«در راه ویلا»

مجموعه داستان کوتاه ها معمولاً یک قصه خیلی خوب دارن و چندتا متوسط و یه عالمه بد! اما این مجموعه “در راه ویلا” نوشته فریبا وفی سنت شکنی کرده!  بد نداره هشت، نه تا داستانه خوب و خوبتر … صد صفحه بیشتر هم نیست پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش به ویژه “هزارهاعروس” رو… .

جمعه خوب و خوشی داشته باشید، بدون کار و آزمون 😊😉

.

23شهریور97

«بهار برایم کاموا بیاور»
رمانه خاص، عجیب و غریب و ترسناک! کم پیش میاد بترسم ولی این کتابه یه ابهام و دلهره ای داشت که یه صفحه می خوندم از ترس می بستم!. یه شب تو ویلای شمال چند صفحه اش رو خونده بودم و حسابی ذهنم درگیرش بود! نصف شب از صدای زوزه گرگ و سگ بیدار شدم، صدای تپش قلبم رو می شنیدم نزدیک بود از ترس بمیرم! 😀 یه هفته لاشو باز نکردم! ولی بالاخره تمومش کردم و ارزشش رو داشت….خوشم اومد.
.
پ ن: پنجشنبه ها عالی ان که می شه کتاب خوند و فیلم دید و به کارهای عقب مونده رسید. .
#جوگیرنباشیم #بهاربرایمکاموابیاور #مریمحسینیان #نشر_چشمه #کتاب

«مرد بی وطن»

نوشته بود “دوست دارم نظر شما را در مورد زن چهل و سه ساله ای بدانم که بالاخره می خواهد بچه دار شود.اما از طرفی هم نگران آوردن موجود زنده دیگری به چنین دنیای وحشتناکی است.”

این کار رانکنی ها! می خواستم همین را بهش بگویم. اگر این بچه دور از جان، جرج دبیلیو بوش یا لوکرزیابورجای دیگری از آب در آمد چه؟ این بچه از بخت خوش در جامعه ای متولد می شود که حتی گداهایش هم خیکی اند. اما از بخت بد درهمین جامعه بیشتر مردم از طرح سلامت ملی یا آموزش عمومی مناسب بی نصیب اند، جامعه ای که در آن مواد تزریقی مرگبار و جنگ حکم سرگرمی را دارد، جامعه ای که در آن خرج دانشگاه رفتن کمرشکن است. اگر بچه کانادایی یا چه می دانم سوئدی، انگلیسی ، فرانسوی یا آلمانی بود، این وضع را نداشت. پس یا جلوگیری کنید یا از این مملکت بگذارید و بروید.

ولی در جواب گفتم چیزی که به زنده بودنم ارزش می بخشد، البته سوای موسیقی، قدیسانی ست که ملاقات شان کردم و همه جا هم پیدا می شوند!

.

بخشی از “مرد بی وطن” نوشته کورت ونه گوت، کتابی برای لبخند زدن به صلح!

پ ن: اینکه کتاب های ترجمه شده از این نویسنده رو راحت پیدا می کنید اتفاقی نیست، ایشون یکی از منتقدین جدی سیاست های آمریکا هستند.

پ ن بعد هم اینکه: این جمله های بالا رو در مورد زیست یه بچه در کشور آمریکا نوشته شده، خودتون تصور کنید اگه می خواست در شرایط فعلی ایران نظرشو بده چی می گفت؟ 😁 .

#مردبیوطن #کورتونهگوت #نشرمروارید #کتاب #کتابخوانی #پیشنهادکتاب

«ماه نیمروز»

بی عرضه چرا پلنگ را نکشتی. خون بچه ات را حرام کردی… یک زانویش تا می خورد. دستش را می گیرد به صخره ای. با ناله می گوید نمی شد. ولش نمی کنم. انگشت هایم را فرو می کنم توی شانه اش. چرا نزدی لامصب؟ داد می زند نمی شد… نمی شود.

گوشت بچه ام توی تنش است، نمی شود… خون بچه ام توی رگ هایش است. و تا پایان کوه بی صدا گریه می کند.

.

از کتاب “ماه نیمروز” هشت داستان کوتاه از  شهریار مندنی پور که داستان اولش حرف نداره و مابقی متوسطه… از این نویسنده “شرق بنفشه” پیشنهاد است.

پ ن: ای کاش همه روزهای هفته پنجشنبه و جمعه بود، می شد کتاب خوند و فیلم دید.

.

#ماهنیمروز #شهریارمندنیپور #پیشنهادکتاب #کتاب #نشر_مرکز

«بازگشت»
به خانه که می رسید، کیف مدرسه اش را می انداخت زمین و توی راهرو یا روی پله ها می رقصید. از عدد چهار می گریخت، می پرید و به آغوش عدد پنج پناه می برد. هفت و هشت با نقاب سیاه وارد صحنه می شدند. برای دزدیدن او آمده بودند. عدد یک شاهزاده ای بود که به کمک اش می آمد. کمر او را می گرفت و بلندش می کرد. اما پیش از آنکه او را بگیرد و بچرخاند و سرازیر کند ، دست سرد خانم معلم گوشش را کشید و بیدارش کرد. از کلاس اخراج شد و صفری بزرگ جای نمره انضباطش نشست. اما رقص با اعداد از یادش نرفت و کیف سحر کننده آن در ژرفای درونش رسوب کرد و حالا بعد از سال ها، خاطره خوش آن زمان سرمستی هوش ربای رقص با اعداد در جانش می چرخید.
.
بخشی از کتاب “بازگشت” از گلی ترقی، دغدغه های زنی مهاجر ایرانی دور از همسر و فرزند و خانواده. جدال سخت میان “رفتن “، “ماندن” و “بازگشتن”.
این کتاب رو به همه کتابخون های درگیر با موضوع مهم مهاجرت پیشنهاد می کنم.
.
#بازگشت #مهاجرت #پاریس #کانادا #تهران #ایران #گلیترقی #پیشنهادکتاب #مطالعه #کتابخوانی

«مرگ آقای سعدی در پاریس»

سعید کوتاه نمی آمد، با همان دل شریف خطرناکش، هی زنگ می زد، خانه ی دخترک، اما کمتر می یافتش؛ من می گویم: کاش آدم هی زنگ بزند خانه ی آرزوهایش، جواب نشنود؛ اما زنده بماند؛ زندگی خوب یعنی همین.

.

از کتاب “مرگ آقای سعدی در پاریس ” نوشته سید مجید حسینی، یک عاشقانه شرقی در کوچه پس کوچه،کافه ها و موزه های پاریس… عالی بود.

.

#مرگآقایسعدیدرپاریس #سیدمجیدحسینی #کتابخوب #سعدی #پاریس #نشرچشمه

«بعد از پایان»

منظر تند و تند گیلاس می خورد، هسته هایش را تا آخر می مکید وتمیز در می آورد و گوشه ای می گذاشت.

“من هر هسته ای که دستم بیاید جمع می کنم. یک وقتی رفتم آریزونا پیش برادرم. مرا برد پیش سرخپوست ها. مراسم سپاسگزاری از زمین بود. می گفتند هر چیزی از زمین می گیری باید یک چیزی بهش پس بدهی. من هم از آن موقع تا حالا پوست و هسته میوه، برگ درخت ها، تفاله چای و هر چیزی را که می دانم به زمین غذا می دهد جمع می کنم می گذارم می پوسد بعد می برم می ریزم توی جنگل. این مواد بعد از دو سال تبدیل می شود به خاک. خاکی که خیلی مواد غذایی دارد. برادرم می گفت اگر نمی توانیم دنیا را عوض کنیم اقلا می توانیم سربار زمین نباشیم و در مقابل همه امکاناتی که به ما داده چیزی به آن برگردانیم”

من و نسرین به منظر زل زده بودیم. دلمان می خواست داستانش را ادامه بدهد.

.

بخشی از کتاب “بعد از پایان” نوشته فریبا وفی که به قدرت و زیبایی دیگر آثارش نبود اما تک داستان های شیوا و شنیدنی ای داره.

.

#فریباوفی #بعدازپایان #کتابخوانی #پیشنهادکتاب #نویسندهزن #کتاب #نشرمرکز

«خاله بازی»
مثل آدمی که مهمترین پرسش همه زندگی اش را مطرح می کند، راست می نشینم و می گویم:”شما ماشین جوجه کشی دیدی؟”
دکتر وا می رود و می خندد، آن قدر خنده اش طولانی می شود که به ناچار می گویم:” از بچگی دلم می خواست ماشین جوجه کشی ببینم، هیچ وقت فکر نمی کردم، یه روزی با یه دامپزشک… ”
سکوت می کنم، به نظرم توضیحاتم کار را خراب تر کرده است چون دکتر سرش را تکان می دهد و همچنان می خندد و بالاخره می گوید: “خب؟”
می گویم: “فکر می کنم این بهترین سوالی بود که می تونستم از یک دامپزشک بپرسم.”
دکتر همچنان می خندد و می گوید: “شما دیوان حافظ رو دیدین” هر دو با هم می خندیم.
دکتر می گوید:”این بهترین سوالی بود که می تونستم از یک دانشجوی ادبیات بپرسم.”
.
بخشی از کتاب “خاله بازی” نوشته بلقیس سلیمانی نازنین عاشقانه ای در دهه ۶۰، قصه باروری و ناباروری بع روایت مسعود و ناهید و حمیرا… می تونست پایان بندی بهتری داشته باشه، این کتاب رو به زنانی و مردانی که دغدغه ادامه نسل و تولید مثل و بقا و … دارند قویا پیشنهاد می کنم.
.
#نویسندهزن #بلقیسسلیمانی #خالهبازی #نشرققنوس #کتابخوانی #کتاب_خوب #مطالعه

«خانه لهستانی ها»
تمام ساعت کلاس به این فکر می کردم که برای بانو چی بخرم. به هزارتا چیز فکر کردم. عقلم به جایی نرسید. از بغل دستی ام پرسیدم که برای مادرش چی گرفته. گفت یک ماتیک خریده، یک ماتیک قرمز. فکر کردم چرا این به عقل خودم نرسید. ازش پرسیدم از کجا خریده. گفت از یه مغازه توی بازار، که می تونه وقت برگشتن به خونه نشونم بده. بعد از اینکه زنگ خورد دست تو دست همکلاسیم رفتیم بازار. رفتیم و برای بانو یه ماتیک قرمز خریدم. تو راه برگشت یه دفعه بابام جلوم سبز شد. یه گونی بزرگ روی کولش بود به م گفت اونجا چیکار می کنم. گفتم امروز روز مادره و با دوستم اومدیم برای بانو یه چیزی بخریم. بابام خندید و گفت ای دختر بلا…
.
بخشی از کتاب “خانه لهستانی ها” نوشته “مرجان شیرمحمدی” رمانی روان و خواندنی از زندگی چند خانواده کم توان در یک خانه قدیمی…
.
#پیشنهادکتاب #کتابخوانی #مرجانشیرمحمدی #خانهیلهستانیها #نویسندهزن #داستانایرانی #نشرچشمه

«مغازه خودکشی»
لوکریس کنار میز جلسه ایستاده بود و به حرف های امید بخش مشتری ها درباره آینده زمین گوش می کرد.”واسه چی می خوای؟”
میشیما رو به مامور دولت کرد و آهی کشید “می گه واسه ی چی می خوام! باور کنید عقلش رو از دست داده”
دوباره صدایش را بالا برد و رو به زنش داد کشید ” برای دولته، ظاهراً به بی کفایتی خودش پی برده. امشب می خوان دسته جمعی خودکشی کنند. توی تلویزیون زنده پخش می شه! اون سم ها رو می تونی آماده کنی یا نه؟”
باشه برم ببینم چی داریم، آلن می آی کمکم کنی؟
.
بخشی از کتاب ” مغازه خودکشی” از نویسنده فرانسوی “ژان تولی” که طنازانه داستان با امید زیستن میان آدم های غمزده و افسرده در جامعه ای خسته و مملو از خبرهای بد رو روایت می کنه، پسر بچه ای که امید می کاره و زندگی همه رو تغییر می ده.
تو دل این کمدی سیاه یه جاهایی ممکنه خیلی بلند بخندید، سوژه فوق العاده ای برای تاتر و انیمیشنه طنزه. پیشنهاد می کنم بخونید ۱۱۴ صفحه بیشتر نیست.
.
#مغازهخودکشی #ژانتولی #کتابخوب #طنز #کتابخوانی #پیشنهادکتاب .
#امیدبکاریم #نشرچشمه