مطالب توسط admin

«پشه بند»های سوراخ شب های لار

یکی از خوب های تابستون لار شب هایی بود که تو حیاط می خوابیدیم، رختخواب ها رو روی تخت های فلزی می انداختیم، گوشه های توری پشه بند رو چند نفره می گرفتیم و مراقب بودیم وقتی از تا باز می شد جر نخوره! فقط بابا دستش به نوک میله های فلزی چهارگوشه تخت می […]

«مینی بوسِ» اشتباهی اول مهر!

روز اول مدرسه جدیدم بود، زنگ که خورد سریع پریدم تو خیابون و دویدم که جلوتر از بقیه بچه ها سوار مینی بوس بشم و جا بگیرم،  بس که هٌول سوار شدن بودم مینی بوس قرمز رنگ رو انتخاب کردم و هٌل و هٌل دادم و از زیر دست و پای بقیه بچه ها رفتم […]

وقتی آقاجون مرده بود!

اولین مواجه ام با مرگ، فوت آقاجون بود، پیرمرد خوش پوش و اتو کشیده با کلاه شاپویی که وقتی با بابا می رفتیم در حجره خیاطی اش واسش کتاب ببریم رو یه بلندی می نشوندم و بهم شکلات می داد. یادمه اتاقش همیشه بوی قهوه می داد و یه قوطی شیر «نیدو»ی بزرگ کنار تختش […]

کف بازی!

عشق آب بازی بودم! تو خونه حوض نداشتیم وقتی می رفتم حموم در پوش فلزی رو که یه پروانه روش داشت تو یه مشما می پیچیدم و محکم راه چاه رو می بستم و استخر بازی… وقتی آب بالاتر از ساق پام می رسید نصف شیشه شامپو «داروگر» تخم مرغی رو قاطی می کردم و کف […]

هنر یا موریانه، مسئله این است!

گرافیک می خوندم، تابستون سال دوم دبیرستان واسه درس کارآموزی آقای «عباس زاده» یکی از بهترین نقاش های لار که از هنرهای زیبا فارغ التحصیل شده بود بهمون رنگ روغن آموزش می داد. یه تابلو از تصویر کلبه جنگلی پشت جلد مجله پوپک رو کپی کرده بودم و دریاچه قو تابلو دومم بود، استاد بهم […]

شطرنج هم شد ورزش؟!

خواهرم طاهره دو سال از من بزرگتر بود ولی هر کی رفتارهای من رو می دید فکر می کرد ۱۰ سال کوچیکترم، هرچی اون تو اخلاق و درس و خونه نمونه بود و باعث افتخار خانواده، من خرابکار و تنبل و شلخته و درب و داغون. زمان ما سیستم تربیتی بر خلاف الان مبتنی بر […]

المپیک «کاراته» ندارد!

نیاز بود، باید یه ورزش «رزمی» یاد می گرفتم، همیشه تو چند جبهه در حال مبارزه بودم، تو خونه با حبیب و طاهره و گلچهره. مدرسه هم گهگاهی نیاز می شد و تو فامیل هم همیشه خدا با پسرها بزن بزن داشتم! خوب هم کتک می خوردم. همزمان هم باید مراقب بودم بابا نفهمه درگیر […]

زلزله ای که تمام خاطرات کودکی ام را آوار کرد

 خونه عمو محمد آقا همه دور هم جمع بودیم، شلغم هام رو پوست کندم و با چاقو تکه تکه کردم، نمک زدم، می خواستم بخورمش که زلزله اومد. یه طرف خونه عمو دکور شیشه ای بزرگی بود که با سر و صدای زیاد می لرزید و ظرف های جهاز زن عمو با سر و صدای […]

خوش رحمت

بی بی (مادربزرگ مادری ام) نَقل می کرد شبی که دایی به دنیا اومد بعد از چند سال خشکسالی بارون شدیدی زده، واسه همین هم اسمش رو گذاشتند «رحمت»… می گفت پا قدمش تَره، از وقتی که از ایران رفت، رحمت هم با خودش بُرد و دیگه از اون بارون های زمستونی پر برکت خبری […]

قصه های ناتمام «کَل حاجی»

«کَل حاجی»(۱) پیرمرد زَهره(۲) بگیر خونه نَنِه بود، شب ها حول و حوش ساعت ۸، ۸ و نیم می اومد رو تخت فنری حیاط می خوابید و بعد نماز صبح می رفت. بابام می گفت کل حاجی بیشتر از ۱۱۰ سال سنشه و برای ما که بی بی ممد صادق ۱۰۰ ساله رو یکه تاز […]