بایگانی برچسب برای: سعیده آرین

ترانه عاشقانه لاری با حال و هوای بهار

هوا که رو به تاریکی می گذاشت و برای برگشتن از دشت به خانه آماده می شدیم. آتش کوچکی روشن می کردیم، سیب زمینی ها را می انداختیم زیر خاکستر آتش و در انتظار آماده شدنش با حداقل امکانات شامل قمقمه بیست لیتری، سینی استیل، سنگ و زدن استکان به نعلبکی! کوچک و بزرگ درکنار هم ترانه می خواندیم.
تمام داده های موسیقیایی من محصول همین دورهم نشینی های خانوادگی است، ترانه های ماندگار قدیمی، واسونک ها، عیش های لاری، حتی ترانه های افغانستانی و از هر دری سخنی. هر کدام از اعضای خانواده که مهارت بیشتری داشت، صدای بهتر، حافظه بهتر یا اجرای خلاقانه تر، می خواند و بقیه با همخوانی، دست و رقص و… همراهی می کردند.
یادش بخیر، روزهای بی تکرار کودکی ما همینقدر زیبا و شاد می گذشت.
ترانه عاشقانه زیبای لاری ای از آن روزها با حال و هوای بهار در ذهنم مانده است که در ادامه می آورم.
بیشتر به این خاطر که اگر حالی دست داد و عیش و دورهمی ای بود با سرچ در اینترنت بتوان همخوانی کرد:

ترانه  «آده دساتو اَ دَسوم»

آده دساتو اَ دسوم
تا اُوچم تِه حاصلیا
بِزِنَم حاصل موروک
هیچوقت نِبَم از هم جِدا
زِره فَسیل بلند
اسم تو با دل بِکَنِم
کور ببو چش حسود
بِترکه چش حسودیا
.
قول آده سَبا سِره وعده بَئِش
نِکن توازیا اچو دیر بَئش
.
شومه گوته از خونه اَ دَر مَچو
اَگه اَچش اِنده و اَنده مچو
غصه مخو خوم دام تَه خواستگاری
وَ شَرطی که بونه مزبر نیارش
.
غصه مخو خوم دام تَه خواستگاری
وَ شَرطی که بونه مزبر نیارش

ترجمه به فارسی:
ترانه  «دستت رو به من بده»
دستت رو به من بده تا با هم بریم به کشتزار
سبزه (حاصل:در اینجا منظور ساقه های گندم سبز است) گره بزنیم و قول بدیم از هم جدا نشیم
زیر درخت نخل اسمت رو با عشق حک کنم
چشم حسود ها از ما دور باشه
قول بده فردا به موقع بیای سرقرار
نکنه فراموش کنی و دیر بیای
به من گفتند از خونه بیرون نرم و اگه می رم اینور و اونور نپرم
غصه نخور خودم میام خواستگاری ات، به شرطی که  بهونه  برام نیاری
نکته مهم: همانطور که گفتم این ترانه ته مانده حافظه من از روزهای دور است، اگر نواقصی دارد لطفا صحیح آن را کامنت بفرمایید تا اصلاح کنم.

#سعیده_آرین #بهار1400 #لارستان #ترانه_های_لاری

خبر خوب این روزهای خزان زده شمایید

خبر خوب اینروزهای خزان زده، یادآوری حضور آدم هایی است که (با محکم) خوب اند.خوشبختانه من آدم حسابی هایی را می شناسم که بی چشمداشت، بی منت و منفعت کار درست و حسابی می کنند، از آن هایی حرف می زنم که در میانه همین سنگ باران آسمانی، چتری از سبد خانواده هایشان برداشته اند، سنگ از مسیر برمی دارند و محافظ کوره راه های امیدند.
«حمید منشی» نامی را می شناسم که مستقلِ واقعی فعالیت مطبوعاتی حرفه ای می کند، یک نفر هم بهش نگفته دمت گرم، آفرین! یادمان می رود که بگوییم، شما ببخش @hamid.monshi
زنانی را می شناسم که برای گرفتن دست و کاستن از آلام نیازمندان خیریه های کوچکی زده اند، کسی ازشان نخواسته مهربانی کنید. درد می کشند از فقر هموطن و توان بیکار نشستنشان نبود.
@tahmine_eft
@golrizan.niloofaraneh
«سعید انصاریان»هایی  را می شناسم که در جنگل، کوه و بیشه زارها درخت می کارند که سیل نیاید، پوشش گیاهی تُنک نشود و سنجاب ها بی خانه نماند.جور کم کاری ما را می کشند آقا سعید و رفقا، خدا کند نسل بعد قدرشناس تر از ما باشد. @saeed.ansarian
خانم دکتر «فرزانه بنی زمانی» را می شناسم که به بچه ها کتاب هدیه می دهد، همینقدر لطیف و مهربان. مریض باشی و از دکترت کتاب هدیه بگیری، خود درمان نیست؟@farzane.banizamani
لباس رفو می کند و کهنه هایش را نو و دوباره می پوشد که یادم بیندازد زباله کمتر، به قدر نیاز بخر. «حوری رحیمی» را می گویم، او که بی منت و منفعت لباس خریدن را با تعقل و مهر زمین گره می زند و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمد.@__houriii__
من  «اسحاق شاکری» و گروهی از آدم های داوطلب را می شناسم که با کمک های مردمی آب انبار های شهر را رایروبی و مرمت می کنند، دغدغه دارند و دنیا با این آدم ها قطعا جای بهتری است
یا  «آقا خالد اسلوب» در دبی که با همه مشغله های مهاجرت، گروهی راه انداخته، هر چهارشنبه نمایشنامه خوانی، اجرا پشت اجرا و نشست های ادبی که گرم کند تنور دلمان را در این یخبندان و سوز پساکرونا. @khaled.osloob
من حلقه آدم هایی را می شناسم که  زیربنای فکری شان اقتصاد، درآمد و منفعت نیست، معامله شان با خداست و برای بهتر شدن اوضاع مسئولانه قدم برداشته اند.. هر بار به تک تکتان نگاه می کنم جوانه امید نحیف دلم برگ تازه می دهد،  از شما یاد می گیرم چطور می توان حال خوب هدیه داد و سرمشقتان را  رونویسی می کنم تا تکثیر شویم. حضور شما آدم حسابی های عاشق، خبر خوب اینروزهاست.
شما که جهان را جای بهتری کرده اید.
راهتان پر رهرو و مهرتان پایدار🌱
#سعیده_آرین #آذرماه99

🎭تاتر، لذتی که رهایمان نکرد

می گفت وقتی به سالن اجرا رسیدم صف جمعیت در انتظار بلیط، مارِ پیچ در پیچی شده بود و عده ای پشت در مانده بودند و با زور و فشار یکی یکی از میان در فلزی می افتادند توی محوطه. دیر رسیده بودم و می خواستم از میان خیل جمعیت خودم را به حیاط برسانم، دختر بچه ده ساله ای با روپوش خاکستری مدرسه شانس زیادی برای رد شدن از این جماعت مشتاق نداشت و با اولین هُل جمعیت بیرون افتادم. ملتمسانه به آقای پیرهن پیچسکن پوش روبرویم گفتم:آقا، من باید برم تو دیرم شده. با بی توجهی جواب داد: می بینی که جا نیست، فردا بیا.
آهسته گفتم:من بازیگر نمایشم. لحظه ای ناباورانه نگاهم کرد و بعد رو برگرداند.
آقای امینی از بالای پله های نگهبانی مرا دید و فریاد زد: برید کنار بذارید خانم آرین بیان تو.
صدا به صدا نمی رسید، دوباره داد زد و جمعیت متوجه حضورم شد، کمی آرام گرفت حالا چند جفت چشم مرا می پایید و آرام آرام کنار می رفت تا من، دختر بچه ای معمولی خودم را به سالن اجرا برسانم.
ناگهان حد فاصل در فلزی تا سالن، فرش قرمز شد و من ستاره ای با مقنعه کج کوله که غرق لذت و توجه  با گام هایی کوتاه در میان نور فلاش دوربین و چشمان طرفدارانش به صحنه هنرنمایی می رفت.
این ها بخشی از خاطرات خواهرم، طاهره است از پشت صحنه اجرای نمایش موزیکال «قصه شهرطلا» که دهه هفتاد در شهر لار به روی صحنه رفت.
نمی دانم بچه های این نسل بعدها چه خاطراتی را بازگو می کنند، از چه تجربه های زیستی خواهند گفت. ورزش، هنر، کتاب، آیین های مذهبی یا طبیعت گردی؟ چه چیز لذت کودکی این نسل خواهد شد؟ نمی دانم
اما همین پشت صحنه و روی صحنه های تاتر، جشنواره های دانش آموزی و تمرینات نمایش های تابستانه لذت کودکی های ما بود، لذتی که مهر تاتر را به دلمان نشاند.
آنها که تجربه کرده اند می دانند این لذت های کودکی با بزرگسالی مان چه می کنند. لذت جفت کردن کفش های در مسجد، تماشای یک دریبل زیبای فوتبالی، خوردن اولین لقمه های ساندویچ هواپیما و… مسیر چه زندگی هایی را که عوض نکرد. حال خوبشان انگار جایی در درونی ترین لایه های شخصیت می مانند، رسوب می کنند و دیگر بخواهی هم ول کن ماجرا نیستند.
حالا با گذشت دو دهه از آنروزها طاهره، خواهرم نمایشنامه نویس و دانش آموخته ادبیات نمایشی است دیشب از او پرسیدم کرونا بره چیکار می کنی؟
جواب داد: می رم تاتر می بینم!!!
.

#تاتر #لذت_های_کودکی #سعیده_آرین #طاهره_آرین

«کتابخانه را از خانه هایمان حذف نکنیم»

تابستان ها، حیاط که همیشه محل بازی و سرگرمی مان بود از شدت گرما بلااستفاده می شد، باید جایی همین گوشه و کنار خانه سرمان را گرم می کردیم که اهل خانه را بیدار نکنیم.
هیچ هم اهل کتاب و مطالعه نبودم، تازه خواندن بلد شده بودم و از سر بیکاری، خیلی اتفاقی سروقت کتابخانه خانه مان رفتم، کتاب لاغری برداشتم و مشغول خواندن شدم. درست مثل این تصویرهای انیمیشنی که کتابی باز می شود و نور می خورد به چهره خواننده و یهو مرغ و رنگین کمان و ابر می پرند بیرون و می چرند سرم آمد و چیزی در همین مایه ها با شدت و ضعف در دوره های مختلف مرا گرفت تا همین حوالی…
ولی اینروزها همه چیز تغییر کرده، سبک زندگی، دکوراسیون خانه ها، غذا خوردن ها و…  زمانه است دیگر می چرخد و گلایه ای هم نیست.
حیاط که مدت ها پیش از دستمان رفت و خیلی خلاقیت  خرج دهیم چندتا گلدان بچینیم و با وسواس مراقبت کنیم که یادمان بیندازد زیر چه درخت هایی بازی کرده ایم و بزرگ شده ایم. اما در این خانه های شیک نوظهور از کتابخانه هم خبری نیست. این قفسه های بزرگ خانه های قدیمی که باعث فخر صاحبخانه بود به مرور کوچک و کوچک تر و در طراحی های نو محو شد! کتابخانه هم نه شما بگو یه کشو، یه باکس کوچک… هیچ!
ماشاالله همه هم می خواهیم مشکلات فرهنگی مان حل شود، رشد کنیم و فرزندان اهل مطالعه داشته باشیم. شما یک جلد کتاب در خانه داشته باش که بچه اتفاقی دستش، پایش، چشمش، یک جایش به آن بخورد! بعد فرهیختگی اش را انتظار بکش.
شاید گلدان دلخوشی حسرت باغچه را پر کند اما بعید است موبایل و تبلت جای کتاب را بگیرد. جای خالی ای که تا همیشه درگیرمان می کند، در حل مساله، در نگرش به زندگی و گذر از بحران ها چوب این بی توجهی را خواهیم خورد.
اما من خوشبینانه فکر می کنم می توان با قدم های کوچک جلوی این کم کاری نا خواسته را گرفت، بالاخره در هر خانه کوچکی برای چندجلد کتاب جا پیدا می شود. همین کتاب درسی و غیردرسی هایی که در خانه دارید را گوشه ای  مرتب دسته بندی کنید، چند جلد کتاب پدر مادر دار حسابی هم اضافه کنید که اگر وقتی دست داد بخوانید. فضایی هم برای کتاب های کودکان و نوجوان اختصاص دهید، یک کتابخانه کوچک شاید با صندوق های میوه رنگ شده، آینده بچه ها را تغییر می دهد. به پیشنهادم فکر کنید و اگر عمل کردید خدا خیرتان بدهد که به فکر آینده اید.
.
تکه های با ارزشی از زندگی هایمان در حال حذف شدن هستند، با هم تلاش کنیم بهترین هایش را زنده نگه داریم.
#رادیوکتاب_باز #کتابخانه_را_از_دکوراسیون_منزل_حذف_نکنید #سعیده_آرین #آبان99

وجدان، تابع نظر اکثریت نیست

یادداشتی بر کتاب «کشتن مرغ مینا» نوشته هارپر لی

کتاب «کشتن مرغ مینا» در لیست کتاب هایی است که باید پیش از مرگ خواند و من فکر می کنم دلیل پیشنهاد شدن کتاب در همه لیست های کتاب های ماندگار جهان، اتفاقی است که پس از خواندن در ذهن مخاطب شکل می گیرد. مجادله سر سیاه یا سفید پوست بودن نیست، این کتاب طغیان علیه تصمیمات اکثریت است. جایی در کتاب آمده: « من قبل از این که با دیگران زندگی کنم، باید بتونم با خودم زندگی کنم. وجدان آدم تنها چیزیه که نمی‌تونه تابع نظر اکثریت باشه.»

اتیکوسِ وکیل سرشناس شهر شجاعانه تسلیم اکثریت نمی شود و وکالت مرد سیاه پوستی را برعهده می گیرد که متهم به تجاوز است. داستان از زبان اسکات، دختر آقای وکیل ، بسیار معصومانه روایت می شود. اسکات شاهد بی طرفی است که دلایل تغییر رفتار مردم شهر با پدرش، خط کشی های نژاد پرستانه ، نابرابری های دادگاه و… را نمی فهمد. مثل همه کودکان جهان ذهنش بدون خط کشی ، دسته بندی و منفعت طلبی های آدم بزرگ هاست و نمی فهمد چرا رنگ پوست سرنوشت آدم های را تغییر می دهد. همه ما در زندگی حداقل یک بار بی دلیل طرف اکثریت را گرفته ایم چون از مواجهه با عواقب آن می هراسیم. عاقبت اندیشی اخلاق آدم بزرگ هاست اما اسکات، دختربچه صادقی است که دست مخاطب را می گیرد و رُک و رو راست روبروی وجدانش می نشاند. من فکر می کنم  واکاوی درونی پس از خواندن راز موفقیت این شاهکار هنری است.

صحنه های دادگاه یکی از زیباترین قسمت های کتاب است و شخصیت پردازی اتیکوس در نقش پدر و موکل فوق العاده است. قبل از خواندن کتاب نمی دانستم پدر نویسنده کتاب وکیل بوده و اصلا نمی دانستم نل هارپرلی زن است! اما حالا دلیل حس و حال زیبای کتاب و عمق شخصیت پردازی ها را می فهمم، پدرها تا ابد بزرگترین قهرمان زندگی دختر بچه هایشان هستند مثل اتیکوس برای اسکات.

«بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم»
ایالات متحده شاید در آینده کاری بکند که فرانسوی ها نپسندند و بعد آن ها هم در جواب جوری رفتار خواهند کرد که انگار تقصیر من است… هر وقت که دولت من معاهده ای را امضا نمی کند یا در اجلاس ناتو قلدربازی در می آورد من دیگر شهروند آمریکا نیستم، بدل می شوم به خود آمریکا، تمام پنجاه ایالتش به اضافه ی پورتوریکو که پشت میز نشسته و چانه اش را سسی کرده!… .
بخشی از کتاب “بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم” نوشته “دیوید سداریس” با ترجمه بی نقص “پیمان خاکسار” …

«هنر بدون عنوان»

کتاب “هنر بدون عنوان” راهنمای مختصری از انواع و شیوه های متنوع خلق آثار هنری است، دسته بندی مشخص و علمی ای نداره اما نمونه های شاخص و خاصی رو معرفی کرده، برای کسانی که مشتاقند فشرده به دنیای جذاب هنرهای معاصر سری بزنند پیشنهاد است.

نکته: انتخاب همبرگر دوقلو اثر کلاس اولدنبرگ برای طرح جلد، همخوانی به جایی با محتوای خلاصه شده و فست فودی اش داره 😉

#کتابخوانی #کتاب #هنر #هنربدونعنوان #کلاساولدنبرگ #آرت #هنرمعاصر #art #modern_art# پیشنهاد# پیشنهاد_کتاب#هنری

«بیشعوری»

بسیاری از شما کتاب بیشعوری را خوانده اید و  به دوستانتان پیشنهاد داده اید؛ برخلاف بقیه پست ها پیشنهاد این بار من “نخواندن” بیشعوری به دلایل زیر است:

اول اینکه این کتاب تلاشی است برای حساس تر شدن و تشخیص معیارهای بیشعوری در رفتار دیگران! قطعا هیچکس کامل نیست و روزانه در معرض رفتارهای عجیب اطرافیان هستیم بنابراین تحریک سنسورهای تشخیص رفتار غلط برآیندی جز قضاوت مدام و برچسب زدن ها و بیشعور خواندن های پیاپی نخواهد داشت!

دوم اینکه بیشعوری کتابی برای بازنگری در درون و خودشناسی نیست، میزان بیشعوری منه خواننده چقدر است؟ همه بیشعورند غیر از من؟ فرافکنی و انداختن همه تقصیرها بر گردن بیشعورها موضوع ساده و مورد علاقه همه ماست.

سوم اینکه بزرگی می گفت “بعد از خواندن هر کتاب فرد جدیدی هستید” درست است، بعد از خواندن این کتاب ما شخصی در جستجوی منفی ترین خصایل انسانی در دوستان ، عزیزان و همکاران و اطرافیانمان هستیم که دستاوردی نخواهد داشت جز تنها و تنهاتر شدنمان!

گول خاویر کرمنت رو نخوریم به گمانم بهتر است با پذیرش رفتار های غلط دیگران صبر، مدارا و خودداری را تمرین کنیم. نظر شما چیست؟

 

#بیشعوریرانخوانید #سعیدهآرین #مطالعه #کتاب #کتابخوانی #نخواندن #روانشناسی #بیشعوری #بیشعوری خاویر_کرمنت

نیاز بود، باید یه ورزش «رزمی» یاد می گرفتم، همیشه تو چند جبهه در حال مبارزه بودم، تو خونه با حبیب و طاهره و گلچهره. مدرسه هم گهگاهی نیاز می شد و تو فامیل هم همیشه خدا با پسرها بزن بزن داشتم! خوب هم کتک می خوردم.

همزمان هم باید مراقب بودم بابا نفهمه درگیر شدم که اگه می فهمید خودش یه جنگ دیگه بود. به قول بابا «خر زخمی» شده بودم! یه جای سالم رو بدنم نبود، بلوز و شلوارهای بلند می پوشیدم تا جاهای زخم و زیلیم لو نره.

ته همه این بزن بزن ها به این نتیجه رسیدم که ورزش های سوسولی مثل شطرنج و دوچرخه سواری و… و رها کنم و برم دنبال یه ورزش رزمی درست و درمون. ۱۲ سالم بود تابستونی که می خواستم برم سال دوم راهنمایی کلاس های کاراته سالن سرپوشیده ثبت نام کردم.

یک روز در میون کلاس داشتیم و مربیمون یه خانم قد بلند و سختگیر بود که از شیراز می اومد. عصرها لباس و وسایلم رو برمی داشتم و می رفتم سر کلاس سخت و با جدیت تمرین می کردم، بعد هم می اومدم خونه و دوش می گرفتم و عصرونه چای شیرین و «تفتون» یا «پیسپا» می خوردم.

چند جلسه گذشته بود و یاد گرفته بودم چطوری عضلاتم رو سفت کنم که موقع ضربه خوردن درد رو حس نکنم. مربیمون به شکم هامون محکم مشت می زند و روش راه می رفت و وقتی می اومدم خونه با گلچهره و حبیب همون ها رو  تمرین می کردم.

چند جلسه از کلاس هام گذشته بود که پا دردهام شروع شد. شب تا صبح درد می کشیدم و مامان به پاهام «ویکس» می زد و با دستمال می بست. اول فکر کردیم به خاطر کاراته و تمرین هاست ولی دکتر گفت تو سن رشدم و دارم قد می کشم. حق با دکتر بود در عرض چند هفته منی که از اول دبستانم همیشه نیمکت اول می نشستم یهو شدم ۱۴۰،۱۵۰ و ۱۵۵ و ۱۶۴ و…

درد پاهام به مرور کم شد. کلاس های کاراته ام خوب پیش می رفت، حالا که دیگه از فسقلی بودن در اومده بودم و  قدم هم دراز شده بود کم کم  بهم مشتبه شد که می تونم همه رو بزنم! یه شیشه نوشابه گذاشته بودم تو کولیم برای مواقع درگیری، تو خیابون که راه می رفتم آماده بودم یکی بخواد زِر و پِر کنه که حسابی بزنمش، منتظر یه بهونه کتک کاری بودم تا مهارت هامو عملی کنم. مخصوصا روزهایی که از کلاس برمی گشتم انگار زورم بیشتر هم شده بود و  وقتی یه موتوری از کنارم رد می شد دلم می خواست یه متلک بگه که عین تو فیلم ها حسابشو برسم ولی خب شهر ما کوچیک بود و تقریبا همه همه رو می شناختن و متلک گفتن به دختر آقای آرین ریسک داشت که خلاصه قسمت ما نشد تا اینکه یه روز بعد از کلاس رفتم خونه خاله ام، پسر خاله ام که اسمش رو می ذارم مهرداد و از من بزرگتر بود در رو باز کرد و نرسیده تو حیاط کل کل هامون شروع شد:

-حالا مثلا می ری کلاس کاراته چیزی یاد گرفتی؟

– آره، می خوای بزنمت ببینی چی یاد گرفتم؟

-یعنی الان زورت به من می رسه دیگه… ها؟

منم که بچه پر رو گفتم:

-از قبل اش هم می رسید…

دلمون دعوا می خواست، جفتمون، این حرف ها هم واسه این بود که حرص همدیگه رو در بیاریم وگرنه هم من می دونستم الانه که همو بزنیم هم اون… چند تا جمله کوتاه و بزن بزن شروع شد ولی مهرداد تو قانون و فن های کلاس نمی گنجید وحشی بازی در می آورد و از مشت و لگد و همه زورش استفاده می کرد. یکی می زدم ده تا می خوردم ولی ول کن نبودم منم فن و همه چیزهایی که یادم داده بودن و گذاشتم کنار و به شیوه سنتی ماقبل کاراته ادامه دادم. تقریبا جفتمون آش و لاش شده بودیم که خاله ام رسید و جدامون کرد.

دو روز بعد شاکی رفتم سر کلاس و از اونجایی که روم نمی شد به مربی ام بگم با پسرخاله ام کتک کاری کردم الکی گفتم تو خیابون درگیر شدم و هیچکدوم از این فن ها به دردم نخورد؛ اونم یه توضیحاتی داد در مورد اینکه ورزش رزمی اصول خودش رو داره و برای نزاع خیابونی نیست و یه سری چیزهای دیگه که اصلا تو کتم نرفت.

دو سه روز بعد هم آزمون پایان ترممون بود، کمربندم رو گرفتم و همون روز فهمیدیم کاراته جز رشته های المپیک هم نیست! من که فقط به قهرمانی جهان فکر می کردم و رفع نیاز به درگیری های قومی قبیله ای همون روز تصمیم گرفتم کاراته رو هم مثل همه چیزهای دیگه ای که تست زده بودم واسه همیشه بذارم کنار.

 خونه عمو محمد آقا همه دور هم جمع بودیم، شلغم هام رو پوست کندم و با چاقو تکه تکه کردم، نمک زدم، می خواستم بخورمش که زلزله اومد. یه طرف خونه عمو دکور شیشه ای بزرگی بود که با سر و صدای زیاد می لرزید و ظرف های جهاز زن عمو با سر و صدای زیاد پرت می شدن پایین، کنار دیوار ماتم برد و می دیدم چند نفر سمت در حیاط دویدن و زن عمو و بچه های بزرگتر تو چارچوب درها خودشونو جا دادن و عمو  با نگرانی همه رو از کنار شیشه های دکور دور می کرد…  همه چیز در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد و تو اون گیر و دار من همه حواسم به پیش دستی شلغمم بود…

پیشتر از بابا پرسیده بودم چرا انگشت شست پاش به یک سمت خم شده و گفته بود که تو زلزله سال ۳۹، حدود سه ساله بوده که یک سنگ خورده رو پاهاش، تو کل لار حتی یک نفر هم نبود که قصه اون سال ها رو نشنیده باشه، یعنی فقط قصه هاشو و این اولین مواجهه ام با یک زلزله واقعی بود! همون شب یاد گرفتیم نماز آیات چی هست و چطور می خونن، وسط نماز خوندنمون باز زلزله اومد ولی نه به شدت قبل، عمو و عمه ها که سال های زلزله رو به یاد می آوردن حسابی ترسیده بودن ولی برای ما کل ماجرا شبیه یک بازی دسته جمعی بود! شب رو خونه عمو احمد آقا تو اتاق شیر و خورشیدی(۱) کنار دختر عموها و عمه ها گذروندیم و بزرگترها تا صبح برامون از خاطرات باغ پدر بزرگ، عمارت کلاه فرنگی و روزهای بعد از زلزله که به یک مدرسه در شهر جهرم پناه برده بودند تعریف کردند، فرداش هم نرفتیم مدرسه، چقدر این زلزله چیز خوبی بود، داشت ازش خوشم می اومد.

فردای اون روز اعلام کردن شب ها رو تو ساختمان نخوابید، دی ماه بود و اونسال سردتر از سال های قبل. پسرخاله هام مجتبی و حسین اومدن خونه و با کمک بابا تخت های فلزی حیاط رو بردن زیر ایرانیت و رو تخت چادر زدن، من عاشق این چادر سبز یشمی بودم که تودوزی نارنجی داشت، وقتی می رفتیم صحرا بعضی شب ها را تو این چادر می خوابیدم و اولین باری بود که تو حیاط خونه چادر می زدیم، حسین و مجتبی میله های چادر رو جا زدن و با طناب محکم بستن، شب زیر چادر تو حیاط خوابیدیم، عین تو فیلم ها یه ساک خاکی رنگ داشتیم از لوازم ضروری مثل طلاها و پول نقد، چراغ قوه، کبریت، نقشه، قوطی های کنسرو و وسایل پانسمان که حسابی بهمون هیجان و حس شرایط اضطراری را می داد، برای گرم شدن هم بخاری علاالدین را می ذاشتیم زیر تخت و پدرم تا صبح مدام بیدار می شد و همه چیز را چک می کرد.

زلزله اما بی خیال ماجرا نبود، پشت هم زلزله بود و پس لرزه! صبح ها می رفتیم مدرسه، همه چیز امن و امان و شب باز شروع می شد، دو شب گذشته بود که بابا رفت ماموریت دزفول، روپوش و وسایل مدرسه و ساک زلزله رو برداشتیم و رفتیم خونه خاله مهین، اونا هم تو حیاط چادر زده بودن، شب ها زیر چادر شام و میوه می خوردیم و وقتی طاهره و حسین کنار بخاری مشق هاشون رو می نوشتند خاله مهین از خاطرات سال زلزله ای می گفت و دخترهایی که واسه جشن با روپوش های خوشکل آماده شده بودن که زیر آوار  ساباط(۲) می مونن و وقتی آمریکایی ها شهرجدیدِ ضد زلزله رو می سازن خیلی ها حاضر نمی شدن خونه هاشون رو رها کنند و بیان شهر نو برای زندگی… وقتی حرف هاش تموم می شد آه می کشید و می گفت: چقد نِخَشَند… وا پَس نیا اَمی روزیا…(۳)

یک وقت هایی هم یک پس لرزه می اومد و ما الکی اندازه ۸ ریشتر جو می دادیم که یعنی خیلی ترسیدیم، خوش می گذشت و اصلا مایل نبودم زلزله که همه رو دور هم جمع کرده بود و باعث تعطیلی مدرسه و بهم ریختگی شهر می شد تموم بشه، دعا می کردم زلزله بیاد و فقط مدرسمون مثل مدرسه خاله مهین اینا با خاک یکسان بشه و این آرزو زمان امتحان ها تبدیل به یه خواست عمیق قلبی می شد ولی زلزله ها تموم شدند، همه چیز به حالت عادی برگشت و مدرسمون هم خراب نشد!

عشق و علاقه من به زلزله و هیجاناتش سال به سال بیشتر می شد و با شروع فصل سرما زلزله دوست داشت یه عرض اندامی بکنه، تازه قلق هاش دستمون اومده بود که مثلا وقتی هوا یهو گرم می شد شب یه زلزله خفیف مهربون داشتیم و… رابطه خوب و خوش ما در تعادل بود تا اینکه زلزله بم دوست و همبازی کودکیمون «هدی حبیب نیا» رو ازمون گرفت، همه شهر پر غم شد، همه ایران عزادار بودن و گویا ما بیشتر از بقیه، حبیب ۱۷ هزار تومنی رو که واسه خرید MP3 جمع کرده بود بخشید به زلزله زده ها و تلویزیون اونقدر صحنه های غم انگیز پخش کرد و اشکمون رو در آورد که کم کم ترس و نفرت جای همه حس ها و خاطرات خوب من و زلزله را گرفت…

حالا سال ها از اون روزهای پر زلزله گذشته و هر بار  به پیچ و خم ها و بهم ریختگی های پایتخت نگاه می کنم که با یه نم بارون همه چیزش می ریزه بهم از ته دل می خوام زمین لرزه ها شبیه اون روزها ریز و قایمکی، بی سر و صدا بیان و برن و همه بچه ها با خیال راحت شلغم نمک زدشون رو بخورن.

———————

۱) خانه های ضد زلزله واقع در شهرجدید

۲) از سازه های معماری شهری مناطق گرمسیر یا سقف های گنبدی که با هدف ایجاد سایه و استراحتگاه خنک ساخته می شده است

۳) ترجمه به فارسی: چقدر بد بود.. برنگردد آن روزها

*این مطلب پیش از این در شماره اول نشریه «ایراهستان» چاپ شده است