بایگانی برچسب برای: #معرفی_کتاب

«بازگشت»
به خانه که می رسید، کیف مدرسه اش را می انداخت زمین و توی راهرو یا روی پله ها می رقصید. از عدد چهار می گریخت، می پرید و به آغوش عدد پنج پناه می برد. هفت و هشت با نقاب سیاه وارد صحنه می شدند. برای دزدیدن او آمده بودند. عدد یک شاهزاده ای بود که به کمک اش می آمد. کمر او را می گرفت و بلندش می کرد. اما پیش از آنکه او را بگیرد و بچرخاند و سرازیر کند ، دست سرد خانم معلم گوشش را کشید و بیدارش کرد. از کلاس اخراج شد و صفری بزرگ جای نمره انضباطش نشست. اما رقص با اعداد از یادش نرفت و کیف سحر کننده آن در ژرفای درونش رسوب کرد و حالا بعد از سال ها، خاطره خوش آن زمان سرمستی هوش ربای رقص با اعداد در جانش می چرخید.
.
بخشی از کتاب “بازگشت” از گلی ترقی، دغدغه های زنی مهاجر ایرانی دور از همسر و فرزند و خانواده. جدال سخت میان “رفتن “، “ماندن” و “بازگشتن”.
این کتاب رو به همه کتابخون های درگیر با موضوع مهم مهاجرت پیشنهاد می کنم.
.
#بازگشت #مهاجرت #پاریس #کانادا #تهران #ایران #گلیترقی #پیشنهادکتاب #مطالعه #کتابخوانی

«مرگ آقای سعدی در پاریس»

سعید کوتاه نمی آمد، با همان دل شریف خطرناکش، هی زنگ می زد، خانه ی دخترک، اما کمتر می یافتش؛ من می گویم: کاش آدم هی زنگ بزند خانه ی آرزوهایش، جواب نشنود؛ اما زنده بماند؛ زندگی خوب یعنی همین.

.

از کتاب “مرگ آقای سعدی در پاریس ” نوشته سید مجید حسینی، یک عاشقانه شرقی در کوچه پس کوچه،کافه ها و موزه های پاریس… عالی بود.

.

#مرگآقایسعدیدرپاریس #سیدمجیدحسینی #کتابخوب #سعدی #پاریس #نشرچشمه

«بعد از پایان»

منظر تند و تند گیلاس می خورد، هسته هایش را تا آخر می مکید وتمیز در می آورد و گوشه ای می گذاشت.

“من هر هسته ای که دستم بیاید جمع می کنم. یک وقتی رفتم آریزونا پیش برادرم. مرا برد پیش سرخپوست ها. مراسم سپاسگزاری از زمین بود. می گفتند هر چیزی از زمین می گیری باید یک چیزی بهش پس بدهی. من هم از آن موقع تا حالا پوست و هسته میوه، برگ درخت ها، تفاله چای و هر چیزی را که می دانم به زمین غذا می دهد جمع می کنم می گذارم می پوسد بعد می برم می ریزم توی جنگل. این مواد بعد از دو سال تبدیل می شود به خاک. خاکی که خیلی مواد غذایی دارد. برادرم می گفت اگر نمی توانیم دنیا را عوض کنیم اقلا می توانیم سربار زمین نباشیم و در مقابل همه امکاناتی که به ما داده چیزی به آن برگردانیم”

من و نسرین به منظر زل زده بودیم. دلمان می خواست داستانش را ادامه بدهد.

.

بخشی از کتاب “بعد از پایان” نوشته فریبا وفی که به قدرت و زیبایی دیگر آثارش نبود اما تک داستان های شیوا و شنیدنی ای داره.

.

#فریباوفی #بعدازپایان #کتابخوانی #پیشنهادکتاب #نویسندهزن #کتاب #نشرمرکز

«خاله بازی»
مثل آدمی که مهمترین پرسش همه زندگی اش را مطرح می کند، راست می نشینم و می گویم:”شما ماشین جوجه کشی دیدی؟”
دکتر وا می رود و می خندد، آن قدر خنده اش طولانی می شود که به ناچار می گویم:” از بچگی دلم می خواست ماشین جوجه کشی ببینم، هیچ وقت فکر نمی کردم، یه روزی با یه دامپزشک… ”
سکوت می کنم، به نظرم توضیحاتم کار را خراب تر کرده است چون دکتر سرش را تکان می دهد و همچنان می خندد و بالاخره می گوید: “خب؟”
می گویم: “فکر می کنم این بهترین سوالی بود که می تونستم از یک دامپزشک بپرسم.”
دکتر همچنان می خندد و می گوید: “شما دیوان حافظ رو دیدین” هر دو با هم می خندیم.
دکتر می گوید:”این بهترین سوالی بود که می تونستم از یک دانشجوی ادبیات بپرسم.”
.
بخشی از کتاب “خاله بازی” نوشته بلقیس سلیمانی نازنین عاشقانه ای در دهه ۶۰، قصه باروری و ناباروری بع روایت مسعود و ناهید و حمیرا… می تونست پایان بندی بهتری داشته باشه، این کتاب رو به زنانی و مردانی که دغدغه ادامه نسل و تولید مثل و بقا و … دارند قویا پیشنهاد می کنم.
.
#نویسندهزن #بلقیسسلیمانی #خالهبازی #نشرققنوس #کتابخوانی #کتاب_خوب #مطالعه

«خانه لهستانی ها»
تمام ساعت کلاس به این فکر می کردم که برای بانو چی بخرم. به هزارتا چیز فکر کردم. عقلم به جایی نرسید. از بغل دستی ام پرسیدم که برای مادرش چی گرفته. گفت یک ماتیک خریده، یک ماتیک قرمز. فکر کردم چرا این به عقل خودم نرسید. ازش پرسیدم از کجا خریده. گفت از یه مغازه توی بازار، که می تونه وقت برگشتن به خونه نشونم بده. بعد از اینکه زنگ خورد دست تو دست همکلاسیم رفتیم بازار. رفتیم و برای بانو یه ماتیک قرمز خریدم. تو راه برگشت یه دفعه بابام جلوم سبز شد. یه گونی بزرگ روی کولش بود به م گفت اونجا چیکار می کنم. گفتم امروز روز مادره و با دوستم اومدیم برای بانو یه چیزی بخریم. بابام خندید و گفت ای دختر بلا…
.
بخشی از کتاب “خانه لهستانی ها” نوشته “مرجان شیرمحمدی” رمانی روان و خواندنی از زندگی چند خانواده کم توان در یک خانه قدیمی…
.
#پیشنهادکتاب #کتابخوانی #مرجانشیرمحمدی #خانهیلهستانیها #نویسندهزن #داستانایرانی #نشرچشمه

«مغازه خودکشی»
لوکریس کنار میز جلسه ایستاده بود و به حرف های امید بخش مشتری ها درباره آینده زمین گوش می کرد.”واسه چی می خوای؟”
میشیما رو به مامور دولت کرد و آهی کشید “می گه واسه ی چی می خوام! باور کنید عقلش رو از دست داده”
دوباره صدایش را بالا برد و رو به زنش داد کشید ” برای دولته، ظاهراً به بی کفایتی خودش پی برده. امشب می خوان دسته جمعی خودکشی کنند. توی تلویزیون زنده پخش می شه! اون سم ها رو می تونی آماده کنی یا نه؟”
باشه برم ببینم چی داریم، آلن می آی کمکم کنی؟
.
بخشی از کتاب ” مغازه خودکشی” از نویسنده فرانسوی “ژان تولی” که طنازانه داستان با امید زیستن میان آدم های غمزده و افسرده در جامعه ای خسته و مملو از خبرهای بد رو روایت می کنه، پسر بچه ای که امید می کاره و زندگی همه رو تغییر می ده.
تو دل این کمدی سیاه یه جاهایی ممکنه خیلی بلند بخندید، سوژه فوق العاده ای برای تاتر و انیمیشنه طنزه. پیشنهاد می کنم بخونید ۱۱۴ صفحه بیشتر نیست.
.
#مغازهخودکشی #ژانتولی #کتابخوب #طنز #کتابخوانی #پیشنهادکتاب .
#امیدبکاریم #نشرچشمه

«آیلین»

کتابی از یک نویسنده زن ایرانی الاصل ساکن آمریکا که کم قصه است و خوش پرداخت. کتاب خوبی بود اما پیشنهاد من نیست.

.

پ ن: کتابفروش وقتی خوددرگیری ام رو برای کم کردن انتخاب هام از ده کتاب کاندید به شش جلد دید گفت” آیلین” رو حتما بردارید از زیر دست سانسورچی های ارشاد در رفته بعید می دونم این نسخه تجدید چاپ بشه چهار جلد بیشتر نمونده! خندیدم… راست می گفت. .

#سانسور #کنترلاقتصادخانواده #کتابخوانی

#آیلین #آتوسامشفق #نویسندهزن #سیدمهدیموسوی

«به هادس خوش آمدید»
… به طرف حمام دوید. هرچه خورده بود بالا آورد، با لباس زیردوش رفت، چنگ در یقه ی پیراهنش انداخت، پیراهن لغزید و کف حمام افتاد، با پا آن را به گوشه حمام پرت کرد… با ضجه ای کش دار موهایش را چنگ زد. نه یک بار که چندبار. مشت های چنگ شده اش را که جلو چشمش باز کرد وحشت کرد. ناگهان احساس کرد دوپاره شده است، برای اولین بار حضور یک رودابه پر از غضب و نفرت را درک کرد. هیچ تلاشی برای کنترل این دختر انباشته از نفرت نکرد، به جای آن بدنش راخراشید و اجازه داد رودابه خشمگین بر پیکرش چنگ بیندازد و آن را زخمی ، تنبیه و تطهیر کند. آب را تا ته باز کرد، چشم هایش را بست و صدای التماس های خدیجه را پشت در نشنید…
.
بخشی از کتاب “به هادس خوش آمدید” به قلم “بلقیس سلیمانی” تصویری از رنج ها و دردهای فروخفته دختران سرزمین مان ، قصه رودابه های ایران که ددمنشانه می خشکند… تلخ بود و با همه تلخی اش به جانم نشست، این هم سهم خبر بد امروز…
.
#زن #نویسندهزن #پیشنهادکتاب #تجاوز #زنایرانی #تحجر #کتاب #بخوانیمتکرارقصههایهرروزمان #بلقیسسلیمانی #بههادسخوشآمدید #نشرچشمه

«بازی نامه/مبارک و خاتون پرده نشین»

بازی نامه های آقای فتحعلی بیگی، ۴، ۵ جلده، برداشتی روان از قصه های ایرانی و قابل اجرا برای گروه های نمایشی، رام کردن زن سرکش رو تو اجرا دیدم خوب بود، اینم همینطور.

حسن اش اینه که واسه اجرای نمایشی کار زیادی نداره، تقرییا همه چیزش حاضر و آماده است. .

پ ن: ممنون از آقای گله دار زاده و آقای شجاعی (تالار محراب ) برای پیشنهادها و امانتی های خواندنی.

.

#نمایشایرانی #نمایشنامه #متننمایشی #داوودفتحعلیبیگی #تالار_محراب

«تونل»

در نمایشگاه سالانه بهار من تابلویی را به نمایش گذاشته بودم به نام مادری. سبک نقاشی همان سبک بسیاری از کارهای قبلی من بود…. در گوشه بالا و سمت چپ تابلو چشم انداز تک افتاده ای بود قاب گرفته در میان پنجره ای کوچک منظره ساحلی خلوت و زنی تنها که به دریا نگاه می کرد. چنان به دوردست خیره شده بود که انگاری انتظار چیزی را می کشید. هیچ کس را ندیدم که توجهی به آن چشم انداز بکند به استثنای یک نفر. روز افتتاح بود. زن جوانی که پیش از آن هیچوقت ندیده بودمش مدتی دراز در برابر تابلوی من ایستاد و ظاهراً چهره آشکار و نمایان زنی در حال تماشای فرزندش در حال بازی کردن. در عوض او به چشم انداز پنجره خیره شده بود…. .

بخشی از کتاب “تونل” نوشته ارنستو ساباتو داستان نقاشی که واگویه های ذهنی اش این رمان را به اثری ارزشمند از منظر روانشناختی تبدیل کرده است. .

پ ن: با سپاس از @leila_hjzd  همیشه کتاب هات رو جا بذار 😀😉

#پنجشنبههایکتاب #پیشنهادکتاب #کتابخوانی #کتابخوب #تونل #روانشناسی #ارنستو_ساباتو