مهندسی قصه داستایفسکی
معرفی کتاب «جایت و مکافات» نوشته فئودور داستایفسکی
بسیاری بر این باورند که رمان های فئودور داستایفسکی نویسنده روسی، کلاس آموزش داستان نویسی است، نمی توان منکر شد، بله، هست، کلاسی خشک و رسمی با محتوای آموزشی شخصیت ها و اتفاقات برنامه ریزی شده، دیالوگ های محاسبه گر که در آن همه چیز مطابق برنامه پیش می رود و هیچ کُنش و شخصیتی اتفاقی نیست. آدم ها و صحنه ها با نظم و ترتیب چیده شده اند و هر کس وظیفه اش را به خوبی انجام می دهد و می رود. در این نظام قوام یافته، حوادث هم شبه حادثه اند و خواننده از قبل می داند این حادثه ی به ظاهر اتفاقی قرار است جایی به داد قصه برسد. اگر آموزش داستان نویسی را ورزش تصور کنیم، ادبیات روسیه قطعا  زنگ شطرنج است.
جنایات و مکافات این رمان تحسین شده جهانی، در حالی از مکافات پس از جنایت می گوید که انگیزه جنایت برای من قابل توجیه نبود. متاسفانه قصه را از دست دادم چون در این مهندسی قصه حسابگرانه همان اول متقاعد نشدم چرا راسکولنیکاف این دانشجوی مهربان و خوش قلب بایستی مرتکب قتل شود؟! چرا جنایت؟ و چرا مکافاتِ جنایت؟  علی رغم تلاش وافر داستایفسکی انگیزه قتل برایم گنگ و نامفهوم ماند و سازه رمان فرو ریخت.
جنایت و مکافات یک رمان صرفا جنایی نیست، ابعاد روان‌شناختی دارند و به نظر می رسد داستایفسکی با اشراف بر سستی انگیزه راسکولنیکاف از قتل، صفحات زیادی  از کتاب را به  اندیشه آزادی انتخاب راسکولنیکاف ، مقاله او و مباحثه با کارآگاهان اختصاص داده که کمک چندانی به باورپذیری قصه نکرد و به نظرم الحاقی و پسا متنی آمد.
پیشنهاد می کنم برای لذت بردن از این کتاب در تله باورپذیری قتل گیر نکنید، همان اول بپذیرید و به خواندنش ادامه دهید، امیدوارم برای شما لذت‌بخش تر باشد.
اگر این کتاب را خوانده اید نظر شما چیست؟ جنایت و مکافات برای شما چطور بود؟
.
#سعیده_آرین #جنایت_و_مکافات #فئودور_داستایفسکی #داستایفسکی #ادبیات_روسیه #رمان #رمان_روسی #پیشنهاد_کتاب #کتابخوانی

مسخ نام دیگر سوسک نبود

معرفی کتاب «مسخ» نوشته فرانتس کافکا

 

تا مدت ها فکر می کردم  «مسخ» نام دیگر  «سوسک» است چون  در نُه سالگی خیلی اتفاقی کتاب مسخ را از کتابخانه پدرم برداشتم و همانجا مشغول خواندنش شدم، کتاب کوچکی بود و خاطرم هست حین خواندن بدنم مور مور می شد. بعد از مسخ حس می کردم سوسک های دستشویی حیاطمان مثل آقای گره گوار سامسا شعور دارند و با گفت‌وگو خودشان را جایی گم و گور می کنند یا چون من از رازشان باخبرم حداقل جلوی من بال نمی زنند و رعایت حالم را می کنند. خواندن مسخ در کودکی نه تنها سطح توقع ام از درک و درایت سوسک ها را افزایش داد بلکه استاندارد مطالبه از کتاب ها را هم  بالا برده بود. بعد از آن انتظار داشتم مدیر مدرسه جلال هم قورباغه شود، کویر شریعتی ناگهان شش و هشت بزند  و مردان روستایی عزاداران بیل یکی یکی به فضا پرتاب شوند که نشد و این خیال کودکانه به مرور از میان رفت.
دیروز «مسخ» را با ترجمه صادق هدایت می خواندم. کافکا با خیال پردازی ای حشره شناسانه ابعاد عظیم و هولناک رنج بشری را رندانه ترسیم کرده و چقدر این کتاب تازه است. روایتی زنده از زندگی ما، انسان های اسیر در جبر زمانه.
مسخ شده ایم.
مسخی ترسناک
و
«مسخ» نام دیگر سوسک نبود.
.
پ ن: عکس دوم طرح جلد مسخ کتابخانه پدری است.
.
#مسخ #کافکا #فرانتس_کافکا #صادق_هدایت #کتاب #کتابخوانی #کتابخوانی #پیشنهاد_کتاب #سعیده_آرین #پنجشنبه_های_کتاب

تنها برنده بازی نویسنده است
معرفی کتاب «قمارباز» نوشته فئودور داستایفسکی
آخر با جیب خالی که نمی‌شود قمار کرد. آدم باید پولی داشته باشد که ببازد.
(از کتاب قمارباز نوشته فئودور داستایفسکی)
فهرست کتاب های قبل از مرگ مقاومتم در برابر خواندن آثار روسی را درهم شکست. ادبیات روسیه که در همه دنیا مورد تحسین است هیچوقت مورد علاقه من نبود و شروع خواندن آثار داستایوفسکی حکم نوشیدن داروی تلخ داشت. اما همانطور که احتمالا پیش بینی می کنید علاقمندم کرده است.
«قمار باز» با وجودی که از شاهکارهای داستایفسکی نیست، خواندنی است. من که عاشق شخصیت مادربزرگ شدم، انگار سال ها با هم نشست و برخاست داشته باشیم، ملموس و بامزه.
همه چیز این رمان در مسیر قصه اصلی است.  قمار، وسوسه و دل به دریا زدن‌ در روایت و کنش گری شخصیت ها نهفته است.
آدم ها، اتفاقات، جریان زندگی غافلگیرمان می کند و انگار همه به امید شانس برنده شدن در حال تاس ریختن اند. گاهی می برند و بیشتر می بازند، تا سکه آخرشان را می بازند. تنها برنده این بازی، نویسنده است.
.
درباره ترجمه: ترجمه سروش حبیبی روان و خواندنی بود.
#پنجشنبه_های_کتاب
#قمارباز#قمارباز_داستایوفسکی#سروش_حبیبی#فئودور_داستایوفسکی#کتاب_قمارباز#نشر_چشمه

هندوانه هم هندوانه های قدیم

معرفی کتاب «مینیمالیسم دیجیتال» نوشته کال نیوپورت

از خوردن یه قاچ هندوانه در ظهر تابستان به اندازه قبل لذت می بریم؟ فکر نمی کنید شادی های بزرگ زندگیمان به سرعت در حال کوچک شدن هستند؟ گوشی های هوشمند و شبکه های مجازی آمدند که ما را بهم نزدیکتر کنند، حقیقتا احساس می کنید آدم های اجتماعی تری شده ایم؟
کتاب تحسین شده «مینیمالیسم دیجیتال» می گوید سرعت بالای اطلاعات و داده ها در فضای مجازی، لذت های زندگی را کاهش داده و تمرکزمان را از دست داده ایم. به حدی که خوردن یک قاچ هندوانه هم مثل قبل نیست. (البته اینو دیگه کتاب نمی گه تجربه شخصی خودمه!)
«مینیمالیسم دیجیتال» نوشته کال نیوپورت به ترسیم انسان های تکنولوژی زده ای می پردازد که ناخواسته به جهان جدیدی سُریده اند. کنترلی بر این فضا ندارند و به راحتی کنترل می شوند. کتاب ضدیتی با تکنولوژی ندارد مشکلش اعتیاد به اینترنت، استفاده بی رویه و ناصحیحی است که ما را از حقیقت دور کرده و در فضای ساختگی ای قرار می دهد.
همچنین کتاب «مینیمالیسم دیجیتال» راهکارهای مفید و کاربردی ای برای کنترل شبکه های مجازی پیشنهاد می دهد که کاربران را از تسلیم و بی دفاعی در این دنیای پرهیاهو می رهاند.
کم لطفی است اگر همه تقصیرها را گردن گوشی های هوشمند بیندازیم ولی با حال اینروزهای مان بی ارتباط هم نیست. دنیای جدید رضایت کمتری نصیبمان می کند و حسرت روزهای گذشته را می خوریم، به عبارتی همان هندوانه هم هندوانه های قدیم! 😉
شما هم اگر فکر می کنید در هجوم بی امان اخبار و اتفاقات تلخ نفس بریده اید و نیازمند برگرداندن آرامش به زندگیتان هستید این کتاب را بخوانید.

کره شمالی یک شبه کره شمالی نشد
«روح گریان من» خودزندگینامه  دختر زیبای متولد کره شمالی است که پس از بمب گذاری در پرواز ۸۵۸ هواپیمای مسافربری ابوظبی به سئول و مرگ ۱۵۵ نفر از سرنشینان پرواز بازداشت می شود.
این کتاب داستان اندوهبار مردمان کشور دیکتاتوری است که در فقدان مطلق «آزادی» با ابزارهای آموزشی و رسانه های کنترل شده چنان واقعیت را مخدوش و وارونه جا زده که انسان ها قدرت تشخیص بدیهیات را دست داده اند.
در جایی از کتاب  «کیم هیون هی» جاسوس کره شمالی می نویسد به چهره مسافرین پرواز نگاه می کردم و با وجود اینکه می دانستم تا چند ساعت دیگر به دست من کشته می شوند حس اندوهی نداشتم. می خواستم به دستور رهبر «کیم سونگ ایل» عمل کنم و قهرمان کشورم شوم!
یا در جایی که از ماموریت اروپا می نویسد، رفاه مردم، خرید آزادانه در فروشگاه ها با برندهای مختلف را می بیند و نمی تواند با مردمان گرسنه کشورش که در فقر و فلاکت گرفتارند مقایسه کند!
شخصیت کتاب تحت آموزش های ایدئولوژیک خوب و بد را نمی شناسد. عواطف و انسانیتش مخدوش و ذهن توان تحلیل داده ها را از دست داده است.
کره شمالی خوفناک فعلی یک شبه کره شمالی نشد. طی چند سال دروازه های گفت و گو را یکی پس از دیگری به روی جهان بست و حالا زندان بزرگی است که فرزندانش را برای تیغ کشیدن بر هموطنانشان مرزبان، زندان بان، نظامی، جاسوس و امنیتی تربیت می کند!
.
این کتاب را – باید – خواند.
.
پ ن: ترجمه فرشاد رضایی از نشر ققنوس را خواندم و راضی کننده بود.
#روح_گریان_من
#کیم_هیون_هی #فرشاد_رضایی #کره_شمالی #سیاست_بی_پدر_و_مادر #دیکتاتوری #کتاب #پیشنهاد_کتاب #کتابخوانی #نشر_ققنوس #شیما_درخشش #سعیده_آرین #تیر99
دنیای ما، دنیای متوسط هاست. فیلم، کتاب، موسیقی، نقاشی و… همه چیز در حالتی بینابینی اند. نه افتضاح نه شاهکار. کتاب های مصطفی مستور هم برای من در میانه اند. نه اینکه با خواندنشان خسته و ناامید شوم نه اینکه با نخواندش چیزی از دستم برود. کتاب هایش بدلیل نثر روان و پرهیز از زیاده گویی همیشه پرمخاطب بوده اند و این دو مجموعه داستان های کوتاه  هم از این قاعده مستثنی نیست. در این دو کتاب، داستان کوتاه «من دانای کل هستم» برایم تازه بود.
گاهی فکر می کنم مستور همان اندازه که نویسنده است، به بازار کتاب هم آشناست. قطع، قیمت، طراحی جلد، جمع و جور بودن آثارش هم در خدمت سلیقه بازار است و هم با مضامین کتاب همخوانی دارد. گمانم بایستی به این هوشمندی در تولید، آفرین گفت.
.
چهارده تیرماه، روز قلم مبارک 🌹

«خوشه های خشم» عنوان مشترک لیست های «کتاب هایی که قبل از مرگ باید خواند» است.داستان خانواده پرجمعیت آمریکایی  که با مکانیزه شدن کشاورزی و سرمایه داری بانک ها، زندگی و زمین هایشان را از دست می دهند و به دنبال یک لقمه نان و شرایط بهتر ناچار به مهاجرت می شوند.
همذات پنداری با شخصیت های داستان ساده است، قصه مهاجرت برای تغییر، داستان آشنای قرن هاست. سفر از نقطه ای  به شهر و کشوری دیگر برای یافتن اندکی رفاه، آرامش، آزادی و…. مهاجرت مساله بزرگ دنیای ماست، اردوگاه های پناهندگی هزینه های زیادی به کشورها تحمیل کرده و مهاجرین همواره با رفتارهایی تبعیض آمیز مواجه اند. در این کتاب  خانواده جاد در کشور خودشان (آمریکا) غریبه اند، مورد تبعیض و بی عدالتی واقع می شوند و ناچارند برای سیر کردن شکمشان با حداقل دستمزد کارگری کنند و تن به خفت و خاری دهند.
اما چرا «خوشه های خشم» کتاب مهمی است و چرا باید پیش از مرگ آن را خواند؟
خوشه های خشم ترسیم عینی جامعه ای متلاشی شده است، آدم هایی که به نجات خود و خانوادشان می اندیشند و در بازی قدرت سرمایه داران و دولتمردان وحدت و همدلی شان را از دست داده اند.
این کتاب را باید خواند و دید جامعه چند تکه ای که در آن عده ای می روند و گروهی می مانند و کل منسجمی نمی شوند بایستی چه بدبختی هایی را متحمل شود.
مردمانی که جوانه های امیدشان می خشکد و خوشه خوشه  خشم می زایند. .
پ ن: خواندن این کتاب نیازمند «صبر» است

به دخترت بیاموز که چیزهایى به نام نقش هاى جنسیتى، مزخرفاتى بیش نیستند. هرگز به او نگو که باید این کار را انجام دهد یا آن کار را انجام دهد، چون او دختر است. عبارت “چون تو دختر هستى”، هرگز دلیلى براى هیچ چیزى نیست؛ هیچ چیزى!
.
کتاب چیماماندا انگوزى آدیشى، نویسنده ى زن نیجریه اى حاوی ۱۵ پیشنهاد مفید و کاربردی برای پدران و مادرانی است که فرزند «دختر» دارند. اگر نگران تربیت فرزندتان و آسیب های ناشی از کلیشه های جنسیتی هستید این کتاب ۵۴ صفحه ای را بخوانید.
مناسبت های تقویم فقط برای عرض تبریک و تسلیت نیستند، خواهش می کنم به میمنت روز دختر پس از لایک و انتشار عکس فرزندان دلبندتان یک گام ۵۴ صفجه ای در مسیر آگاهی بردارید. شاید اگر والدین رومیناها، معصومه ها، ریحانه ها و… همین چند خط را می خواندند عزادار این حجم اندوه نبودیم.

گاردین درباره رمان اتاق و تأثیر آن بر مخاطب می‌نویسد: «اتاق (دون اهو) نه تنها قلب را به درد می‌آورد بلکه روح را نیز به چالش می‌کشد.»
داستان از زبان کودک پنج ساله ای روایت می شود که تجربه زندگی اش به اتاقی که در آن متولد و با مادرش در آن محبوس هستند محدود می شود. کتاب روایت دو بخش اسارت و رهایی از اتاق است. شاهکار کتاب آنجاست که معنای واژه های اسارت و رهایی برای جک پسر بچه ای که از زمان تولد در اتاقی کوچک زیسته کاملا متفاوت می شود.
لحن بخش اول کتاب در خدمت ترسیم فضاست، کُند و کشدار روایت می شود و ممکن است خواننده از خواندنش منصرف شود اما اگر کمی صبوری کنید ضرب آهنگ آن در هماهنگی با مضمون تغییر می کند.
حین خواندن بخش دوم کتاب به تمثیل زیبای آن با زیست انسانی خواهید اندیشید. پیش از ورود رسانه های فراگیر و آشنایی با گوشه گوشه دنیا همه ما با تجربه های زیستی محدودمان آدم های شادتری نبودیم؟
اما دون اهو از دل داستانی هولناک مفهوم عمیق تری را یادآور می شود، او از دلتنگی های ما برای دنیای کوچک پیش از رسانه می نویسد و جهانی که دلخوشی های بزرگمان را پوچ می کند. «اتاق» هم قصه اش را خوب می گوید هم خواننده را وادار به اندیشیدن می کند.
.
پ ن: با توجه به لحن کودکانه کتاب هر دو ترجمه موجود با نقدهایی مواجه شده است. من ترجمه علی قانع را انتخاب کردم.

بامداد خمار رو نخوندی؟!!!!
این سوال به معنای «پس چیکار کردی تو زندگیت» هم بود! دوره دانش آموزی ما این کتاب دست به دست می چرخید، نسخه های کهنه با جلد پاره پاره در شب بیداری ها و پشت نیمکت های کلاس ورق می خورد و تمام نشده نفر بعد در هوا می زد. بامداد خمار و کتاب های عاشقانه در مدرسه کالای ممنوعه بود و درست وقتی کتابدار مدرسه پشه می پراند این کتاب ها  با ترس و حس خلافکاری کیف به کیف می گشت. بماند که بعدها خلاف پله های ترقی را به سرعت طی کرد ولی خلاف سنگین ما کتاب بود! از حق نگذریم این کتاب خیلی ها را کتابخوان کرد. اولین و آخرین کتاب هم که می شد همه بچه ها خواندند و بعدها فهمیدم این تب کلاس ما نبود، تبی فراگیرتر، استقبالی بی سابقه از یک رمان فارسی بعد از انقلاب که علی رغم همه تحلیل ها، همچنان دلایل همه گیر شدن  اش  در دهه هفتاد  بر محققین جامعه شناس و ادبیات داستانی پوشیده مانده است.
مقالات، یادداشت ها و سخنرانی هایی از بزرگان ادبیات ایران موجود است که در تلاش برای کشف چرایی تاثیر گسترده  داستان ساده عشق دختر و پسری از دو خانواده متفاوت مرفه و کم توان هستند.
به دنبال درک راز استقبال عجیب مخاطبین، بار دیگر آن را خواندم و حقیقتا نمی دانم این کتاب چه داشت که بدون تبلیغات، صحنه های اغوا کننده، نثر خاص و… توانست اینچنین محبوب دخترهای دانش آموز شود! ممکن است خیال کنید این کتاب را می خواندیم که حرف بزرگترها را گوش کنیم و با تصمیم آن ها به خانه بخت برویم؟! یا اینکه سرمان به سنگ بخورد و عاشق پسری غیر هم‌سطح نشویم؟ اختلاف سطحی نبود، همه مثل هم بودیم، کمی بهتر، کمی ضعیف تر.
نه
ما نگاهمان خیلی ساده تر از این حرف ها بود، همین که در کتابی بخوانیم پسری با خط خوش ابیات حافظ را برای دختری بنویسد و دختر با هزار کلک از خانه بگریزد و در نجاری دو جمله سر بسته حرف عاشقانه بزنند کافی بود. عشق چه می دانستیم چیست؟ قرار عاشقانه ندیده بودیم!دختری در عشق پسری تب می کرد و برایش کتک می خورد! پسر قول می داد: «هر طور شده از اون خونه نجاتت می دم!» چه حرف ها! بچه بودیم دلمان ضعف می رفت برای بهم رسیدن محبوبه و رحیم. باور کنید همان صد صفحه اول کتاب هم بسمان بود.
بامداد خمار، برای مخاطب امروز قصه ای هزاربار شنیده است اما ما تشنه شنیدن از احساسات بودیم.دهه هفتاد از گوشی موبایل، سینما، تلویزیون ، کوچه و خیابان و… اینهمه مصادیق عاشقانه و شبه عشق پخش و پلا نبود! عشق سهم کوچک و کم رمقی داشت. موضوعی ممنوعه بود! در چنین شرایطی و در فقر شدید مضامین عاشقانه رسانه ها «بامدادخمار» نباید می فروخت؟