«رموز نهفته در نگارگری»
از آنجایی که در اسلام دایره نماد ذات اقدس خداوندی است، نیم دایره نیز خود را در نقش انسان معرفی می کند، چرا که طبق فرامین قرآن خدواند انسان را از گل سلاله (گل مخصوص کوزه گری) ساخت و سپس از روح خویش در کالبد بی جان انسان دمید، بدین ترتیب آدمیزاد به موجودی مبدل می شود که نیمی از وجودش خدواند است پس ماهیت انسانی در هنرهای تجسمی به مثابه نیم دایره ای متجلی می شود. نیم دایره هایی که عموما با اتصالات مارپیچی به یکدیگر، خطوط اسلیمی را تشکیل می دهندکه تمامی هنر “نگارگری” بر روی آن استوار شده است….
.
بخشی از کتاب “رموز نهفته در هنر نگارگری” نوشته مرتضی خلج امیر حسینی با مقدمه ای از استاد محمود فرشچیان
این کتاب ممکنه بر خلاف عنوان جذابش چندان هم رمزگشایانه نباشه اما چکیده خوبی از همه چیزهایی است که یه علاقمند به هنر ایرانی لازمه بدونه، قطعا کم و کاستی هایی مثل نپرداختن به نقوش هندسی و فرنگی ( گل و مرغ) داره، با این وجود پیشنهاد امروز من به هنردوست هاس.
.
پ ن: اگه حال و حوصله انقلاب گردی ندارید و دسترسی به این کتاب واستون سخته می تونید مثل من از دیجی کالا سفارش بدید.

«زمان در گذر است»

این مجموعه داستان های مهیج و جذابی نداره حتی روایت هاش هم زیبا نیست اما نگاهش به موضوع “مرگ” و میراثی که پس از مرگ آدم ها به جا می مونه رو دوست داشتم…

«مادربزرگ را از اینجا ببر»
… مهم نبود چه داشتیم؛ خانه، دوتا ماشین، تعطیلات. باز هم برایم کافی نبود. این وسط ها اشتباه مهلکی صورت گرفته بود. زندگی ای که در اختیار من قرار داده شده بود به هیچ عنوان پذیرفتنی نبود ولی هیچوقت از این آرزو دست نکشیدم که خانواده ی حقیقی ام بالاخره یک روز بیایند و زنگ در را با انگشتانی که با دستکش سفید پوشیده شده فشار بدهند و فریاد بزنند ” اوه، لرد چیزل چین، خدا رو شکر که بالاخره شما را پیدا کردیم” و کلاه سیلندرشان را از شادی به هوا پرتاب کنند.
…
وقتی مادرم خرید می کرد جلو در مغازه می پلکیدم و منتظر بودم یک زوج پولدار سر برسند و من را بدزدند…
.
پ ن: بخشی از کتاب ” مادربزرگت رو از اینجا ببر” نوشته طنز نویس آمریکایی “دیوید سداریس”
مجموعه ۱۱ داستان کوتاه از فانتزی های یک ذهن خلاق با چاشنی آمریکایی طور که ترجمه خوبی هم داره، اگه فکر می کنید کودک درونتون به رسیدگی و توجه نیاز داره حتما بخونید و از این روزهایی پاییزی لذت ببرید.

«تلنگر»
زندگی چه آرام است…
اگر به سودای قدرت، زندگی و ایمان دیگران را
تباه نکنیم…
.
از کتاب “تلنگر” نوشته برزو قادری و تصویرگری بزرگمهر حسین پور… پیشنهاد می کنم این کتاب مینیمال رو بخونید و از تصویرگری های به قاعده اش لذت ببرید با این امید که تلنگری هم بخوریم 😉

این کتاب خواندنی داستان زندگی نویسنده محبوب ایرانی، خالق قصه های مجید یعنی هوشنگ مرادی کرمانی به روایت خودش است.

۱)اگر نخواهم از واژه «فضول» استفاده کنم باید گفت ما عموماً نه تنها نسبت به زندگی شخصی و خصوصی آدم های بزرگ و سلبریتی ها که حتی در مورد زندگی همسایه ها و سوپری سر کوچه و راننده اسنپ و… کنجکاویم! و این اولین دلیل برای دوست داشتن «شما که غریبه نیستید» است! کنجکاویم بدانیم نویسنده محبوبمان چطور؟ کجا؟ چه جوری؟ بزرگ شده و این کتاب به سوالاتمان صادقانه پاسخ می دهد.

۲) خیلی از ما در کودکی با لالایی مادرانه نخوابیده ایم، صبحانه آب پرتقال نزدیم و ظهر با ماشین شاسی بلند مادر از مدرسه غیرانتفاعی مان به تولدت دوستمان نرفته ایم! کودکی ما ساده گذشته و معمولی گاهی کتک خورده ایم، استرس کشیده ایم، تحقیر شده ایم، تفریحاتمان گشتن در طبیعت بوده و اسباب بازی هایمان غیر برقی! و در برابر این گذشته صادق نیستیم و مایلیم تحریف اش کنیم اما هوشنگ مرادی کرمانی صادقانه از رنج ها و سادگی های دوران کودکی می گوید و ما می فهمیم، درک می کنیم و برای همین دوستش داریم!

۳) قصه های این کتاب با فرهنگ و سبک زندگی مردم کرمان عجین شده، همزادپنداری با آداب و رسوم خاص مردم در روایت داستان ها این کتاب را خواندنی تر می کند.

و در آخر اینکه این کتاب به چاپ بیست و سوم و چهارم و پنجم و… می رسد و ما دوستش داریم به دلیل «صداقت». نویسنده ای که خودش و گذشته پر رنجش را سانسور نمی کند، دوستش داریم شاید برای اینکه صداقت اینروزها سخت است و گران…

کتاب «قطار فصل ها» رو ورق می زدم و شعرهاشو بلند بلند می خوندم! کوپه های رنگی که اسم ماه ها روشون بود، از شکوفه های بهار و هندونه های تابستون که می گذشتم نوبت پاییز بود با رنگ های نارنجی… پاییزه و پاییزه برگ از درخت می ریزه… دسته دسته کلاغ ها می رن به سوی باغ ها … مهر و آبان و آذر! فقط انارش رو خوب می شناختم و برگ ها و کلاغ ها خیلی نامفهوم بودن برام! و هی مامان توضیح می داد که تو پاییز برگ درخت ها می ریزه!… برای منی که فقط «نخل» و «گِز» دیده بودم و درخت هایی که نه زرد می شدن و نه برگ هاشون می ریخت همیشه سوال بود که چطوری برگ درخت ها می ریزه! کجا؟ زیر پاهاشون؟ قضیه این دسته کلاغ ها چیه؟! و کلاغ رو فقط تو کتاب ها دیده بودم!

کلاس دوم دبستان نمایش «رقص با مرگ» که من نقش دختر بچه اش رو بازی می کردم در جشنواره استانی پذیرفته شد، یکی دو ماه از شروع مدرسه گذشته بود که مرخصی ام رو گرفتن، این اولین باری بود که وسط مدرسه سفر می رفتم، تا قبلش مسافرت فقط تابستون بعد امتحانات. ظهر بعد از مدرسه با جیپ خاکستری اداره حرکت کردیم سمت شیراز. عقب بین وسایل دکور نشستم و از شیشه های بزرگ ماشین خط های سفید جاده رو نگاه می کردم که پشت سرمون می اومد و یه جاهایی قطع می شد. تکه تکه می شدن و دوباره ممتد و طولانی  مثل مار چسبیده بودن بهمون، هرجا می رفتیم اونها هم بودن.

… حس کردم حالم بده… به بابا گفتم می خوام بالا بیارم… آقای «شکاری» فورا تو یه کارونسرای قدیمی بین راهی  نگه داشت، هوا سرد بود … به سر و صورتم آب زدن، حالم کمی بهتر شد. بابا جلو کنار خودش نشوندم و دیگه  نگذاشت خط ها رو نگاه کنم، گفت این باعث تهوع ات می شه و نمی دونستم چه ارتباطی بین ماره و حال بد من وجود داره!

صبح که چشممو باز کردم تو هتل بودیم، صبحونه خوردیم. بابا منو سپرد به عمو «ناظم»(۱) و خانم «درخشنده»؛ کارگردان و بازیگر نمایشمون و رفت اداره کل دنبال کارهاش، خیلی هم راضی بودم چون اونا حسابی منو لوس می کردن و هر چی می خواستم می خریدن واسم. همیشه هم چیزهای خارجی و خوشمزه همراهشون بود.

آماده شدیم که از هتل بیاییم بیرون، لباس گرم پوشیدم. خانم درخشنده دستمو گرفته بود؛ وقتی پامونو بیرون گذاشتیم دیدم همه جا پره برگه! برگ های رنگی رنگی! قرمز، زرد، نارنجی! عین برگ های کتاب قطار فصل ها! درخت های خشک شده کشیده با برگ های لرزون!… پیاده رو پر برگ بود و نسیم ملایم جا به جاشون می کرد…

می پریدم رو برگ ها و کیف می کردم از صدای خش خششون… همه جا پر شده بود از برگ و رنگ! یه منظره عجیب و غریب ناشناخته! … رفتیم تو یه مغازه و از اون آدامس پودری هایی که تو دهن جلیز جلیز می کرد خریدن واسم. وقتی اومدیم بیرون چند تا پرنده سیاه رو درخت های خشک سر و صدا راه انداخته بودن! … نگاهشون می کردم که با هم می پریدن، از این شاخه به اون شاخه و می اومدن پایین نزدیک آدم ها و ماشین ها، از عمو ناظم پرسیدم:  اونا کلاغن؟! …  و عمو که علاقه عجیبی به ترسوندن من داشت گفت: آره و خیلی دوست دارن بچه ها رو بخورن!… (هنوزم از کلاغ ها می ترسم!)

تازه اونروز فهمیدم پاییز معروفی که می گفتن این بوده!… یه پاییز واقعی با برگ و کلاغ و باد! … از آشناییتون خوشبختم پاییز جان، پادشاه فصل ها…

۱-شهید ناظم عسکری زاده، نویسنده و بازیگر تئاتر