزهای خوش رفته از نو، تازه می شه… خوش رحمت باشید.
۱)اصطلاحی در فرهنگ لارستان به معنای سال پرباران با زمین های حاصلخیز
۲)شیرینی های لاری در نوروز
۳)گیاهان کوهی
۴)برآمدگی زمین
۵)قارچ های کوهی
۶)زمین های زیر کشت گندم
۷)دشتی در مسیر لار-بندرلنگه
*این مطلب پیش از این در شماره دوم نشریه «ایراهستان» درج شده است
