گاردین درباره رمان اتاق و تأثیر آن بر مخاطب مینویسد: «اتاق (دون اهو) نه تنها قلب را به درد میآورد بلکه روح را نیز به چالش میکشد.»
داستان از زبان کودک پنج ساله ای روایت می شود که تجربه زندگی اش به اتاقی که در آن متولد و با مادرش در آن محبوس هستند محدود می شود. کتاب روایت دو بخش اسارت و رهایی از اتاق است. شاهکار کتاب آنجاست که معنای واژه های اسارت و رهایی برای جک پسر بچه ای که از زمان تولد در اتاقی کوچک زیسته کاملا متفاوت می شود.
لحن بخش اول کتاب در خدمت ترسیم فضاست، کُند و کشدار روایت می شود و ممکن است خواننده از خواندنش منصرف شود اما اگر کمی صبوری کنید ضرب آهنگ آن در هماهنگی با مضمون تغییر می کند.
حین خواندن بخش دوم کتاب به تمثیل زیبای آن با زیست انسانی خواهید اندیشید. پیش از ورود رسانه های فراگیر و آشنایی با گوشه گوشه دنیا همه ما با تجربه های زیستی محدودمان آدم های شادتری نبودیم؟
اما دون اهو از دل داستانی هولناک مفهوم عمیق تری را یادآور می شود، او از دلتنگی های ما برای دنیای کوچک پیش از رسانه می نویسد و جهانی که دلخوشی های بزرگمان را پوچ می کند. «اتاق» هم قصه اش را خوب می گوید هم خواننده را وادار به اندیشیدن می کند.
.
پ ن: با توجه به لحن کودکانه کتاب هر دو ترجمه موجود با نقدهایی مواجه شده است. من ترجمه علی قانع را انتخاب کردم.
بایگانی برچسب برای: کتاب
بامداد خمار رو نخوندی؟!!!!
این سوال به معنای «پس چیکار کردی تو زندگیت» هم بود! دوره دانش آموزی ما این کتاب دست به دست می چرخید، نسخه های کهنه با جلد پاره پاره در شب بیداری ها و پشت نیمکت های کلاس ورق می خورد و تمام نشده نفر بعد در هوا می زد. بامداد خمار و کتاب های عاشقانه در مدرسه کالای ممنوعه بود و درست وقتی کتابدار مدرسه پشه می پراند این کتاب ها با ترس و حس خلافکاری کیف به کیف می گشت. بماند که بعدها خلاف پله های ترقی را به سرعت طی کرد ولی خلاف سنگین ما کتاب بود! از حق نگذریم این کتاب خیلی ها را کتابخوان کرد. اولین و آخرین کتاب هم که می شد همه بچه ها خواندند و بعدها فهمیدم این تب کلاس ما نبود، تبی فراگیرتر، استقبالی بی سابقه از یک رمان فارسی بعد از انقلاب که علی رغم همه تحلیل ها، همچنان دلایل همه گیر شدن اش در دهه هفتاد بر محققین جامعه شناس و ادبیات داستانی پوشیده مانده است.
مقالات، یادداشت ها و سخنرانی هایی از بزرگان ادبیات ایران موجود است که در تلاش برای کشف چرایی تاثیر گسترده داستان ساده عشق دختر و پسری از دو خانواده متفاوت مرفه و کم توان هستند.
به دنبال درک راز استقبال عجیب مخاطبین، بار دیگر آن را خواندم و حقیقتا نمی دانم این کتاب چه داشت که بدون تبلیغات، صحنه های اغوا کننده، نثر خاص و… توانست اینچنین محبوب دخترهای دانش آموز شود! ممکن است خیال کنید این کتاب را می خواندیم که حرف بزرگترها را گوش کنیم و با تصمیم آن ها به خانه بخت برویم؟! یا اینکه سرمان به سنگ بخورد و عاشق پسری غیر همسطح نشویم؟ اختلاف سطحی نبود، همه مثل هم بودیم، کمی بهتر، کمی ضعیف تر.
نه
ما نگاهمان خیلی ساده تر از این حرف ها بود، همین که در کتابی بخوانیم پسری با خط خوش ابیات حافظ را برای دختری بنویسد و دختر با هزار کلک از خانه بگریزد و در نجاری دو جمله سر بسته حرف عاشقانه بزنند کافی بود. عشق چه می دانستیم چیست؟ قرار عاشقانه ندیده بودیم!دختری در عشق پسری تب می کرد و برایش کتک می خورد! پسر قول می داد: «هر طور شده از اون خونه نجاتت می دم!» چه حرف ها! بچه بودیم دلمان ضعف می رفت برای بهم رسیدن محبوبه و رحیم. باور کنید همان صد صفحه اول کتاب هم بسمان بود.
بامداد خمار، برای مخاطب امروز قصه ای هزاربار شنیده است اما ما تشنه شنیدن از احساسات بودیم.دهه هفتاد از گوشی موبایل، سینما، تلویزیون ، کوچه و خیابان و… اینهمه مصادیق عاشقانه و شبه عشق پخش و پلا نبود! عشق سهم کوچک و کم رمقی داشت. موضوعی ممنوعه بود! در چنین شرایطی و در فقر شدید مضامین عاشقانه رسانه ها «بامدادخمار» نباید می فروخت؟
«انتظارم از کتاب کشف رازهاست» .
حتما اسم جوجو مویز نویسنده انگلیسی پرطرفدار را شنیده اید، کتاب هایش از پرفروش ترین های نشر در ایران هستند و در همه کتابفروشی ها معتبر، کنار پیاده روهای میدان انقلاب، کتابخانه های حقیقی و مجازی به وفور یافت می شوند.
رُمان عاشقانه «یک بعلاوه یک» این نویسنده را به تازگی خوانده ام، داستانی سرگرم کننده دارد و با پایانی خوش تمام می شود و بعد… هیچ. شما یک قصه شنیده اید. همین.
آنچه که کتاب ها را از هم متمایز می کند اتفاقی است که بعد از خواندن کتاب رخ می دهد. ذهن ما چند دقیقه، چند ساعت، چند روز، چند سال با کتاب درگیر است و چه تاثیری بر شخصیت و اندیشه های ما خواهد داشت. توقع من از کتاب ها کمی بیشتر از شنیدن فقط یک قصه است، انتظار دارم کتاب قصه پنهانی در دلش داشته باشد و مستقیم نگوید و من کشف اش کنم. راز کتاب ها و حرف های ناگفته آنها چیزی است که مرا مجذوب می کند. اینکه یک قصه بخوانی و با خودت بگویی «آها… گرفتم، منظورش اینه» و کتاب دیگری بخوانی و ببندی و بگویی «اهوم…» که یعنی خب تموم شد و قصه اش سرگرمم کرد. اینجا نقطه ای که راه کتاب های «عامه پسند» از بقیه جدا می شود. نه اینکه بد باشد، ولی انتظار من از یک کتاب «سرگرمی» صرف نیست
شکمتان را قبرستان حیوانات نکنید»
(حضرت علی علیه السلام)
آنکسی که در سال ۱۳۰۶ به حفظ محیط زیست، بازگشت انسان به خوی طبیعی و گیاهخواری می اندیشد اگر در زمانه ما می زیست چه دغدغه هایی داشت؟ صادق هدایت به راستی روشنفکری پیشتاز در زمانه خویش است و کتاب «فواید گیاهخواری» او با گذشت نزدیک به یک قرن همچنان تازه است.
این کتاب از منظر علمی، اخلاقی، اقتصادی، تاریخی و ادبی دلایل زیادی را در باب پرهیز از گوشتخواری ذکر می کند و تا حد زیادی خواننده را به گیاهخواری متقاعد می کند. بعید است بعد از خواندن این کتاب «گوشتخوارِ بدون عذاب وجدان» باقی بمانید.
اما آیا واقعا بدن ما از خوردن گوشت، مرغ، ماهی و… بی نیاز است؟ در چندجای کتاب به لذت ناشی از خوردن گوشت اشاره شده که صادق هدایت آن را لذتی آنی می نامد ولی آیا حقیقتا بدن به این لذت آنی محتاج نیست؟
این کتاب را بخوانید، ذهن را درباره آنچه با حیوانات کرده ایم و می کنیم هوشیارتر می کند.
.
بعد از معرفی کتاب: تمام تئوری های گیاهخواری را با عقل و احساسم پذیرفته ام. شکی ندارم این روشی اخلاق مدارانه است اما تجربه محدود گیاهخواری ام با حس افسردگی همراه بود. تصمیم گرفتم همه چیز خوار باقی بمانم و مصرف گوشت را کاهش دهم
گفتم اصلا قصه تلخ به چه کارمان می آید؟ نه. نمی شود. تا این اندازه تلخ؟ تا به این حد سیاه و ویران کننده؟
صبح که بیدار شدم خبر قتل رومینا دختر بچه سیزده ساله تیتر همه خبرها شده بود، کمتر از ده ساعت بعد از آخرین صفحه این کتاب حالا خبری که دیگر قصه نبود، درست مثل انیس… کشته شده با حرف، تهمت و ترس از آبرویی که تیزی شده در جان نیمه جانش.
امروز آدم روز قبل نیستم، این همزمانی روانم را خراشیده، اندوه انیس ها و رومینا ها که ای کاش در کتاب ها می ماند، ای کاش فقط «قصه» بود.
قرن ها دور از ما.
قصه ها جان دارند، ساعت یازده شب انیسی که با تیزی اسفندیار مُرده جان می گیرد، دست و پا در می آورد و نیم ساعت بعد با داس پدر رومینا جان می دهد و معلوم نیست قربانی بعدی کی؟ کجا؟ و با ضرب کدام تیزی؟
باید قصه خواند. باید قصه خواند مبادا ناخواسته با حرفی، قضاوتی، آبروی دختری ریخت. که طعم تنگدستی زنی بی پناه را چشید و چشم نبست. که حس و حال عاطفی و عاشقانه به گوشمان بخورد اگر تجربه نکرده ایم، درک کنیم. بفهمیم. بخوانیم شاید آگاهی تنها راه برون رفت از فقر عمیقی است که گریبانمان را گرفته، در سرزمین ما جهل همچنان قربانی می گیرد. باید قصه خواند
در هجوم اتفاقات اخیر ممکن است بسیاری از ما ناخودآگاه به «فرد دشوار» تبدیل شده ایم. واقعیت این است که بحران های روحی و روانی کم نبوده و تعاملات اجتماعی مان را تحت تاثیر قرار داده و گمان می کنم در شرایط فعلی خواندن این کتاب انتخاب مناسبی است. دو فصل اول کتاب کمک می کند با دیگران ارتباط بهتری برقرار کنیم و در ادامه، کتاب خیلی نرم و ماهرانه مخاطب را متوجه «خود» می کند، به مرور توجه خواننده را به این سو می برد که فرد دشوار خود من هستم و اگر در تعاملاتم با اختلال مواجه ام چگونه به سمت بهبود آن قدم بردارم. توصیه می کنم اگر در مکان های پُر مراجعه مثل بخش درمان، دفاتر پیشخوان دولت، کادر آموزشی، کسب و کار و حمل و نقل عمومی شاغل هستید با هدف گریز از تنش های کاری و ایجاد فضایی آرام این کتاب را بخوانید.
این کتاب داستان تابلو نقاشی از چهره زنی است در میانه جنگ جهانی اول، فصل نخست کتاب چنان هنرمندانه و نفسگیر نوشته شده که همراهی مخاطب تا پایان را تضمین می کند. این کتاب هم مثل باقی نوشته ها بی نقص نیست و کشدار شدن بخش جنایی ممکن است کمی خسته تان کند اما همه وزن کتاب مدیون فصل اول است و مخاطب برای اطلاع از سرنوشت صوفی داستان را دنبال می کند. اگر به ماجراهای جنگ جهانی و سرنوشت آثار هنری در بحبوحه جنگ علاقمند هستید و دلتان یک عاشقانه جفت و بست دار می خواهد، این کتاب گزینه خوبی است
رمان تحسین شده نویسنده آلمانی، داستان دلقکی است که معشوقه اش بدلیل اختلافات مذهبی او را تَرک و با مسیحی کاتولیک دو آتشه ای ازدواج کرده است. این کتاب داستان فروپاشی مرد عاشق پیشه ای است که همه چیز را پس از شکست در عشق از دست می دهد و آنقدر دقیق و عمیق نوشته شده که اندوهش چشم های منِ مخاطب احساسی را تَر کرد 😔. کتاب داستان جدال عشق و مقررات مسیحی است در جامعه مذهب زده ای که مجالی برای عاشقی نیست
احتمالا نویسنده و مخاطبین نسل های پیش از ما صبوری بیشتری داشتند اما برای من که سلیقه ام در انتخاب فیلم، کتاب و… قصه گویی است روایت اپیزودیک کتاب هم برایم جذابیتی نداشت.این کتاب قطعا شاهکاری در فرم است چون پیش از «ویلیام فاکنر» کمتر نویسنده ای جرات انتخاب نثر متقاطع و موازی را داشته است. هرچند برای مخاطب امروز که با انواع متن(اثر) ضد ژانر و جریان گریز مواجه شده خواندن «خشم و هیاهو» به واسطه خلاقیت در روایت طراوت و تازگی پنجاه سال قبل را نخواهد داشت یا حداقل من را مجذوب فرم نوشتارش نکرد. می دانم این کتاب طرفدارهای دوآتشه ای دارد که متاثر از این سبک روایت هستند، انتخاب من میان فرم و محتوا به محتوا متمایل است و اگر ناراحت نمی شوید این کتاب در سلیقه منِ علاقمند به قصه نبود
با خواندن یک جلد از کتاب های «فردیش نیچه» فیلسوف و آقای «خدا مرده است» به این نتیجه خواهید رسید که نوشتن حتی یک جمله از زبان او که در برگیرنده عمق اندیشه و لحن شاعرانه اش باشد تا چه حد دشوار است. «اروین د یالوم» با اشراف بر تفکرات نیچه و تلفیق واقعیت و خیال، رُمان گفت و گومحوری از سال های پایه گذاری علم روان کاوی نوشته است. این کتاب مجموعه ای از مکاتبات و گفت و گوهای «نیچه» و «یوزف بروئر» پزشک اتریشی اش است برای درمان بیماری ای به نام «نافرجامی در عشق».
این کتاب برای علاقمندان به دانش روان کاوی و فلسفه نیچه قطعا جذاب خواهد بود. اگر مایلید بخوانید پیشنهاد می کنم حتما سرکی به این دومبحث بزنید تا لذت بیشتری ببرید.
عجیب است که خواندن این کتاب را خیلی ها پیشنهاد داده بودند، یک رمان با مضمونی پیچیده چطور می تواند تا این حد محبوب شود، پاسخ را می دانید؟
پ ن: با ترجمه کتاب مواجهیم اما می توان حدس زد چه نثر آهنگین و شاعرانه ای دارد. کاش سواد خواندن نسخه اصلی را داشتم
