مطالب توسط admin

بی باد، بی پارو

«بی باد، بی پارو» این مجموعه داستان کوتاه “بی باد، بی پارو” فریبا وفی به نظر من از “در راه ویلا” هم خوندنی تره. فضا و حس و حال زنانه ای داره و واگویه ها و حدیث نفس رو به قدری زیبا روایت می کنه که با تمام شخصیت های داستان ارتباط برقرار می کنی… […]

در راه ویلا

«در راه ویلا» مجموعه داستان کوتاه ها معمولاً یک قصه خیلی خوب دارن و چندتا متوسط و یه عالمه بد! اما این مجموعه “در راه ویلا” نوشته فریبا وفی سنت شکنی کرده!  بد نداره هشت، نه تا داستانه خوب و خوبتر … صد صفحه بیشتر هم نیست پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش به ویژه “هزارهاعروس” […]

بهار برایم کاموا بیاور

«بهار برایم کاموا بیاور» رمانه خاص، عجیب و غریب و ترسناک! کم پیش میاد بترسم ولی این کتابه یه ابهام و دلهره ای داشت که یه صفحه می خوندم از ترس می بستم!. یه شب تو ویلای شمال چند صفحه اش رو خونده بودم و حسابی ذهنم درگیرش بود! نصف شب از صدای زوزه گرگ […]

مرد بی وطن

«مرد بی وطن» نوشته بود “دوست دارم نظر شما را در مورد زن چهل و سه ساله ای بدانم که بالاخره می خواهد بچه دار شود.اما از طرفی هم نگران آوردن موجود زنده دیگری به چنین دنیای وحشتناکی است.” این کار رانکنی ها! می خواستم همین را بهش بگویم. اگر این بچه دور از جان، […]

ماه نیمروز

«ماه نیمروز» بی عرضه چرا پلنگ را نکشتی. خون بچه ات را حرام کردی… یک زانویش تا می خورد. دستش را می گیرد به صخره ای. با ناله می گوید نمی شد. ولش نمی کنم. انگشت هایم را فرو می کنم توی شانه اش. چرا نزدی لامصب؟ داد می زند نمی شد… نمی شود. گوشت […]

بازگشت

«بازگشت» به خانه که می رسید، کیف مدرسه اش را می انداخت زمین و توی راهرو یا روی پله ها می رقصید. از عدد چهار می گریخت، می پرید و به آغوش عدد پنج پناه می برد. هفت و هشت با نقاب سیاه وارد صحنه می شدند. برای دزدیدن او آمده بودند. عدد یک شاهزاده […]

مرگ آقای سعدی در پاریس

«مرگ آقای سعدی در پاریس» سعید کوتاه نمی آمد، با همان دل شریف خطرناکش، هی زنگ می زد، خانه ی دخترک، اما کمتر می یافتش؛ من می گویم: کاش آدم هی زنگ بزند خانه ی آرزوهایش، جواب نشنود؛ اما زنده بماند؛ زندگی خوب یعنی همین. . از کتاب “مرگ آقای سعدی در پاریس ” نوشته […]

بعد از پایان

«بعد از پایان» منظر تند و تند گیلاس می خورد، هسته هایش را تا آخر می مکید وتمیز در می آورد و گوشه ای می گذاشت. “من هر هسته ای که دستم بیاید جمع می کنم. یک وقتی رفتم آریزونا پیش برادرم. مرا برد پیش سرخپوست ها. مراسم سپاسگزاری از زمین بود. می گفتند هر […]

خاله بازی

«خاله بازی» مثل آدمی که مهمترین پرسش همه زندگی اش را مطرح می کند، راست می نشینم و می گویم:”شما ماشین جوجه کشی دیدی؟” دکتر وا می رود و می خندد، آن قدر خنده اش طولانی می شود که به ناچار می گویم:” از بچگی دلم می خواست ماشین جوجه کشی ببینم، هیچ وقت فکر […]

خانه لهستانی‌ها

«خانه لهستانی ها» تمام ساعت کلاس به این فکر می کردم که برای بانو چی بخرم. به هزارتا چیز فکر کردم. عقلم به جایی نرسید. از بغل دستی ام پرسیدم که برای مادرش چی گرفته. گفت یک ماتیک خریده، یک ماتیک قرمز. فکر کردم چرا این به عقل خودم نرسید. ازش پرسیدم از کجا خریده. […]