مطالب توسط admin

نان سال های جوانی

«نان سال های جوانی» … گفتم: “بله، شما آن را می پردازید و حتی درست نمی دانید که درصد آن چقدر است. اما من، من کتاب ها را بدون انتخاب برمی داشتم، معیار انتخاب من تنها قطر آن ها بود؛ پدرم آن قدر کتاب زیاد داشت که فکر می کردم کسی متوجه نخواهد شد. تازه […]

رموز نهفته در نگارگری

«رموز نهفته در نگارگری» از آنجایی که در اسلام دایره نماد ذات اقدس خداوندی است، نیم دایره نیز خود را در نقش انسان معرفی می کند، چرا که طبق فرامین قرآن خدواند انسان را از گل سلاله (گل مخصوص کوزه گری) ساخت و سپس از روح خویش در کالبد بی جان انسان دمید، بدین ترتیب […]

زمان در گذر است

«زمان در گذر است» این مجموعه داستان های مهیج و جذابی نداره حتی روایت هاش هم زیبا نیست اما نگاهش به موضوع “مرگ” و میراثی که پس از مرگ آدم ها به جا می مونه رو دوست داشتم…

مادربزرگ را از اینجا ببر

«مادربزرگ را از اینجا ببر» … مهم نبود چه داشتیم؛ خانه، دوتا ماشین، تعطیلات. باز هم برایم کافی نبود. این وسط ها اشتباه مهلکی صورت گرفته بود. زندگی ای که در اختیار من قرار داده شده بود به هیچ عنوان پذیرفتنی نبود ولی هیچوقت از این آرزو دست نکشیدم که خانواده ی حقیقی ام بالاخره […]

«تلنگر»

«تلنگر» زندگی چه آرام است… اگر به سودای قدرت، زندگی و ایمان دیگران را تباه نکنیم… . از کتاب “تلنگر” نوشته برزو قادری و تصویرگری بزرگمهر حسین پور… پیشنهاد می کنم این کتاب مینیمال رو بخونید و از تصویرگری های به قاعده اش لذت ببرید با این امید که تلنگری هم بخوریم 😉

رویایی که فراموش نشد!

شش ساله بودم که دوچرخه سواری رو از مجتبی پسرخاله ام یاد گرفتم. هنوز خیابونشون رو آسفالت نکرده بودن که با دوچرخه مشکی اش رکاب زدن رو یادم می داد. دوچرخه اش واسه من بزرگ بود و بارها می خوردم زمین رو سنگ ریزه های کف خیابون و باز ادامه می دادم. تمام بدنم زخم […]

سلام دوباره شقایق‌های لارستان و بایدهای ما

در وصف زیبایی بهار لارستان سروده اند که: هر کجا برکه ای نشسته به خاک/گویی آنجاست مرز لارستان گر بهارش بگسترد دامن/ می شود قالی بهارستان اگر «سال شود» که در فرهنگ لارستان سال شدن به معنای بارش و سرسبزی دشت هاست، طبیعت بهاری لارستان مصداق این ابیات است. تعطیلات نوروزی امسال در آغوش گرم […]

ما نسل «تعمیر» نیستیم!

یادتون میاد وقتی جاروبرقی، سشوار، چرخ خیاطی و… تو خونه هامون خراب می شد چیکارش می کردیم؟ می بردیم یه تعمیرگاه تو محله یه مدت اونجا می موند تا نوبتش بشه و بعد می آوردیمش خونه؛ گاهی هم بدقلقی می کرد و دوباره می رفت و برمی گشت و تا مدت ها کار می کرد. […]

تشریفاتی که همه ما را می‌بلعد!

چه کسی می خواهد/ من و تو، ما نشویم؟/ خانه اش ویران باد! مادرم معلم دبستان بود بعد از اینکه در صف بانک می ایستادیم و حقوقش را در بسته های بیست و پنجاه تومنی می گرفت، به سوپری که نه، مغازه محله که بهش «مغازه پسرخاله» می گفتیم (چون نفرجدید پسرخاله فروشنده قبلی بود […]

چرا کتاب «شما که غریبه نیستید» را دوست داریم؟

این کتاب خواندنی داستان زندگی نویسنده محبوب ایرانی، خالق قصه های مجید یعنی هوشنگ مرادی کرمانی به روایت خودش است. ۱)اگر نخواهم از واژه «فضول» استفاده کنم باید گفت ما عموماً نه تنها نسبت به زندگی شخصی و خصوصی آدم های بزرگ و سلبریتی ها که حتی در مورد زندگی همسایه ها و سوپری سر […]